نقد و بررسی
نقد انگشتان (Fingers) | 1978
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان پیانو و خشونت «Fingers» ساختهٔ James Toback، درامی جنایی است که از همان ایدهٔ مرکزی خود نیرویی ناآرام میگیرد: جیمی، نوازندهای با رؤیای رسیدن به صحنهٔ موسیقی، در زندگی روزمره به پدرش و کارهای خشن او وابسته است. این دوگانگی صرفاً تضادی میان هنر و جرم نیست؛ شکافی است میان تصویری که جیمی از خویش میخواهد و رفتاری که پیوسته از او سر میزند.
فیلم بهجای آنکه این شکاف را به کشمکشی مرتب و قابلحل تبدیل کند، آن را مانند زخمی باز نگه میدارد. داستان در نیویورکی میگذرد که نه پسزمینهای خنثی، بلکه بخشی از فشار روانی فیلم است. خیابانها، خانهها و فضاهای عمومی، جهانی را شکل میدهند که در آن زیبایی و ابتذال، آرزو و تهدید، همزمان حضور دارند.
جیمی در این جهان میان تمرین موسیقی، مسئولیتهای خانوادگی و روابط شخصی رفتوآمد میکند؛ اما هیچیک از این قلمروها کاملاً از دیگری جدا نمیماند. «Fingers» در همین آمیختگی، هویت خاص خود را پیدا میکند: فیلمی که نمیخواهد قهرمانش را از خشونت پیرامونش پاک و بیگناه نشان دهد. هاروی کایتل و حضوری مهارناشدنی هاروی کایتل در نقش جیمی، محور تمام فیلم است.
« فیلم بهجای آنکه این شکاف را به کشمکشی مرتب و قابلحل تبدیل کند، آن را مانند زخمی باز نگه میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او شخصیتی نمیسازد که با رفتارهایش آسان بتوان دوستش داشت؛ در عوض، جیمی را به حضوری متناقض و جذبکننده بدل میکند. تماشاگر ممکن است از خودخواهی، پرخاشگری یا ناپایداری او فاصله بگیرد، اما بهسختی میتواند حضورش را نادیده بگیرد. کایتل در بازی خود، بهجای توضیح دادن آشفتگی جیمی، آن را در بدن و نگاه او جای میدهد: مکثها، تنش حرکات و تغییرهای ناگهانی حالوهوا، حس کسی را منتقل میکنند که آرامش برایش دستیافتنی نیست.
نکتهٔ مهم این است که فیلم از مخاطب نمیخواهد هر رفتار جیمی را توجیه کند. استعداد موسیقایی او سپری برای تبرئهاش نمیشود و رنجهایش نیز الزاماً به همدلی ساده نمیانجامند. همین فاصلهگذاری، هم یکی از دستاوردهای فیلم است و هم سرچشمهٔ دشواریاش: جیمی میتواند در بخشهایی آزارنده باشد، اما این آزارندگی به بازی کایتل نیرویی نمایشی میدهد.
او شخصیتی نیست که تماشاگر را با جذابیت متعارف به سوی خود بکشد؛ جذابیتش در بیقراری و پیشبینیناپذیری اوست. موسیقی؛ پناهگاه یا شکل دیگری از تنش؟ پیانو در «Fingers» فقط نشانهٔ استعداد یا رؤیای هنری نیست. موسیقی فضایی فراهم میکند که جیمی میتواند در آن تصویری متفاوت از خود تصور کند؛ اما فیلم هرگز این تصور را به پناهگاهی آسوده تبدیل نمیکند.
« نکتهٔ مهم این است که فیلم از مخاطب نمیخواهد هر رفتار جیمی را توجیه کند. »
شخصیتها و اجرا
هنر در برابر خشونت قرار میگیرد، ولی از آن جدا نمیشود. شخصیت اصلی همان انسانی است که میتواند به موسیقی دل ببندد و در همان حال، به کارهایی دست بزند که با ظرافت و انضباط هنر در تضاد به نظر میرسند. این تقابل وقتی مؤثر است که فیلم میان صدای جهان بیرون و تجربهٔ درونی جیمی رفتوآمد میکند.
موسیقی گاه رنگی از نظم و تمرکز دارد و گاه در کنار رفتارهای پرتنش او، بیشتر بر شکاف میان آرزو و واقعیت تأکید میگذارد. فیلم از این تضاد نتیجهای اخلاقی و ساده بیرون نمیکشد؛ نمیگوید هنر بهخودیخود انسان را نجات میدهد یا خشونت را خنثی میکند. در عوض، نشان میدهد که استعداد و تباهی ممکن است در یک فرد، بیآنکه یکی دیگری را از میان ببرد، همزمان زندگی کنند.
نیویورک؛ شهری زبر و بیقرار فضای شهری فیلم از مهمترین عناصر ماندگار آن است. نیویورک نه با جلوهای آراسته و تماشایی، بلکه همچون شهری فرسوده، متراکم و زمخت تصویر میشود؛ جایی که آدمها در آن با شتاب و بیاعتمادی از کنار یکدیگر میگذرند. این بافت بصری به داستان کمک میکند تا خشونت را از سطح رویدادهای منفرد فراتر ببرد: ناامنی و فشار، گویی در خود محیط نیز رسوب کردهاند.
« هنر در برابر خشونت قرار میگیرد، ولی از آن جدا نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلمبرداری در مکانهای واقعی نیویورک به حس ملموس بودن جهان داستان یاری میرساند و شهر را به نیرویی فعال در زندگی جیمی بدل میکند. خانه و خیابان، فضای کار و محل مواجهههای شخصی، همگی در قلمرویی مشترک قرار میگیرند؛ قلمرویی که در آن شخصیتها کمتر فرصت دارند از گذشته یا وظایفشان فاصله بگیرند.
نتیجه، حالوهوایی تیره و نامتعارف است که ممکن است برای برخی تماشاگران دلنشین و برای برخی دیگر فرساینده باشد. همین زبری، بخشی از هویت فیلم است، نه تزئینی برای پوشاندن داستانی معمولی. روایتی عامدانه ناهموار ساختار «Fingers» به اندازهٔ شخصیت اصلیاش بیقرار است. فیلم میان موسیقی، مناسبات خانوادگی، روابط عاطفی و وظایف خلافکارانه جابهجا میشود و این مسیر همیشه به شکل یک روایت منسجم و خوشریتم پیش نمیرود.
گاه صحنهها چنانکه باید به یکدیگر پیوند نمیخورند؛ گاه مکثها و رفتوآمدهای داستانی، احساس کشآمدن ایجاد میکنند. تماشاگرانی که انتظار دارند هر صحنه گامی روشن در مسیر رویدادها باشد، ممکن است از پراکندگی فیلم خسته شوند. بااینحال، این بینظمی همیشه صرفاً نقص نیست. بخشی از آن با تجربهٔ ذهنی جیمی همخوانی دارد؛ او نیز میان تعهدها و میلهای گوناگون سرگردان است و بهسختی میتواند مسیر پایداری برای خود نگه دارد.
« نتیجه، حالوهوایی تیره و نامتعارف است که ممکن است برای برخی تماشاگران دلنشین و برای برخی دیگر فرساینده باشد. »
قوتها و کاستیها
مسئله آنجاست که فیلم همیشه این پراکندگی را به تنش دراماتیک بدل نمیکند. در برخی لحظهها، گسستها بر آشفتگی شخصیت میافزایند؛ در برخی دیگر، بیشتر شبیه توقفیاند که نیروی روایت را کاهش میدهد. این نوسان، هم از ویژگیهای تجربی فیلم است و هم از محدودیتهای آن. جیمی؛ شخصیتی دشوار برای همدلی جیمی قهرمانی نیست که رنج و استعدادش بهتنهایی برای جلب همراهی تماشاگر کافی باشد.
رفتارهای او میتوانند رابطهاش با دیگران را ناخوشایند کنند و فیلم نیز همیشه راهی برای نرم کردن این احساس پیش پای مخاطب نمیگذارد. این انتخاب، شخصیت را از الگوی آشنای «مرد خطاکاری که باید دوستش داشت» دور میکند؛ اما در عین حال خطر آن را دارد که تماشاگر نه درگیر پیچیدگی او، بلکه صرفاً دلزده از او شود.
نکتهٔ جالبتر این است که فیلم نمیکوشد میان جیمیِ هنرمند و جیمیِ خشن مرزی پاکیزه بکشد. هر دو، بخشهایی از یک شخصیتاند و همین وحدت ناسازگار، پرسش اصلی اثر را شکل میدهد: آیا رؤیای زندگی دیگری برای تغییر دادن انسان کافی است، اگر انتخابها و عادتهایش همچنان او را به همان جهان بازگردانند؟
« مسئله آنجاست که فیلم همیشه این پراکندگی را به تنش دراماتیک بدل نمیکند. »
جمعبندی
فیلم پاسخ را در قالب موعظه عرضه نمیکند؛ پرسش را از خلال رفتار جیمی و پیامدهای آن زنده نگه میدارد. جمعبندی «Fingers» فیلمی نامتوازن، خشن و گاه خستهکننده است، اما بیاثر نیست. نیروی اصلی آن در اجرای پرتنش هاروی کایتل، فضای زبر نیویورک و پیوند نامتعارف موسیقی با زندگی خلافکارانهٔ جیمی قرار دارد.
ضعفهای روایی و دشواری همدلی با شخصیت اصلی، مانع از آن میشوند که فیلم تجربهای کاملاً روان و یکدست باشد؛ بااینحال، همین شخصیت ناخوشایند و جهان ناآرامش در ذهن میمانند. ارزش فیلم بیش از آنکه در ارائهٔ روایتی بینقص باشد، در جسارتِ کنار هم نشاندن دو نیروی ناسازگار است: میل به زیبایی و کشش به خشونت.
«Fingers» تماشاگر را آرام نمیکند؛ او را در برابر پرسشی ناآسان دربارهٔ شکاف میان آرزو و کردار رها میسازد.
« فیلم پاسخ را در قالب موعظه عرضه نمیکند؛ پرسش را از خلال رفتار جیمی و پیامدهای آن زنده نگه میدارد. »
ثبت دیدگاه