نقد و بررسی
نقد فریاد (Il Grido) | 1957
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در مسیر آنتونیونی «Il Grido» ساختهٔ میکلآنجلو آنتونیونی، اثری است که میان ریشههای واقعگرایانهٔ سینمای او و جهان سرد و بیقرار فیلمهای بعدیاش ایستاده است. فیلم هنوز به زندگی روزمره و طبقهٔ کارگر نزدیک است: شخصیت اصلی کارگر کارخانهٔ تصفیهٔ شکر است و جغرافیای روایت، شهرهای کوچک و دشتهای شمال ایتالیاست.
بااینحال، آنچه فیلم را از یک درام اجتماعی معمول فراتر میبرد، توجه ویژهاش به سکوت، فاصله و ناتوانی آدمها در فهمیدن یکدیگر است. آدمها در اینجا فقط با شرایط اقتصادی یا عاطفی خود درگیر نیستند؛ گویی میان آنها و جهان اطرافشان شکافی افتاده است که با جابهجایی و آغاز رابطهای تازه پر نمیشود.
آنتونیونی در این فیلم هنوز از روایت کلاسیک کاملاً فاصله نگرفته است، اما نشانههای زبان شخصیاش آشکارند: شخصیتهایی که در محیط گم میشوند، صحنههایی که بیش از گفتوگو به تصویر و مکث متکیاند، و منظرههایی که حال درونی انسان را بازتاب میدهند. «Il Grido» شاید به اندازهٔ آثار بعدی او انتزاعی و صیقلی نباشد، اما خامی و نزدیکیاش به زندگی روزمره بخشی از نیروی آن است.
آثار اولیهٔ او در اینجا به تجربهای شخصیتر و عاطفیتر پیوند میخورند؛ تجربهای که اندوه را نه با توضیح، بلکه با ماندن در کنار شخصیت منتقل میکند. این پیوند میان واقعگرایی اجتماعی و بیگانگی وجودی، از ویژگیهای محوری فیلم است. سفری بیرونی، سرگردانی درونی داستان با ضربهای عاطفی آغاز میشود: آلدُو پس از آنکه زن مورد علاقهاش پیشنهاد ازدواج او را نمیپذیرد، خانه و شهرش را ترک میکند.
« این پیوند میان واقعگرایی اجتماعی و بیگانگی وجودی، از ویژگیهای محوری فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از این نقطه، سفر او به محور روایت بدل میشود؛ اما فیلم سفر را به چشم ماجراجویی یا فرصتی برای کشف جهان نمیبیند. جاده بیشتر فضایی است برای تعویق رویارویی: آلدُو از جایی دور میشود، اما نمیتواند از آنچه در درونش رخ داده فاصله بگیرد. هر توقف، هر آشنایی و هر امکان تازه، شاید برای لحظهای روزنهای باز کند، ولی بهسختی میتواند به نقطهٔ اتکایی پایدار تبدیل شود.
این انتخاب روایی هم قوت فیلم است و هم منشأ دشواری آن. آنتونیونی از سفر، داستانی پرحادثه نمیسازد؛ اهمیت با انباشت تجربههای کوچک و ناکامل است. گاهی همین کمحادثهبودن، حس سرگردانی آلدُو را دقیق و ملموس میکند: زندگی او نه با تصمیمهای بزرگ، بلکه با وقفهها و ناکامیهای پیدرپی پیش میرود.
اما ریتم در بخشهایی آنقدر آرام میشود که تکرار ایستگاهها و رابطهها اثرگذاری خود را از دست میدهد. تماشاگر ممکن است پیش از شخصیت احساس کند که فیلم در همان دور باطل گرفتار شده است. این کشآمدن بیتردید با وضعیت روانی آلدُو تناسب دارد، اما تناسب هنری همیشه به معنای تجربهای آسان یا یکدست نیست.
دشتها و معماری اندوه چشمگیرترین دستاورد فیلم، پیوند میان تصویر و احساس است. دشتهای خالی و گِلی، جادههای سرد، درختان برهنه و فضای صنعتی، صرفاً پسزمینهٔ سفر نیستند؛ به بخشی از معنای آن تبدیل میشوند. دوربین به جای آنکه منظره را زیبا و دلپذیر کند، بر گستردگی و تهیبودنش مکث میکند.
« این انتخاب روایی هم قوت فیلم است و هم منشأ دشواری آن. »
شخصیتها و اجرا
آدمها در برابر این فضاها کوچک به نظر میرسند و همین نسبت، تنهاییشان را پررنگتر میسازد. قابهای فیلم اغلب چناناند که گویی شخصیت در محیط حل میشود، بیآنکه واقعاً به آن تعلق داشته باشد. تصویربرداری سیاهوسفید نیز از این جهانبینی پشتیبانی میکند. خاکستریها نه فقط کیفیتی بصری، بلکه حالتی عاطفی میسازند: روزها روشناند، اما سرزندگی ندارند؛ فضا باز است، اما حس آزادی نمیدهد.
فیلم بهجای تأکید بر زیبایی چشمانداز، از آن برای صورتبندی نوعی فرسودگی استفاده میکند. گاه یک جادهٔ خالی یا دشتی بیانتها بیش از گفتوگویی طولانی دربارهٔ موقعیت آلدُو سخن میگوید. این شیوه، از تماشاگر میخواهد تصویر را بخواند و به سکوت اعتماد کند؛ رویکردی که برای دوستداران سینمای تأملی پربار است، اما ممکن است برای کسانی که انتظار پیشرفت روایی پیوسته دارند، یکنواخت جلوه کند.
آلدُو: انسانی میان گذشته و امکان اجرای استیو کوکرن بر مهار احساسات استوار است. آلدُو قهرمانی پرحرف یا کاملاً خودآگاه نیست؛ درد او بیشتر در چهره، حرکت و واکنشهای کوتاهش آشکار میشود. همین خویشتنداری، شخصیت را باورپذیر میکند: او اندوهش را به سخنرانی بدل نمیسازد و برای هر تصمیم توضیحی روشن عرضه نمیکند.
بازی کوکرن بهویژه در لحظاتی مؤثر است که آلدُو میکوشد عادی به نظر برسد، درحالیکه از درون آشفتگیاش فروکش نکرده است. شخصیتهای زنانی که در مسیر او قرار میگیرند، هرکدام وجهی متفاوت از زندگی و خواست را نمایان میکنند؛ بااینحال، فیلم همیشه فرصت نمییابد آنها را به همان اندازه که آلدُو را میکاود، پرورش دهد.
« آدمها در برابر این فضاها کوچک به نظر میرسند و همین نسبت، تنهاییشان را پررنگتر میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی حضورشان بیش از آنکه به معنای استقلال کامل شخصیت باشد، به بازتابی از نیاز و درماندگی او تبدیل میشود. این محدودیت را میتوان در چارچوب نگاه مردمحور روایت نقد کرد، بیآنکه ارزش لحظههای فردی این زنان را نادیده گرفت. در کنار آنها، رابطهٔ آلدُو با دخترش نیز لایهای از مسئولیت و وابستگی میافزاید؛ سفری که ظاهراً از یک شکست عاشقانه برمیخیزد، تنها تجربهای خصوصی نیست و بر کسانی دیگر نیز سایه میاندازد.
صدا، سکوت و شوخیهای گذرا موسیقی جووانی فوسکو بهجای آنکه پیوسته احساسات را برای تماشاگر توضیح دهد، گاه با حالتی نامتعارف و ناآرام وارد میشود. این موسیقی ممکن است در لحظه غریب یا حتی بیش از اندازه برجسته به نظر برسد، اما بخشی از کیفیت ناهموار و ناآرام فیلم است. در برابر آن، سکوتها و صداهای محیطی اهمیت زیادی دارند: جاده، کار، رفتوآمد و مکثهای میان آدمها، فضایی میسازند که اندوه در آن حضور دارد بیآنکه مدام نام برده شود.
تیرگی فیلم نیز مطلق و بیوقفه نیست. در میان موقعیتهای تلخ، لحظههایی از شوخی یا خصلتهای روزمره سر برمیآورند. این لحظهها نه برای سبککردن جدیِ جهان داستان، بلکه برای یادآوری پیچیدگی زندگیاند: آدمهای غمگین هم گاهی خندهدارند، و جهان—even در سختترین روزها—کاملاً از عادتها و رفتارهای معمول تهی نمیشود.
این تنوع عاطفی مانع میشود که فیلم به یک نغمهٔ یکنواخت بدل شود، هرچند فضای غالب همچنان سنگین و دلگیر است. ملودرام و حدِ اثرگذاری یکی از دشوارترین جنبههای «Il Grido» نسبت میان خویشتنداری و ملودرام است. بخشهای زیادی از فیلم با کمگویی و مشاهده پیش میروند؛ اما در مقاطعی، شدت موقعیت عاطفی از ظرافت تصویری پیشی میگیرد و اثر به سوی تأکید ملودراماتیک میرود.
« گاهی حضورشان بیش از آنکه به معنای استقلال کامل شخصیت باشد، به بازتابی از نیاز و درماندگی او تبدیل میشود. »
قوتها و کاستیها
برای برخی تماشاگران، این شدتبخشی بیان صادقانهٔ رنجی است که فیلم از آغاز انباشته؛ برای برخی دیگر، ممکن است حس کنند فیلم بهجای اعتماد به سکوتها و نشانههای ظریفش، بیش از اندازه بر نتیجهٔ عاطفی پافشاری میکند. این ناهمواری را میتوان هم محدودیت دانست و هم بخشی از جذابیت اثر. «Il Grido» فیلمی نیست که در همهٔ لحظات به تعادل کامل برسد؛ گاهی تماشاگر را در اندوهی پرقدرت فرو میبرد و گاهی همان اندوه را آنقدر طولانی میکند که خستگی بر آن غلبه مییابد.
آنچه باقی میماند، نه فقط رشتهای از اتفاقها، بلکه حس ناآرامی و تصویری است که پس از پایان تماشای فیلم در ذهن میماند. تأثیر آن بیشتر از جنس رسوبکردن است تا ضربهای سریع و گذرا. جمعبندی «Il Grido» اثری دربارهٔ ناتوانی در بازگشت به گذشته و دشواریِ ساختن آینده است؛ دربارهٔ انسانی که میکوشد با حرکتکردن از رنج فاصله بگیرد، اما هر مکان تازه بخشی از همان خلأ را با خود دارد.
قاببندیهای دقیق، دشتهای خالی و گِلی، بازی کمحرف استیو کوکرن و نگاه شاعرانه اما سرد آنتونیونی، ستونهای اصلی فیلماند. در مقابل، کشآمدن سفر، فضای اندوهبار و گرایش گاهبهگاه به ملودرام میتوانند تماشاگر را فرسوده کنند. این فیلم برای هر سلیقهای ساخته نشده است: از مخاطب میخواهد با ریتم آهستهاش کنار بیاید و در منظرهها و سکوتها معنا بجوید.
اما اگر این همراهی شکل بگیرد، «Il Grido» تجربهای ماندگار از تنهایی و سرگردانی عرضه میکند؛ تجربهای که زیباییاش از دل همان جهان گرفته و خاموشی برمیخیزد که شخصیتهایش را دربر گرفته است.
« این ناهمواری را میتوان هم محدودیت دانست و هم بخشی از جذابیت اثر. »
ثبت دیدگاه