نقد و بررسی
نقد خالکوبی گل سرخ (The Rose Tattoo) | 1955
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ، اسطوره و فروپاشیِ تصویر «خالکوبی گل سرخ» در ظاهر داستان زنی است که پس از مرگ همسرش با حقیقتی تلخ دربارهٔ زندگی او روبهرو میشود؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در غافلگیریهای روایی، بلکه در فروپاشی تصویری نهفته است که سرَفینا از عشق و وفاداری ساخته بود. او شوهرش را نه فقط دوست میدارد، بلکه در ذهن خود به چهرهای آرمانی بدل کرده است؛ مردی که یادش را همچون نشانهای مقدس نگه میدارد.
از همین رو، آشکار شدن خیانت صرفاً خبری ناخوشایند نیست: ضربهای است به نظمی که سرَفینا برای تحمل اندوه به آن پناه برده بود. فیلم این دگرگونی را با شتاب پیش نمیبرد. بخش آغازین، میان خانه، همسایهها و آیینهای روزمره میگذرد و ممکن است برای تماشاگر امروز کند به نظر برسد. بااینحال، همین مکثها نشان میدهند که سوگ چگونه به عادت بدل شده و گذشته چهطور زندگی اکنون را محاصره کرده است.
مسئله آن است که فیلم گاهی بیش از اندازه در این مکثها میماند؛ در نتیجه، فضای تأملآمیزش در بعضی لحظهها به درنگی فرساینده نزدیک میشود. آنا مانیانی؛ نیروی گریزناپذیر فیلم آنا مانیانی در نقش سرَفینا مرکز ثقل اثر است. بازی او اندوه را به حالتی یکدست و باشکوه محدود نمیکند؛ سرَفینا هم میتواند خشمگین، لجباز، مضحک، آسیبپذیر و سرزنده باشد، گاه همهٔ اینها را در فاصلهای کوتاه.
« فیلم این دگرگونی را با شتاب پیش نمیبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مانیانی با چهره و بدنش احساسات را پیش از آنکه در کلام صورتبندی شوند، آشکار میکند: نگاهش میتواند همزمان چیزی را انکار کند و از زخمی عمیق خبر بدهد؛ حرکتهای تند و بیقرارش نیز نشان میدهند که غم در او آرام و خاموش ننشسته است. این کیفیت، شخصیت را از تصویر کلیشهای بیوهای ماتمزده دور میکند.
سرَفینا صرفاً نماد رنج نیست؛ انسانی است پرتناقض که میل، غرور و خشمش زیر سایهٔ فقدان از میان نرفتهاند. مانیانی نقش را با شدتی چنان بیواسطه پیش میبرد که حتی صحنههایی که از حیث گفتوگو یا ریتم کمرمقاند، دوباره جان میگیرند. گاه به نظر میرسد فیلم در مدار حضور او میچرخد و هر بار که از او فاصله میگیرد، ضرباهنگش افت میکند.
این هم امتیاز بازی است و هم نشانهای از نابرابری فیلمنامه. عشق تازه؛ درمان یا بازگشت به خویشتن؟ آشنایی سرَفینا با مردی تازهوارد، داستان را از حصار یاد و وفاداری بیرون میبرد، اما فیلم این رابطه را بهسادگی نسخهای برای درمان اندوه معرفی نمیکند. سرَفینا برای نزدیک شدن به دیگری ناچار است نخست با تصوری که از گذشته ساخته، روبهرو شود.
« این کیفیت، شخصیت را از تصویر کلیشهای بیوهای ماتمزده دور میکند. »
شخصیتها و اجرا
او باید دریابد که عشق به همسر مرده، اگر به پرستش بیچونوچرای تصویر او تبدیل شود، میتواند راه هر پیوند تازهای را ببندد. در این میان، «بازگشت به زندگی» معنایی جسمانی نیز دارد. فیلم از میل و صمیمیت نمیگریزد و زنی را در مرکز روایت میگذارد که خواستهها و شور او بخشی از شخصیتش هستند، نه لکهای بر سوگواریاش.
همین نکته به اثر جسارتی خاص میدهد: سرَفینا برای آنکه دوباره زندگی کند، مجبور نیست اندوهش را انکار کند؛ اما باید از تبدیل اندوه به تنها هویت خود فاصله بگیرد. فیلم این گذار را گاهی با ظرافت و گاهی با تأکیدهای ملودراماتیک بیان میکند. طنز، همسایگان و گرمای محیط جهان فیلم از خانهٔ سرَفینا فراتر میرود.
همسایهها، آشنایان و رفتوآمدهای محله فضایی میسازند که در آن زندگی خصوصی بهندرت کاملاً خصوصی باقی میماند. حرف مردم، دخالتها و قضاوتهای اطرافیان، هم سرچشمهٔ فشارند و هم بخشی از انرژی کمیک فیلم. این جمعِ پرجنبوجوش، محیط را از پسزمینهای خنثی بیرون میآورد و به داستان بافتی اجتماعی میدهد.
« در این میان، «بازگشت به زندگی» معنایی جسمانی نیز دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طنز نیز غالباً از برخورد خلقوخوی آدمها و از فاصلهٔ میان تصورات آرمانی و رفتارهای زمینی پدید میآید. این شوخطبعی گرمای فیلم را افزایش میدهد و مانع میشود که سوگ از ابتدا تا انتها بر همهچیز سایه بیندازد. بااینحال، تغییر لحن همیشه بینقص نیست: برخی صحنهها میان رنج عاطفی و خندهٔ نمایشی معلق میمانند و معلوم نیست فیلم میخواهد آنها را کاملاً جدی بگیرد یا به بازی بگیرد.
همین نوسان، برای بعضی تماشاگران جذاب و برای بعضی دیگر آشفتهکننده خواهد بود. برت لنکستر و ناهماهنگیِ دلنشین یا آزاردهنده بازی برت لنکستر در برابر مانیانی انتخابی نامتعارف است. حضور او در قالبی پرتحرک و گاه اغراقشده، با شدت واقعنمایانهٔ مانیانی تفاوت دارد؛ تفاوتی که در صحنههای مشترک آشکار میشود.
لنکستر به جای آنکه خود را کاملاً در همان بافت بازی مانیانی حل کند، شخصیتی با انرژی و حرکات برجسته میسازد. حاصل، بسته به ذائقهٔ تماشاگر، میتواند بامزه و دوستداشتنی باشد یا نچسب و بیشازحد نمایشی. این فاصلهٔ سبکی، بخشی از ناپایداری فیلم را نیز توضیح میدهد. مانیانی با جزئیات روانی و واکنشهای غریزی بازی میکند، درحالیکه لنکستر بیشتر به سوی اغراق و بازیِ بیرونی میرود.
« طنز نیز غالباً از برخورد خلقوخوی آدمها و از فاصلهٔ میان تصورات آرمانی و رفتارهای زمینی پدید میآید. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، تضاد میان آن دو گاهی به رابطهشان نیرویی غیرمنتظره میبخشد: سرَفینا نمیخواهد در نسخهای تازه از گذشته محبوس شود و مرد مقابل نیز از همان جنس و قاعدهٔ جهان پیشین او نیست. اگر بازی لنکستر همیشه متقاعدکننده نباشد، دستکم یکنواختی را میشکند و لحظاتی از طنز را به فیلم میافزاید.
ریتم و ریشهٔ نمایشی «خالکوبی گل سرخ» بر پایهٔ نمایشنامهای از تنسی ویلیامز ساخته شده و ردّ خاستگاه تئاتری آن در تمرکز بر خانه، گفتوگوهای پیاپی و رویاروییهای چهرهبهچهره محسوس است. این تمرکز به فیلم اجازه میدهد که شخصیتها و فضای عاطفی را در مرکز نگه دارد؛ در عین حال، گاهی گسترهٔ جهان داستان را محدود میکند.
برخی گفتوگوها به جای آنکه موقعیت را پیش ببرند، دور احساسات مشابه میچرخند و بعضی گذرگاههای روایت طولانیتر از اندازهٔ لازم به نظر میرسند. فیلم در تصویر سیاهوسفید خود، بافتی صمیمی و ملموس میآفریند. خانه و محله صرفاً محل وقوع داستان نیستند، بلکه به جهان بستهای بدل میشوند که سرَفینا باید در آن با خاطره، نگاه دیگران و امکان تغییر روبهرو شود.
« اگر بازی لنکستر همیشه متقاعدکننده نباشد، دستکم یکنواختی را میشکند و لحظاتی از طنز را به فیلم میافزاید. »
جمعبندی
بااینحال، کارگردانی همیشه از این فضای محدود بهرهٔ کامل نمیگیرد؛ در جاهایی صحنهها بیش از آنکه با تصویر و حرکت پیش بروند، به گفتوگو تکیه میکنند. از همین رو، اثر با وجود لحظههای پرشور، در مسیر میانی خود گاه کش میآید. جمعبندی «خالکوبی گل سرخ» فیلمی است که قوت و کاستیاش بهروشنی در کنار هم دیده میشوند.
روایتش در همهٔ بخشها پیچیده یا پرکشش نیست و آغاز کند و پیشرویِ گاه کشدار آن ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید. بازی لنکستر نیز به یک اندازه برای همه خوشایند نخواهد بود. اما مانیانی به سرَفینا حضوری چنان پرحرارت و چندوجهی میبخشد که فیلم از یک ملودرام معمولی فراتر میرود و به تجربهای دربارهٔ سوگ، میل و دشواریِ کنار گذاشتن افسانههای شخصی بدل میشود.
آنچه در پایان از فیلم به یاد میماند، بیش از طرح داستان، نیروی زنی است که میان اندوه و سرزندگی دستوپا میزند و نمیگذارد هیچیک دیگری را بهکلی خاموش کند. اثر کامل و یکدست نیست، اما گرما و بیپروایی عاطفیاش ارزش تماشا دارد؛ بهویژه برای بینندهای که حاضر است بهجای انتظار برای روایتی پرشتاب، در شخصیتپردازی و بازیِ مرکزی آن مکث کند.
« از همین رو، اثر با وجود لحظههای پرشور، در مسیر میانی خود گاه کش میآید. »



ثبت دیدگاه