نقد و بررسی
نقد دوست من دامر (My Friend Dahmer) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای پیش از اسطورهٔ جنایت «My Friend Dahmer» بهجای بازگویی پروندهٔ جنایی جفری دامر، به سالهایی بازمیگردد که او هنوز نوجوانی منزوی و نامتعارف بود؛ پسری که در مدرسه میکوشد جایی برای خود پیدا کند و در خانه زیر سایهٔ آشفتگی خانوادگی زندگی میکند. فیلم، ساختهٔ مارک مایرز و اقتباس از رمان تصویری جان «درف» بکدرف، بیش از آنکه دربارهٔ جنایتهای آینده باشد، دربارهٔ فاصلهای نگرانکننده میان نشانههای آشفتگی و واکنشهای ناکافی اطرافیان است.
همین انتخاب، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم سرچشمهٔ بخشی از نارضایتی احتمالی تماشاگر. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست تماشاگر را با بازسازی مفصل جنایتها سرگرم کند؛ نگاهش متوجه زندگی روزمرهای است که در آن، مسئلهها دیده میشوند اما جدی گرفته نمیشوند. فاصلهگرفتن از هیجان جنایی فیلم در ژانر زندگینامهای و درام روانشناختی حرکت میکند، اما از بسیاری از قراردادهای آثار جنایی فاصله میگیرد.
خبری از تعقیبوگریزهای پرشتاب، بازجوییهای پرتنش یا نمایش پیدرپی خشونت نیست. روایت بیشتر از لحظههای کوچک و پراکنده ساخته شده است: سکوتهای طولانی، رفتارهای نامتعارف، دشواری در برقراری ارتباط و تلاش نوجوان برای آنکه در جمع همسالان پذیرفته شود. این خویشتنداری باعث میشود فیلم از بهرهبرداری مستقیم از وحشت پرونده پرهیز کند و بهجای آن، حس ناخوشایند و مبهمی بسازد که آرامآرام در ذهن جا میگیرد.
بااینحال، چنین رویکردی نیازمند صبر است. بخش زیادی از زمان فیلم به موقعیتهایی میگذرد که ظاهراً کوچک و کماهمیتاند و تغییر بزرگی در مسیر روایت ایجاد نمیکنند. این انتخاب از منظر واقعگرایی قابل دفاع است، اما همیشه به کشش سینمایی نمیانجامد. اگر مخاطب منتظر داستانی پرحادثه و سرراست باشد، آرامش حسابشدهٔ فیلم ممکن است به کندی و ایستایی تعبیر شود.
« همین انتخاب، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم سرچشمهٔ بخشی از نارضایتی احتمالی تماشاگر. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی راس لینچ؛ حضور بهجای نمایش مهمترین نیروی فیلم، بازی راس لینچ در نقش جفری است. او شخصیت را با حرکات محدود، نگاههای گریزپا و سکون چهره میسازد؛ اجرایی که بیش از آنکه بر تغییرات نمایشی تکیه کند، از جزئیات رفتاری نیرو میگیرد. گاه یک مکث نامعمول یا لبخندی کمرنگ، بیش از دیالوگی طولانی دربارهٔ فاصلهٔ او با دیگران سخن میگوید.
این بازی، بهویژه به سبب تضاد با تصویر عمومی و شهرت پیشین لینچ، میتواند در آغاز تماشاگر را غافلگیر کند؛ اما بهتدریج اعتبار خود را از راه ظرافت و انسجام به دست میآورد. لینچ شخصیت را نه به هیولایی آماده و نه به قربانیای بیاختیار تقلیل میدهد. در اجرای او، جفری هم غریب و نگرانکننده است و هم گاهی چنان تنها به نظر میرسد که واکنشی از جنس دلسوزی برمیانگیزد.
این همزمانیِ احساسها از پیچیدگی اصلی فیلم است: همدلی با رنج و انزوای یک شخصیت به معنای تبرئهٔ آیندهٔ او نیست. اثر میکوشد این مرز را حفظ کند، هرچند گاه خطر آن وجود دارد که تمرکز بر تنهایی نوجوان، بیش از اندازه نگاه را از مسئولیت و آسیب احتمالی آینده منحرف کند. تنهایی، خانواده و نادیدهماندن خانه در فیلم پناهگاهی آرام نیست.
تنش میان والدین و ناتوانی آنان در ایجاد ثبات، فضایی میسازد که در آن نوجوان نه راه روشنی برای بیان پریشانی دارد و نه با توجهی پیوسته روبهرو میشود. مدرسه نیز پناهگاه چندانی فراهم نمیکند: جفری در حاشیهٔ جمع میماند و رفتارهایش اغلب بهجای آنکه نشانهای برای فهم وضعیتش تلقی شوند، به موضوع شوخی یا مزاح بدل میشوند.
« بازی راس لینچ؛ حضور بهجای نمایش مهمترین نیروی فیلم، بازی راس لینچ در نقش جفری است. »
شخصیتها و اجرا
فیلم با همین جزئیات روزمره نشان میدهد که انزوا همیشه در قالب طرد آشکار ظاهر نمیشود؛ گاه در بیاعتناییهای کوچک و پیدرپی شکل میگیرد. یکی از مؤثرترین ایدههای اثر همین است: اطرافیان جفری لزوماً از آنچه در درون او میگذرد آگاه نیستند، اما بارها فرصت توجهکردن دارند. فیلم بهجای آنکه همهٔ تقصیر را بر دوش یک فرد بگذارد، تصویری از محیطی میسازد که در آن ناراحتیها پراکنده و نادیده باقی میمانند.
بااینهمه، پیوند میان این شرایط و آنچه بعدها رخ میدهد عمداً ساده و قطعی ترسیم نمیشود. این امتناع از ارائهٔ یک علت واحد، از نظر اخلاقی سنجیده است؛ زیرا دشواریهای خانوادگی یا اجتماعی را به توضیحی کامل و آرامشبخش برای جنایت تبدیل نمیکند. دوستی و نگاه درف حضور درف بکدرف، دوست و همکلاسی دامر، زاویهای انسانیتر به روایت میدهد.
او دریچهای است به فضای نوجوانی، شوخیهای گروهی و میل طبیعی به پذیرفتهشدن. دوستی در اینجا نه پیوندی عمیق و نجاتبخش، بلکه رابطهای ناقص و ناپایدار است؛ رابطهای که با آنکه گاه فرصتی برای تماس فراهم میکند، نمیتواند تنهایی جفری را از میان ببرد. از خلال نگاه درف، فیلم میپرسد تا چه اندازه میتوان دوست کسی بود که بخشهایی از وجودش برای دیگران ناخوانا یا هراسآور است.
الکس ولف نقش درف را با انرژی و حضوری اجتماعیتر از جفری ایفا میکند و همین تفاوت، انزوای شخصیت اصلی را برجسته میسازد. بااینحال، فیلم گاهی در استفاده از این زاویهٔ دید مردد به نظر میرسد: آیا مرکز روایت تجربهٔ درونی جفری است، یا خاطره و مشاهدهٔ دوست نوجوانش؟ این دو مسیر میتوانند به غنای اثر کمک کنند، اما همیشه به یک ساختار روایی کاملاً یکپارچه نمیرسند.
« بااینهمه، پیوند میان این شرایط و آنچه بعدها رخ میدهد عمداً ساده و قطعی ترسیم نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه، فیلمی است که لحظههای تأثیرگذار فراوان دارد، ولی گاه میان پرترهٔ فردی و روایتِ رابطهٔ دوستانه در رفتوآمد میماند. فضاسازی و ریتم آرام فضای فیلم از اغراق فاصله دارد. طراحی محیط و لحن بصری آن، جهان عادی و کمزرقوبرق نوجوانی را پیش چشم میآورد؛ جهانی که در آن اتفاقهای نگرانکننده در دل روزمرگی پنهان میمانند.
این واقعگرایی، فیلم را از وحشتسازی آشکار دور میکند و به تماشاگر اجازه میدهد ناآرامی را در شکاف میان رفتار ظاهری و نشانههای زیرین احساس کند. تهدید بیشتر از آنکه با موسیقی یا تصویرهای هولناک اعلام شود، از سکوت و عادیبودن موقعیتها سر برمیآورد. اما همین خویشتنداری گاهی به یکنواختی میرسد.
صحنهها روی ضرباهنگی آهسته بنا شدهاند و فیلم مدت زیادی را در فضایی مشابه میگذراند. تماشاگرانی که ریتم کند را نشانهٔ دقت و تأمل میدانند، احتمالاً از این انتخاب استقبال میکنند؛ برای دیگران، کمبود فرازهای روایی ممکن است حوصلهسربر باشد. مسئله این نیست که هر فیلمی باید پرحادثه باشد، بلکه این است که در اثری با چنین ضرباهنگی، هر مکث باید معنای تازهای به تجربهٔ تماشاگر اضافه کند.
«My Friend Dahmer» همیشه در این کار موفق نیست. مرز میان همدلی و تبرئه عنوان فیلم نیز در شکلدادن به نگاه آن نقش دارد: اینجا با «دوست» دامر روبهرو هستیم، نه صرفاً نامی مشهور در تاریخ جنایت. چنین انتخابی میتواند دعوتی باشد به دیدن فردی که پیش از شهرت هولناکش، در جمعی کوچک حضور داشته است.
« فضاسازی و ریتم آرام فضای فیلم از اغراق فاصله دارد. »
قوتها و کاستیها
اما این دعوت روی مرزی اخلاقی حرکت میکند. نزدیکشدن به شخصیت نباید به رمانتیزهکردن او یا تبدیل رنج دیگران به پسزمینهای برای جذابیت یک فرد بدل شود. فیلم در بیشتر مواقع از این دام میگریزد، چون خشونت را به نمایش جذاب و تماشایی تبدیل نمیکند و بیشتر بر اضطراب، تنهایی و ناکامی در ارتباط تمرکز دارد.
در عین حال، همین تمرکز بر دوران پیش از جنایتها میتواند برای بخشی از مخاطبان ناکافی باشد. آنان که انتظار دارند فیلم تاریخچهٔ گستردهتری از قتلها یا پیامدهایشان ارائه کند، ممکن است احساس کنند اثر از موضوعی که عنوان و شهرت شخصیت نوید میدهد فاصله گرفته است. این نارضایتی قابل فهم است، اما تا حدی نیز از تفاوت میان انتظار ژانری و هدف واقعی فیلم برمیخیزد.
جمعبندی «My Friend Dahmer» در بهترین لحظههایش پرترهای سرد، اندوهبار و ناآرامکننده از نوجوانی است که در محیطی پرتنش و در میان همسالانی کمتوجه، هر روز بیشتر از دیگران فاصله میگیرد. بازی دقیق راس لینچ، پرهیز از هیجانفروشی و توجه به سازوکارهای خاموشِ نادیدهگرفتن، به فیلم هویتی متمایز میبخشند.
در سوی دیگر، ریتم کند، کمبود دگرگونیهای روایی و محدودماندن به سالهای پیش از جنایتها ممکن است برای بعضی مخاطبان خستهکننده یا ناکافی باشد. ارزش فیلم نه در ارائهٔ پاسخ قطعی دربارهٔ منشأ شر، بلکه در باقیگذاشتن پرسشی ناراحتکننده است: چه چیزهایی در زندگی روزمره دیده میشوند، اما بهموقع جدی گرفته نمیشوند؟
« اما این دعوت روی مرزی اخلاقی حرکت میکند. »
جمعبندی
اثر پاسخ سادهای نمیدهد و همین امتناع، همراه با بازی درونگرای لینچ، تا مدتی پس از پایان تماشا در ذهن میماند.
ثبت دیدگاه