نقد و بررسی
نقد کروکودیل داندی در لس آنجلس (Crocodile Dundee in Los Angeles) | 2001
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهری که دیگر غریبه نیست «Crocodile Dundee in Los Angeles» ساختهٔ Simon Wincer، سیزده سال پس از ماجرای پیشین میک داندی به سراغ شخصیتی بازمیگردد که زمانی نیروی اصلی جذابیت مجموعه بود: مردی سادهدل، بیتکلف و آشنا با طبیعت، که جهان شهری را با منطق خاص خودش میسنجد. اینبار میک همراه Sue و پسر خردسالشان، Mikey، از استرالیا راهی لسآنجلس میشود؛ سفری که هم فرصتی برای برخورد طنزآمیز دو فرهنگ است و هم زمینهای برای درگیر شدن او با ماجرایی در فضای رسانه و سینما.
اما این شهر دیگر برای میک بهکلی ناشناخته نیست. او پیشتر با زندگی شهری روبهرو شده و تجربههایی از سر گذرانده است؛ بنابراین فیلم نمیتواند همان شگفتی تازه و پرانرژیِ تقابل مرد طبیعت با کلانشهر را بهآسانی بازسازی کند. لسآنجلس بهجای آنکه مکانی باشد که شخصیت را از نو تعریف میکند، بیشتر به پسزمینهای برای حضور دوبارهٔ او بدل میشود.
همین تفاوت، از همان ابتدا مسئلهٔ اصلی دنباله را روشن میکند: فیلم میخواهد از آشنایی و خاطرهٔ شخصیت محبوبش بهره ببرد، اما کمتر میتواند برای بازگشت او ضرورتی دراماتیک بیافریند. میک داندی؛ نیرویی که هنوز باقی است پل هوگان همچنان مهمترین امتیاز فیلم است. میک با وقار آرام، شوخطبعی خشک و نگاه بیپیرایهاش به جهان، هنوز شخصیتی دوستداشتنی و تماشایی است.
او برای خنداندن دیگران خود را به هر قیمتی مضحک نمیکند؛ طنزش معمولاً از فاصلهٔ میان برداشت ساده و مستقیم او از موقعیتها و پیچیدگیهای تصنعی محیط پیرامونش پدید میآید. همین خونسردی، حتی وقتی متن فیلم چندان بامزه نیست، به بعضی صحنهها جان میدهد. هوگان در نقش میک از نوعی آسودگی برخوردار است؛ گویی شخصیت را نه از بیرون بازی میکند، بلکه در آن سکونت دارد.
« اما این شهر دیگر برای میک بهکلی ناشناخته نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او به حرکات بزرگ یا شوخیهای پرهیاهو نیاز ندارد. گاه یک مکث، نگاه متعجب یا پاسخ کوتاه کافی است تا حضورش را برجسته کند. بااینحال، کاریزمای بازیگر نمیتواند بهتنهایی خلأهای فیلمنامه را پر کند. هرچه فیلم بیشتر بر آشنایی مخاطب با میک تکیه میکند، آشکارتر میشود که این شخصیت به ماجرایی تازه و محکم نیاز دارد؛ نه صرفاً مجموعهای از موقعیتها که فرصت دیگری برای دیدن او فراهم آورند.
خانواده و تغییر زاویهٔ نگاه حضور پسر میک، لایهای خانوادگی به روایت میافزاید. رابطهٔ پدر و پسر در اصل میتوانست فرصتی برای گسترش شخصیت میک باشد: مردی که به طبیعت و زندگی آزاد خو گرفته، اکنون باید در مقام پدر نیز الگو و همراه باشد. از این منظر، سفر به آمریکا فقط انتقال از یک جغرافیا به جغرافیای دیگر نیست؛ آزمایشی است برای سنجیدن اینکه ارزشها و عادتهای میک چگونه در برابر تجربههای تازه قرار میگیرند.
بااینهمه، این بُعد خانوادگی بیش از آنکه به خطی عمیق و پیوسته بدل شود، در دل ماجراهای پراکنده ظاهر میشود. رابطهٔ میک با پسرش لحظههایی گرم و دلپذیر دارد، اما فیلم بهندرت مکث میکند تا این رابطه را با دقت بپروراند. Sue نیز در داستان نقش مهمی در حرکت دادن خانواده به سوی لسآنجلس دارد، ولی فرصت چندانی نمییابد تا به شخصیتی مستقل با مسیر دراماتیک پررنگ تبدیل شود.
در نتیجه، خانواده بیشتر بخشی از قاب فیلم است تا محور احساسی آن. لسآنجلس؛ زمینهای برای طنز فرهنگی تقابل میک با لسآنجلس بر همان ایدهٔ آشنای «غریبه در محیط ناآشنا» بنا شده است: مردی که به طبیعت، صراحت و راهحلهای عملی خو گرفته، وارد جهانی میشود که قواعدش گاه نمایشی، پیچیده یا نامأنوس به نظر میرسند.
« او به حرکات بزرگ یا شوخیهای پرهیاهو نیاز ندارد. »
شخصیتها و اجرا
این موقعیت هنوز ظرفیت طنز دارد، بهویژه وقتی فیلم به تفاوت میان نگاه بیواسطهٔ میک و آداب شهری میپردازد. کنایههایش به زندگی آمریکایی و فرهنگ لسآنجلس نیز در بعضی لحظهها سرزندهاند. اما مسئله آن است که فیلم معمولاً ایده را طرح میکند بیآنکه آن را به مشاهدهای تازه یا شوخیای دقیق برساند.
بخشهایی از طنز بر این فرض استوارند که خودِ حضور مردی از دل طبیعت در محیط شهری کافی است تا موقعیت خندهدار شود. این فرض گاهی جواب میدهد، اما وقتی بارها تکرار شود، تازگیاش را از دست میدهد. افزون بر آن، لسآنجلس در فیلم بیشتر مجموعهای از نشانههای آشنا و موضوع شوخی است تا شهری با زندگی و بافتی ملموس.
حاصل، تقابلی قابلفهم اما نه چندان ژرف است. کمدیِ پراکنده و لحظهٔ راسو در بهترین لحظههایش، فیلم یادآوری میکند که طنز میک از مهربانی و جدیت او سرچشمه میگیرد، نه از تمسخر دیگران. صحنهٔ راسو نمونهٔ روشن این ویژگی است: واکنش میک به جانور، و فاصلهٔ میان اهمیت موضوع از نگاه او و برداشت دیگران، موقعیتی ساده اما بامزه میسازد.
این صحنه از آن لحظههایی است که به شخصیت وفادار میماند و بهجای تحمیل شوخی، اجازه میدهد شوخی از دل منش او بیرون بیاید. در مقابل، شمار زیادی از شوخیها فاقد همین دقتاند. گاهی فیلم به موقعیتهایی رو میآورد که بیش از آنکه خندهدار باشند، صرفاً قرار است نشانهای از تفاوت دو جهان ارائه کنند.
« این موقعیت هنوز ظرفیت طنز دارد، بهویژه وقتی فیلم به تفاوت میان نگاه بیواسطهٔ میک و آداب شهری میپردازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی نیز صحنهای که میتوانست بهسرعت و با ضرباهنگ مناسب تمام شود، بیش از اندازه ادامه پیدا میکند. مشکل نه فقط کمبود شوخیهای موفق، بلکه نامنظمی لحن کمدی است: لحظهای فیلم بر شوخیهای خانوادگی تکیه دارد و لحظهای دیگر به ماجرای تعقیبوگریز و سوءتفاهم نزدیک میشود، بیآنکه این اجزا به آهنگی واحد برسند.
داستانی که پیوستگیاش را از دست میدهد طرح داستانی فیلم از چند مسیر تشکیل شده است: سفر خانواده به لسآنجلس، تجربههای شهری میک و پسرش، و ماجرایی که در محیط یک استودیوی سینمایی شکل میگیرد. هرکدام از این عناصر بهتنهایی میتوانستند پایهٔ قصهای سرگرمکننده باشند، اما پیوند میان آنها چندان محکم نیست.
روایت بارها از موقعیتی به موقعیت دیگر میجهد و کمتر حس میشود که هر صحنه پیامد ضروری صحنهٔ پیشین باشد. این پراکندگی بهخصوص در میانهٔ فیلم به چشم میآید. بهجای آنکه کنجکاوی دربارهٔ مسیر ماجرا بهتدریج افزایش یابد، تماشاگر با رشتهای از برخوردها و رخدادها روبهرو میشود که همه به یک اندازه دراماتیک یا ماندگار نیستند.
خط داستانیِ مرتبط با استودیو نیز ظرفیت طنز و تعلیق دارد، اما فیلم نمیتواند آن را به نیرویی بدل کند که تمام اجزا را گرد هم آورد. در نتیجه، قصه گاهی بیشتر شبیه بهانهای برای جابهجایی شخصیتهاست تا روایتی که بر پایهٔ انتخابها و پیامدهای روشن پیش برود. ریتم و حس دنبالهای دیرهنگام فیلم با مدتزمانی نهچندان بلند، گاه کشدار به نظر میرسد؛ زیرا پیشروی رواییاش با تعداد موقعیتهای پراکنده تناسب ندارد.
« گاهی نیز صحنهای که میتوانست بهسرعت و با ضرباهنگ مناسب تمام شود، بیش از اندازه ادامه پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
وقتی هر صحنه مسیر روشنی به سوی تحول بعدی نمیسازد، حتی لحظههای کوتاه نیز میتوانند طولانی جلوه کنند. این کندی از جنس سکون تأملبرانگیز نیست؛ بیشتر نتیجهٔ تکرار ایدهها و نبود شتابی است که کنجکاوی مخاطب را زنده نگه دارد. فاصلهٔ زمانی میان این فیلم و ماجرای پیشین نیز بر حس دنبالهای دیرهنگام میافزاید.
بازگشت شخصیتها برای دوستداران مجموعه میتواند خودبهخود دلپذیر باشد، اما فیلم کمتر نشان میدهد که این بازگشت چه ضرورت تازهای دارد. میک هنوز همان میک دوستداشتنی است، ولی پیرامون او داستانی بهاندازهٔ کافی تازه و پرکشش شکل نمیگیرد. از این رو، دنباله بیش از آنکه فصل تازهای در زندگی شخصیت باشد، یادآوریای از جذابیتی پیشین به نظر میرسد.
جمعبندی «Crocodile Dundee in Los Angeles» فیلمی بیادعا و خانوادگی است که گهگاه با حضور آرام و کاریزماتیک پل هوگان، شوخیهای فرهنگی و لحظههای سادهای چون صحنهٔ راسو، سرگرمکننده میشود. اما پراکندگی روایت، شوخیهای نابرابر و ریتمی که در بخشهایی از فیلم از نفس میافتد، مانع آناند که این بازگشت به ماجرایی واقعاً بهیادماندنی تبدیل شود.
فیلم برای تماشایی سبک و بیدردسر مناسب است، اما در قیاس با جذابیت و تازگیای که از شخصیت میک انتظار میرود، دستاوردی محدود دارد: مردابنورد استرالیایی هنوز دوستداشتنی است، ولی اینبار قصه بهندرت همپای او حرکت میکند.
« وقتی هر صحنه مسیر روشنی به سوی تحول بعدی نمیسازد، حتی لحظههای کوتاه نیز میتوانند طولانی جلوه کنند. »
ثبت دیدگاه