نقد و بررسی
نقد خونآشامها گند میزنند (Vampires Suck) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در سنت هجو «Vampires Suck» محصول سال ۲۰۱۰ و ساختهٔ جیسون فریدبرگ و آرون سلتزر، کمدیای هجوآمیز است که بیش از هر چیز به سراغ جهان «گرگومیش» میرود. فیلم با بازآفرینی چهرهها، موقعیتها و حالوهوای آشنای آن مجموعه، میکوشد هم از شوروشوق مخاطبانش بهره ببرد و هم از اغراقهای عاشقانه و فراطبیعیاش خنده بسازد.
بکا، نوجوانی دلنگران، میان دو پسر با سرشتهای متفاوت گرفتار است و در همان حال باید با پدری کنار بیاید که هنوز او را کودکی ناتوان میپندارد. ماجراهای عاطفی دوستانش نیز در این روایت پراکنده حضور دارند و در ادامه به موقعیتهای پرهیاهوی جشن پایان سال گره میخورند. این چارچوب، مواد اولیهٔ مناسبی برای هجو فراهم میآورد؛ مسئله این است که فیلم تا چه اندازه میتواند از این مواد، شوخیهایی ماندگار بسازد.
تقلید، شناخت و لذت ارجاع یکی از امتیازهای اصلی فیلم، شباهت آشکارش به اثر هدف است. شخصیتها و موقعیتها آنقدر یادآور «گرگومیش» هستند که مخاطب آشنا با آن مجموعه، بیشتر شوخیها را بیدرنگ تشخیص میدهد. این شباهت صرفاً راهی برای انتقال داستان نیست؛ بخشی از سازوکار طنز فیلم به شمار میآید.
هرچه تماشاگر صحنهٔ آشناتری را به یاد بیاورد، فاصلهٔ میان فضای جدی و احساساتی روایت اصلی و بازخوانی مضحک آن روشنتر میشود. در بهترین لحظهها، فیلم به جای آنکه فقط نامها را عوض کند یا بر ویژگیهای ظاهری شخصیتها انگشت بگذارد، از شناخت مخاطب برای ساختن موقعیتی تازه بهره میگیرد. تماشاگر نهتنها به خود شوخی، بلکه به خاطرهای که شوخی از آن استفاده میکند نیز میخندد.
« تقلید، شناخت و لذت ارجاع یکی از امتیازهای اصلی فیلم، شباهت آشکارش به اثر هدف است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین وابستگی، البته محدودیتی هم ایجاد میکند: اگر کسی با فیلمهای مورد هجو آشنایی چندانی نداشته باشد، بخشی از لذت ارجاعات را از دست میدهد. «Vampires Suck» بیش از آنکه هجوی مستقل دربارهٔ عشق نوجوانانه یا داستانهای خونآشامی باشد، گفتوگویی مستقیم با تماشاگرِ آشنا با «گرگومیش» است.
این تمرکز، به آن هویتی مشخص میدهد، اما دامنهٔ اثرگذاریاش را نیز محدود میکند. شوخیهای موفق و لحظههای بهیادماندنی شوخیهای فیلم از جنسی ناهمگوناند: گاهی بر اغراق بدنی و موقعیتهای ناگهانی تکیه میکنند، گاهی به رفتار شخصیتها و گاهی نیز به تقلید از لحن و تصویر فیلمهای اصلی. صحنهٔ کاکتوس نمونهٔ برجستهای از لحظههایی است که ایدهٔ سادهٔ شوخی با اجرای دیداری و زمانبندی مناسب به خنده میانجامد.
این صحنه برای برخی تماشاگران از خندهدارترین بخشهای فیلم است و نشان میدهد که اثر، در لحظههای پراکنده، توانایی ساختن کمدی مؤثر را دارد. جذابیت این لحظات در آن است که فیلم برای مدتی کوتاه از تکرار ارجاعات فاصله میگیرد و بر خودِ موقعیت تمرکز میکند. شوخی، بهجای آنکه تنها بگوید «این صحنه را از جایی میشناسید»، از انتظار مخاطب برای شکلگرفتن اتفاقی آشنا استفاده میکند و سپس مسیر را به سمت نتیجهای مضحک میبرد.
چنین لحظاتی گواه آناند که مواد اولیهٔ فیلم قابلیت کمدی بیشتری داشتهاند؛ اما پراکندگی آنها باعث میشود نتوانند بهتنهایی انسجام اثر را نجات دهند. خندههای کوتاه و پررنگ وجود دارند، ولی فاصلهٔ میانشان گاه طولانی است. بکا و شخصیتهای پیرامونی بکا در مرکز روایت قرار دارد، اما فیلم کمتر میکوشد او را به شخصیتی مستقل و چندلایه تبدیل کند.
« این تمرکز، به آن هویتی مشخص میدهد، اما دامنهٔ اثرگذاریاش را نیز محدود میکند. »
شخصیتها و اجرا
او بیشتر وسیلهای است برای بازسازی و دستانداختن قهرمان آشنای «گرگومیش»؛ رفتارهای مضطرب و گرفتاریهای عاطفیاش نیز از همین زاویه معنا پیدا میکنند. در نتیجه، رابطهٔ او با دو پسر اصلی داستان بیش از آنکه به کشمکشی درونی و باورپذیر تبدیل شود، چارچوبی برای شوخی با مثلث عاشقانهٔ مجموعه است.
رابطهٔ بکا با پدرش میتوانست سویهای انسانیتر به روایت ببخشد. پدری که همچنان دخترش را کودک میبیند، زمینهای آشنا برای طنز دربارهٔ استقلال، بلوغ و فاصلهٔ نسلی فراهم میکند. بااینحال، این خط داستانی نیز بیش از آنکه رشد کند، در میان شوخیها و موقعیتهای متوالی رفتوآمد میکند. دوستان بکا و گرفتاریهای عاشقانهٔ آنان هم به جهان فیلم وسعت میدهند، ولی معمولاً برای پرداخت یک مسیر مستقل فرصت کافی نمییابند.
در مجموع، شخصیتها بیشتر اجزای یک سازوکار هجو هستند تا انسانهایی که مسیر عاطفیشان پیوسته و دقیق دنبال شود. ریتم، ساختار و محدودیتهای طنز ضعف اصلی «Vampires Suck» در ناپیوستگی روایت و تفاوت محسوس کیفیت شوخیهاست. فیلم از موقعیتی به موقعیت دیگر میرود و انتظار دارد تازگی هر ارجاع یا ضربهٔ کمیک، جای پیوند داستانی را بگیرد.
این روش گاهی جواب میدهد، اما وقتی شوخیها پشت سر هم بر یک مضمون مشابه تکیه میکنند، اثر بهجای آنکه تند و پرجنبوجوش به نظر برسد، تکراری میشود. در بسیاری از بخشها، ایدهٔ اولیهٔ خندهدار به اندازهٔ کافی بسط نمییابد و تنها با تکرار یا اغراق دوباره عرضه میشود. از سوی دیگر، فیلم مرز روشنی میان هجو هوشمندانه و شوخی خام نمیسازد.
« رابطهٔ بکا با پدرش میتوانست سویهای انسانیتر به روایت ببخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شوخیهای مربوط به روابط عاشقانه، ظاهر شخصیتها و موقعیتهای شرمآور میتوانند برای گروهی از مخاطبان سرگرمکننده باشند، اما برخی دیگر سطحی یا فرسوده به نظر میرسند. مشکل صرفاً کودکانهبودن یا بیپروایی شوخیها نیست؛ مسئله این است که بسیاری از آنها از دل شخصیت و موقعیت زاده نمیشوند و بیشتر مانند قطعههایی جداگانه بر داستان سوار شدهاند.
به همین دلیل، فیلم با وجود لحظات موفق، ریتمی یکدست پیدا نمیکند و عمق عاطفی یا روایی چندانی نمیسازد. حتی در نقدهای عمومی نیز به تمرکز اثر بر تقلید و به کممایگی بسیاری از شوخیهایش اشاره شده است. انتظارات مخاطب و صحنهٔ غایب برای تماشاگرانی که با «گرگومیش» خاطرهای روشن دارند، تشخیص شباهتها خود بخشی از سرگرمی است.
این شناخت کمک میکند تا جزئیات تقلیدی، بازی با حالوهوای صحنهها و تفاوت میان جدیت اثر اصلی و لحن هزلآمیز این فیلم بهتر دیده شود. اما این وابستگی به مرجع، انتظاراتی نیز میسازد. وقتی فیلم از لحظهای مشهور در مجموعهٔ اصلی استفاده نمیکند، برخی تماشاگران ممکن است جای خالی آن را احساس کنند؛ از جمله کسانی که انتظار داشتند صحنهٔ معروف بیسبال نیز به شکل پارودی بازسازی شود.
نبود آن صحنه بهخودیخود ایرادی ساختاری نیست، اما نشان میدهد که مخاطب اثر را با فهرستی از لحظههای بهیادماندنی میسنجد و انتظار دارد فیلم به سراغ مهمترینشان برود. این نوع انتظار میتواند تجربهٔ تماشا را دوگانه کند: از یک سو، تشخیص ارجاعات لذتآفرین است؛ از سوی دیگر، هر ارجاعِ حذفشده ممکن است به فرصتی ازدسترفته تبدیل شود.
« به همین دلیل، فیلم با وجود لحظات موفق، ریتمی یکدست پیدا نمیکند و عمق عاطفی یا روایی چندانی نمیسازد. »
قوتها و کاستیها
«Vampires Suck» در این بازی با حافظهٔ مخاطب موفقیتهایی دارد، اما همیشه نمیتواند انتظاراتی را که خودش با تکیه بر شباهتها برمیانگیزد، برآورده کند. جمعبندی «Vampires Suck» اثری است که ایدهٔ مرکزیاش از ظرفیت روشنی برخوردار است: دستانداختن یکی از پدیدههای پرطرفدار عاشقانه و فراطبیعی با بازسازی نزدیکِ شخصیتها و موقعیتهایش.
در بهترین لحظههای خود، بهویژه در شوخیهایی مانند صحنهٔ کاکتوس، فیلم از این ظرفیت بهخوبی بهره میبرد و خندهای بیواسطه میسازد. شباهت به اثر اصلی نیز برای مخاطب آشنا، لایهای افزوده از لذت فراهم میکند. بااینحال، این لحظههای موفق در میان شوخیهای تکراری و روایت کمانسجام پراکندهاند.
شخصیتها اغلب از حد الگوهای آشنای خود فراتر نمیروند و داستان فرصت کافی برای عمقدادن به روابط یا کشمکشهایش پیدا نمیکند. حاصل، کمدیای ناهموار است: برای تماشای سبک و یادآوری ارجاعات آشنا میتواند سرگرمکننده باشد، اما بهندرت از تقلید فراتر میرود و به هجوی دقیق و ماندگار تبدیل میشود.
ارزش تماشای آن بیش از هر چیز به آشنایی مخاطب با «گرگومیش» و میزان همراهیاش با شوخیهای خام و پراکنده وابسته است.
« شباهت به اثر اصلی نیز برای مخاطب آشنا، لایهای افزوده از لذت فراهم میکند. »
ثبت دیدگاه