نقد و بررسی
نقد مرثیه هیلبیلی (Hillbilly Elegy) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانه، بازگشت به زخمها «Hillbilly Elegy» از لحظهای آغاز میشود که گذشته دیگر نمیتواند در حاشیه بماند. تماسی فوری، جیدی را از مسیر آیندهاش در دانشکده حقوق ییل بیرون میکشد و به زادگاهش در اوهایو بازمیگرداند؛ جایی که خانوادهاش با بحرانهای انباشته دستوپنجه نرم میکند.
فیلم از این موقعیت برای پیوند زدن دو زمان استفاده میکند: اکنونِ مردی که میخواهد از خانواده فاصله بگیرد و خاطرات کودکیاش در خانهای پرآشوب. این رفتوبرگشت، در اصل میتوانست روایتی چندلایه از حافظه، تعلق و گسست بسازد؛ اما در اجرا، گاهی انسجام خود را از دست میدهد و بهجای آنکه گذشته را آرامآرام در ذهن تماشاگر رسوب دهد، اطلاعات و بحرانها را پشت سر هم عرضه میکند.
هسته عاطفی اثر، پرسشی آشنا اما دشوار است: تا کجا میتوان به خانواده وفادار ماند، بیآنکه زندگی خود را در بحرانهای آن حل کرد؟ فیلم این پرسش را از راه بازگشت جیدی به خانه پیش میبرد، بیآنکه برای رابطههای خانوادگی پاسخ سادهای فراهم کند. بااینحال، چون شخصیت مرکزی اغلب واکنشی و کمحرف باقی میماند، کشمکش درونی او بیشتر از راه اتفاقات پیرامونش فهمیده میشود تا از طریق تحول روانیای که بهروشنی روی پرده شکل بگیرد.
سه نسل زیر یک سقف عاطفی خانواده در این فیلم صرفاً مجموعهای از شخصیتها نیست؛ شبکهای از خاطرهها، رنجها و رفتارهای تکرارشونده است. گذشتهی سه نسل بر حال حاضر سایه میاندازد و رابطهی میان مادر، مادربزرگ و نوه، مهمترین میدان درگیری فیلم را میسازد. در این میان، مادربزرگ نه چهرهای مهربان و بینقص است و نه صرفاً بزرگتری خشن؛ سختگیری او از تجربه و ترس میآید، و گاه همان زبانی که برای مراقبت به کار میبرد، به رنجاندن دیگران نیز میانجامد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رابطهی او با جیدی از معدود پیوندهایی است که فیلم فرصت مییابد در آن پیچیدگی عاطفی نشان دهد. حضورش برای پسر جوان هم پناه است و هم انضباط؛ رابطهای که در آن محبت از راه نصیحت، عصبانیت و مراقبتهای عملی ابراز میشود. این پیوند، جهان فیلم را از تصویر یک خانوادهی یکسره فروپاشیده بیرون میآورد و امکان میدهد میان خشونت و دلسوزی، میان آسیب و وفاداری، تمایز بگذاریم.
با وجود این، شخصیتهای دیگر گاه بیش از آنکه انسانهایی مستقل باشند، حامل موقعیتهای داستانیاند. فیلم میخواهد چرخههای خانوادگی را نشان دهد، اما برای ساختن این چرخهها، بعضی آدمها را به مجموعهای از رفتارهای افراطی یا واکنشهای قابلپیشبینی فرو میکاهد. در نتیجه، ادعای چندنسلی بودن روایت از ظرفیت واقعی شخصیتپردازی آن فراتر میرود.
بازیهایی پرقدرت، اما نابرابر گلن کلوز و ایمی آدامز مهمترین نیروی اجرایی فیلماند. کلوز مادربزرگ را با حضوری نافذ و صریح بازی میکند؛ زنی که تلخی و شوخطبعیاش در کنار یکدیگر قرار دارند و حتی در سکوت نیز حضورش را تحمیل میکند. نقشآفرینی او جسورانه است، هرچند گریم و برخی انتخابهای ظاهری آنقدر پررنگاند که گاهی توجه را از شخصیت به خودِ نمایش بازیگری میکشانند.
در بهترین لحظات، کلوز از این اغراق عبور میکند و مادربزرگ را به انسانی باورپذیر با تناقضهای روشن بدل میسازد. آدامز نیز بار سنگینی بر دوش دارد. او مادری را بازی میکند که میان مهر، درماندگی، خشم و خودویرانگری مدام نوسان میکند. شدت بازیاش با آشفتگی شخصیت تناسب دارد، اما فیلم همیشه میان نمایش بحران و جلب ترحم مرز دقیقی برقرار نمیکند.
« رابطهی او با جیدی از معدود پیوندهایی است که فیلم فرصت مییابد در آن پیچیدگی عاطفی نشان دهد. »
شخصیتها و اجرا
گاهی احساس میشود بازیگر باید بهتنهایی عمقی را بسازد که فیلمنامه برای آن فرصت کافی فراهم نکرده است. همین نابرابری در پرداخت، باعث میشود برخی صحنهها بیش از اندازه به نمایش رنج متکی شوند. گابریل باسو در نقش جیدی رویکردی مهارشده دارد. این خویشتنداری با نقش مردی که میکوشد احساساتش را زیر کنترل نگه دارد سازگار است، اما در بخشهایی از فیلم به کمجانی میانجامد.
وقتی مرکز ثقل روایت شخصیتی است که واکنشهایش محدود به نظر میرسد، تماشاگر ممکن است با این پرسش روبهرو شود که چرا باید سرنوشت او را تا این اندازه دنبال کند. بازیها گاه این خلأ را میپوشانند، اما توان پر کردنش را ندارند. ملودرام در برابر واقعیت ران هاوارد فضای خانه و محله را با تأکید بر تنش و بیثباتی سامان میدهد.
محیطی که فیلم میسازد، فرسوده و ناامن به نظر میرسد؛ فضایی که در آن یک مشاجرهی کوچک میتواند به بحرانی بزرگ تبدیل شود. این انتخاب در بخشهایی مؤثر است: تنش میان اعضای خانواده ملموس میشود و تماشاگر درمییابد که عشق و آسیب در این خانه اغلب از هم جدا نیستند. اما فیلم بیش از حد به انباشتن لحظههای پرتنش تکیه میکند.
مشاجرهها، فروپاشیها و بحرانهای پیدرپی گاهی فرصت نمیدهند رابطهها از راه سکون، گفتوگوی معمولی یا لحظههای آرام شکل بگیرند. از این رو، تلخی اثر در جاهایی واقعی به نظر میرسد و در جاهایی به ملودرامی حسابشده نزدیک میشود؛ گویی هر صحنه باید بار عاطفی بیشتری از صحنهی پیشین حمل کند.
« گاهی احساس میشود بازیگر باید بهتنهایی عمقی را بسازد که فیلمنامه برای آن فرصت کافی فراهم نکرده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این الگو، هم خستگی میآورد و هم از قدرت بعضی لحظات میکاهد. تدوین میان دورههای زمانی حرکت میکند، اما این رفتوآمد همیشه روشنکننده نیست. خاطره و اکنون قرار است یکدیگر را تفسیر کنند، ولی گاه تغییر زمان بیش از آنکه به فهم روانی شخصیت کمک کند، ضرباهنگ را قطع میکند. فیلم با وجود فضای پرتنش خود، در بخشهایی کند پیش میرود؛ نه به معنای مکثی تأملبرانگیز، بلکه به سبب تکرار تأکیدهایی که پیشتر نیز دیدهایم.
تصویر فقر و دامِ قضاوت بحثبرانگیزترین محدودیت فیلم، تصویری است که از فقر و دشواریهای اجتماعی ارائه میدهد. «Hillbilly Elegy» رنج خانوادگی را عمدتاً از دریچهی مسئولیت فردی روایت میکند: انتخابها، اراده و توان بیرون آمدن از چرخهی مخرب در مرکز توجه قرار میگیرند. این زاویه میتواند بخشی از تجربهی شخصیتها را توضیح دهد، اما هنگامی که فشارهای اقتصادی و اجتماعی به حاشیه رانده میشوند، روایت خطر سادهسازی پیدا میکند؛ گویی دشواریها بیش از هر چیز حاصل شکست اخلاقی یا ضعف ارادهی افرادند.
چنین رویکردی، بهخصوص در تصویری که از مردم منطقه میسازد، مسئلهساز است. فیلم قصد دارد از یک خانوادهی مشخص سخن بگوید، اما گاه شخصیتها را به نشانههایی از فرهنگی گستردهتر تبدیل میکند. در آن لحظات، بهجای آنکه با آدمهایی دارای تاریخ و تفاوتهای شخصی روبهرو باشیم، با تصویری آشنا و از پیشساخته از خانوادهای خشن، فقیر و گرفتار روبهرو میشویم.
همین امر میتواند حس قضاوت از بالا را در تماشاگر تقویت کند. در عین حال، فیلم کاملاً از همدلی تهی نیست. دشواری مراقبت از نزدیکان، فرسودگی ناشی از بحرانهای تکرارشونده و محدودیت توان فردی در برابر خانواده بهخوبی در آن حضور دارند. مسئله این است که اثر این تجربهها را به اندازهی کافی در زمینهی بزرگترشان قرار نمیدهد.
« این الگو، هم خستگی میآورد و هم از قدرت بعضی لحظات میکاهد. »
قوتها و کاستیها
حاصل، روایتی است که میخواهد همدلانه باشد، اما گاه با همان ابزارهایی که برای نشان دادن رنج برمیگزیند، به کلیشه نزدیک میشود. فیلمنامه و پرسشِ ناتمامِ تعلق فیلمنامه، میان دو هدف در نوسان است: روایت داستان یک خانواده و طرح پرسشی کلی دربارهی فرار از گذشته. هر دو ظرفیت دراماتیک دارند، اما پیوندشان همیشه طبیعی از کار درنمیآید.
روایت بهجای آنکه اجازه دهد انتخابهای شخصیتها پیچیدگی اخلاقی پیدا کنند، در بعضی لحظات به نتیجهگیریهایی مستقیم و نصیحتوار نزدیک میشود. این صراحت ممکن است برای برخی تماشاگران روشنگر باشد، اما برای برخی دیگر معنای اثر را از پیش تعیین میکند. از سوی دیگر، فیلم پرسش مهمی دربارهی مسئولیت فردی طرح میکند: آیا فاصله گرفتن از خانواده خیانت است، یا راهی برای حفظ آینده و امکان زندگی؟
این پرسش یکی از نقاط قوت بالقوهی داستان است، زیرا هیچ پاسخی نمیتواند کاملاً بیهزینه باشد. با این حال، شخصیتپردازی محدود جیدی گاهی اجازه نمیدهد کشمکش به عمقی برسد که موضوع شایستهی آن است. فیلم مسئله را پیش میکشد، اما همیشه در پیچیدگی آن درنگ نمیکند. جمعبندی «Hillbilly Elegy» فیلمی ناهموار است که میان درام خانوادگی، روایت خودساختگی و تصویر اجتماعی از فقر سرگردان میماند.
نقطهی قوتش، حضور پرانرژی گلن کلوز و ایمی آدامز و تواناییاش در ساختن لحظههایی از تنش خانوادگی است؛ لحظههایی که رابطهی محبت و خشم را در کنار هم نشان میدهند. ضعفهایش نیز روشناند: شخصیتپردازی نابرابر، روایت گاه کند و شعاری، و ناتوانی در گشودن زمینهی اجتماعی رنجی که به تصویر میکشد.
« هر دو ظرفیت دراماتیک دارند، اما پیوندشان همیشه طبیعی از کار درنمیآید. »
جمعبندی
برای تماشاگرانی که به درامهای خانوادگی و بازیهای پرقدرت علاقه دارند، فیلم لحظههایی درگیرکننده فراهم میکند. اما اگر انتظار روایتی عمیق و چندوجهی از فقر، منطقهگرایی و چرخههای خانوادگی داشته باشیم، اثر در سطحی محدودتر باقی میماند. «Hillbilly Elegy» بیش از آنکه پاسخی قانعکننده عرضه کند، پرسشی دشوار را پیش میگذارد: چگونه میتوان از خانواده فاصله گرفت، بیآنکه گذشته را انکار کرد؟
افسوس که فیلم، با وجود بازیگران توانمند و موضوعی پربار، همیشه به اندازهی این پرسش پیچیده نیست.
« برای تماشاگرانی که به درامهای خانوادگی و بازیهای پرقدرت علاقه دارند، فیلم لحظههایی درگیرکننده فراهم میکند. »
ثبت دیدگاه