نقد و بررسی
نقد تسخیر مایکل کینگ (The Possession of Michael King) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای آشنا با محرکی شخصی «The Possession of Michael King» از فرضی آغاز میکند که در سینمای وحشت بارها به کار رفته است: مردی شکاک، برای اثبات بیپایهبودن باورهای فراطبیعی، خود را در معرض تجربههایی قرار میدهد که دیگران خطرناک و ممنوع میدانند. تفاوت مهم اینجاست که شکاکی مایکل صرفاً موضعی نظری نیست؛ سوگ و خشم نیز در آن ریشه دارند.
او در برابر فقدانی دردناک، به جای پذیرش ناتوانی خود، میکوشد با مستندسازی و آزمودن مدعیان نیروهای غیبی، جهان را دوباره به نظمی قابلاندازهگیری برگرداند. این انگیزه به فیلم امکان میدهد ماجراجویی مایکل را نه فقط کنجکاوی، بلکه نوعی واکنش افراطی به اندوه نشان دهد. او میخواهد ثابت کند که هیچ نیروی پنهانی در کار نیست، اما خودِ روشش تناقضآمیز است: برای ردکردن امر ماورایی، داوطلبانه به سراغ آیینها و تجربههایی میرود که خطرشان را جدی نمیگیرد.
همین شکاف میان اعتمادبهنفس عقلانی او و بیپروایی عملیاش، نیروی پیشبرنده روایت است. فیلمبرداری به مثابه دام انتخاب قالب مستندنما برای داستان، در آغاز منطقی و کارآمد به نظر میرسد. مایکل فیلمساز است و قرار است تجربهاش را ثبت کند؛ بنابراین دوربین صرفاً وسیلهای برای نمایش وقایع نیست، بلکه بخشی از شخصیت او و شیوه مواجههاش با جهان است.
او میخواهد همهچیز را مشاهده، ضبط و تحلیل کند. اما هرچه رخدادها آشفتهتر میشوند، این ابزارِ ظاهراً عقلانی به چیزی نامطمئن بدل میشود: دوربین ثبت میکند، ولی لزوماً توضیح نمیدهد؛ تصویر میدهد، اما بر معنای آن تسلطی نمیبخشد. این تضاد ظرفیت جذابی دارد، هرچند فیلم همیشه از آن بهخوبی بهره نمیگیرد.
« تفاوت مهم اینجاست که شکاکی مایکل صرفاً موضعی نظری نیست؛ سوگ و خشم نیز در آن ریشه دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاهی دوربینِ در دست مایکل حس نزدیکی و بیواسطگی میآفریند؛ گویی تماشاگر در فاصلهای اندک با او گرفتار شده است. در لحظههای دیگر، حضور دوربین بیش از آنکه طبیعی باشد، بهانهای برای فراهمکردن قاب مناسب یا رساندن تماشاگر به صحنه بعدی به نظر میرسد. این لغزش از واقعنمایی، بهویژه در ژانری که اعتبارش بر باورپذیری ثبت تصاویر استوار است، میتواند ذهن مخاطب را از ترس به پرسش درباره منطق فیلمبرداری منحرف کند.
وحشتِ چهرههای معمولی از موفقترین جنبههای فیلم، ساختن دلهره از آدمهایی است که در نگاه نخست چندان عجیب یا هیولاوار نیستند. چهرههای عادی، مکثهای نامطمئن و رفتارهایی که فقط اندکی از قاعده فاصله میگیرند، گاه از جلوههای آشکار و پرزرقوبرق اثرگذارترند. فیلم میفهمد که امر تهدیدآمیز همیشه با نشانهای بزرگ و فوری وارد قاب نمیشود؛ گاهی کافی است چیزی در یک نگاه یا سکوت، اندکی نابجا باشد تا ذهن تماشاگر پیش از آنکه تصویر توضیحی بدهد، خطر را حدس بزند.
این کیفیت در صحنههایی که از نور محدود، سکوت یا دیدِ نامطمئن بهره میبرند، قوت بیشتری پیدا میکند. تصویر شبانه و فضای کمنور حس ناخوشایندی میسازد؛ گویی چشم همهچیز را نمیبیند و همین نادیدهماندن، تخیل را فعال میکند. در بهترین لحظهها، فیلم به جای آنکه موجودی را با وضوح کامل نشان دهد، امکان حضور چیزی را در حاشیه ذهن تماشاگر میکارد.
چنین لحظههایی میتوانند واقعاً مو بر تن سیخ کنند، چون ترس را از خودِ تصویر به انتظارِ تماشاگر منتقل میکنند. بازی شین جانسون و فروپاشی تدریجی شین جانسون بار اصلی فیلم را بر دوش دارد و مرکز ثقل عاطفی آن است. نقش مایکل به بازیگری نیاز دارد که بتواند میان انکار، اندوه، خشم و ترس حرکت کند، بیآنکه هر تغییر را به نمایشی اغراقآمیز بدل سازد.
« گاهی دوربینِ در دست مایکل حس نزدیکی و بیواسطگی میآفریند؛ گویی تماشاگر در فاصلهای اندک با او گرفتار شده است. »
شخصیتها و اجرا
جانسون در بخشهایی از فیلم این مسیر را باورپذیر پیش میبرد: مایکل در آغاز مردی است که فکر میکند با حضور دوربین و پرسشهای قاطع میتواند بر هر موقعیتی مسلط شود؛ سپس نشانههای آشفتگی، آرامآرام اعتماد او به این تسلط را میفرسایند. نکته قابلتوجه این است که ترس اصلی فقط در احتمال وجود نیرویی بیرونی خلاصه نمیشود.
فیلم در بهترین لحظاتش این پرسش را زنده نگه میدارد که آیا مایکل با پدیدهای بیرون از خود روبهروست، یا ذهن و اندوهش او را به وضعی خطرناک کشاندهاند. بااینحال، روایت بهتدریج از ابهام روانشناختی فاصله میگیرد و بیشتر به نشانههای آشنای تسخیر تکیه میکند. در نتیجه، بازی جانسون گاه پیچیدگیای را نوید میدهد که فیلمنامه فرصت کافی برای پرورش آن فراهم نمیآورد.
ریتمی میان تعلیق و فرسودگی ساختار فیلم بر تشدید تدریجی بنا شده است: مایکل از تجربهای به تجربه دیگر میرود و دوربین، هر گام را چون بخشی از پروژه شخصی او ثبت میکند. چنین الگویی میتواند تعلیق بسازد، زیرا تماشاگر منتظر است ببیند آزمون بعدی چه پیامدی خواهد داشت. اما تکرارِ مواجهه با آیینها، نشانههای غیرعادی و واکنشهای فزاینده مایکل، در بخشهایی از میانه فیلم به کندی میانجامد.
گاهی احساس میشود روایت به جای آنکه با هر صحنه معنای تازهای بیفزاید، همان نگرانی را با صورتبندی دیگری تکرار میکند. این کشآمدن بهویژه زمانی محسوس است که فیلم هنوز از ایجاد دلهره بازنمانده، اما پیشرفت درونی شخصیت یا داستان کند شده است. برخی مخاطبان ممکن است در همین بخشها گرفتار فضای فیلم شوند و از انباشتهشدن نشانهها لذت ببرند؛ برای برخی دیگر، تکرار باعث میشود اثر از تنش فاصله بگیرد.
« نکته قابلتوجه این است که ترس اصلی فقط در احتمال وجود نیرویی بیرونی خلاصه نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم با مدتزمانی نهچندان طولانی نیز گاه طولانیتر از اندازهاش احساس میشود، زیرا ریتم میان صحنههای مکث و شوک به توازن پایداری نمیرسد. جامپاسکرها و محدودیت کلیشهها فیلم در استفاده از جامپاسکرها یکدست نیست. برخی از آنها بهخوبی در دل فضا و انتظار جای میگیرند، اما برخی دیگر بیش از آنکه از دل روایت بجوشند، به جهشی ناگهانی در تصویر یا صدا متکیاند.
وقتی صدای بلند جایگزین ساختن تعلیق شود، ترس لحظهای ممکن است به دست آید، اما اثرش زودگذر است. مخاطب از جا میپرد، ولی الزاماً حس نمیکند با نیرویی ناشناخته روبهرو شده است؛ بیشتر متوجه میشود که فیلم برای واکنشگرفتن از او شتاب کرده است. مشکل عمیقتر، آشنایی بیش از حد سازوکارهای داستانی است.
فیلم از میراث سینمای تسخیر و مستندنما بهره میبرد، اما همیشه آن را به زبان شخصی خود تبدیل نمیکند. بعضی نشانهها و موقعیتها چنان در این ژانر تکرار شدهاند که تماشاگر پیش از وقوعشان جهت صحنه را حدس میزند. این پیشبینیپذیری، از قدرت شوک میکاهد و بهخصوص در بخش پایانی مانع میشود که اضطراب انباشتهشده به اوجی همسنگ انتظار مخاطب برسد.
پایان، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش فاش شود، احتمالاً برای کسانی که در پی ضربهای بهیادماندنیاند، به اندازه کافی هولناک یا غافلگیرکننده نخواهد بود. تنش خانوادگی و بهای وسواس یکی از لایههای مهم داستان، رابطه مایکل با دخترش و نزدیکان اوست. خطرِ آنچه بر سر مایکل میآید، تنها به جسم و روان خودش محدود نمیماند؛ هرچه کنترل او کمتر میشود، خانواده نیز در دایره تهدید قرار میگیرد.
« جامپاسکرها و محدودیت کلیشهها فیلم در استفاده از جامپاسکرها یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
این بُعد میتوانست فیلم را از یک روایت متعارف درباره آیینهای تاریک فراتر ببرد و پرسشی اخلاقیتر پیش بکشد: آیا میل به اثبات یک باور، وقتی اطرافیان را در معرض خطر قرار میدهد، هنوز میتواند نام کنجکاوی یا پژوهش به خود بگیرد؟ فیلم این امکان را در اختیار دارد، اما آن را به شکلی محدود و نابرابر به کار میگیرد.
گاه احساس مسئولیت پدرانه مایکل در پسِ جلوههای ژانری کمرنگ میشود؛ حال آنکه میتوانست تضادی تلخ بسازد میان مردی که میخواهد حقیقت را به دوربین بسپارد و پدری که باید از کسانی محافظت کند که دیگر صرفاً موضوع فیلم او نیستند. بااینهمه، همین زمینه عاطفی به بحران مایکل وزن میدهد و مانع میشود او فقط تماشاگر یا قربانیِ منفعل رخدادها باشد.
جمعبندی «The Possession of Michael King» فیلمی است با هستهای جذاب، اما دستاوردی نابرابر. ایده مرد شکاکی که برای ردکردن جهان ماورایی خود را در معرض آن قرار میدهد، در پیوند با اندوه شخصی مایکل ظرفیت روانشناختی خوبی دارد. بازی شین جانسون، فضای کمنور، چهرههای بهظاهر عادی اما ناآرام و چند صحنه واقعاً مؤثر، فیلم را از اثری کاملاً بیاثر دور میکنند.
در بهترین لحظات، ترس از دلِ مکث، تاریکی و تردید بیرون میآید، نه صرفاً از نمایش آشکار خشونت یا موجودی هولناک. در مقابل، آشنایی ایده، تکرار بعضی نشانهها، ریتم کشدار و جامپاسکرهای گاه ارزان، پیوستگی اثر را تضعیف میکنند. فیلم بارها به آستانه وحشتی ماندگار نزدیک میشود، اما همیشه از کلیشههای ژانر عبور نمیکند؛ پایان نیز لزوماً آن نیرویی را که مسیر فیلم وعده میدهد، به مخاطب منتقل نمیسازد.
« فیلم این امکان را در اختیار دارد، اما آن را به شکلی محدود و نابرابر به کار میگیرد. »
جمعبندی
حاصل، تجربهای است که احتمالاً چند تصویر و لحظه ناخوشایندش در ذهن میماند، اما نه بهعنوان بازتعریفی تازه از فیلمهای تسخیر، بلکه بهعنوان اثری متوسط با فضاسازیهای مؤثر و فرصتهایی که بخشی از آنها ناتمام میمانند.



ثبت دیدگاه