نقد و بررسی
نقد دلبر زیبا (Haseen Dillruba) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان عشق و جنایت «Haseen Dillruba» از همان آغاز مخاطب را در موقعیتی دوگانه قرار میدهد: زنی جوان در مرکز پروندهای جنایی ایستاده و شرح زندگی زناشوییاش را بازگو میکند، اما هرچه بیشتر میشنویم، حقیقت نه روشنتر، که لغزانتر میشود. فیلم به کارگردانی وینیل متیو و بر پایهٔ فیلمنامهٔ کانیکا دیلون، تریلری عاشقانه است که میخواهد معمای قتل را با پرسشهایی دربارهٔ میل، وفاداری و شکلهای گوناگون دوستداشتن درهم بیامیزد.
این ترکیب، هستهٔ جذاب اثر را میسازد؛ هرچند همیشه به انسجامی که وعده میدهد دست نمییابد. فیلم از ساختار رفتوبرگشتی میان بازجویی و گذشته بهره میگیرد. روایت رانی در ظاهر قرار است قطعات یک زندگی مشترک را کنار هم بگذارد، اما هر خاطره همچون روایتی شخصی و احتمالاً جانبدارانه عمل میکند.
این انتخاب، تعلیق میآفریند و تماشاگر را وادار میکند میان گفتهها، سکوتها و جزئیات پراکنده داوری کند. در عین حال، چون فیلم پیوسته در پی غافلگیری است، گاهی اطلاعات را نه برای ژرفترکردن شخصیتها، بلکه برای تنظیم پیچ بعدی عرضه میکند. در نتیجه، معما کشش دارد، اما لایههای روانشناختی آن همیشه به همان اندازه قانعکننده نیستند.
ازدواج بهمثابه میدان قدرت رابطهٔ رانی و ریشو تصویری ساده از عشق یا نفرت نیست. ازدواجشان از فاصلهٔ میان انتظار و واقعیت شکل میگیرد: دو انسانی که هرکدام تصور متفاوتی از صمیمیت دارند و در بیان خواستههایشان ناتواناند. رانی به دنبال شور، توجه و نوعی زندگی پرحرارت است؛ ریشو، مردی درونگرا و کمابراز، در آغاز نمیتواند این نیازها را پاسخ دهد.
« این ترکیب، هستهٔ جذاب اثر را میسازد؛ هرچند همیشه به انسجامی که وعده میدهد دست نمییابد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از همین ناهمخوانی، تنشی میسازد که به تدریج از دلخوریهای روزمره فراتر میرود و به پرسشی دربارهٔ مالکیت عاطفی بدل میشود: آیا دوستداشتن دیگری یعنی پذیرفتن او، یا تلاش برای شکلدادنش به تصویری دلخواه؟ این ایده ظرفیت دراماتیک دارد، اما فیلمنامه در برخی بزنگاهها از شخصیتپردازی دقیق به سمت کلیشههای آشنا میرود.
مثلث عشقی، همسر ناکام و رقیب جذاب، ابزارهایی شناختهشدهاند و فیلم همیشه نمیتواند از نوشتن انگیزههایی چندوجهی برای آنها برآید. گاه تصمیمها بیشتر به ضرورت پیشبرد تعلیق شباهت دارند تا پیامد طبیعی تجربهها و خواستههای شخصیتها. بااینهمه، رابطهٔ مرکزی همچنان تماشایی است، زیرا فیلم آن را به دوگانهٔ سادهٔ قربانی و مقصر تقلیل نمیدهد.
رانی؛ راوی و معمای اصلی تاپسی پانو در نقش رانی، شخصیت را با آمیزهای از جسارت، آسیبپذیری و خودآگاهی بازی میکند. او زنی است که میداند چگونه در نگاه دیگران ظاهر شود، اما این توانایی الزاماً به معنای تسلط کامل بر زندگی خویش نیست. پانو در لحظههایی که رانی خود را توضیح میدهد، میان صداقت و نمایش تعادل ظریفی برقرار میکند؛ تماشاگر نمیتواند بهآسانی تشخیص دهد کدام بخش از روایتش اعتراف است و کدام بخش دفاع.
این ابهام، صرفاً کارکردی معمایی ندارد: شخصیت را به موضوعی برای اندیشیدن دربارهٔ روایتسازی و نقشهایی تبدیل میکند که زنان در روابط و اجتماع به خود میگیرند. بااینحال، فیلم گاهی رانی را بیش از آنکه انسانی با تناقضهای درونی باشد، به نیروی محرک قصه بدل میکند. او باید هم جذاب و رازآلود بماند، هم تعلیق را حفظ کند؛ همین الزام سبب میشود برخی واکنشهایش از نظر عاطفی ناگهانی به نظر برسند.
« گاه تصمیمها بیشتر به ضرورت پیشبرد تعلیق شباهت دارند تا پیامد طبیعی تجربهها و خواستههای شخصیتها. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در بهترین لحظههایش اجازه میدهد این تناقضها همزمان وجود داشته باشند، اما در لحظههای ضعیفتر، از آنها برای ساختن هیجان فوری استفاده میکند. ریشو و نیل؛ دو پاسخ به میل ویکرانت مَسی در نقش ریشو، یکی از نقاط قوت فیلم است. او مردی را میسازد که سکوتش فقط خویشتنداری نیست؛ گاه پوششی برای حسادت، ناامنی و ناتوانی در بیان عاطفه است.
بازی مَسی از اغراق پرهیز میکند و تغییرات شخصیت را با نشانههای کوچک پیش میبرد؛ بهخصوص در لحظههایی که فاصلهٔ میان ظاهر آرام و آشفتگی درونی ریشو آشکار میشود. این کنترل، شخصیت را باورپذیرتر میکند و به رابطهٔ او با رانی عمق میبخشد. هارشوَردهان رانه در نقش نیل، حضوری متفاوت و پرانرژی دارد.
او با ورودش تعادل رابطه را برهم میزند و تصویری از جذابیت بیپروا عرضه میکند که در برابر خویشتنداری ریشو قرار میگیرد. بااینحال، نیل بیش از آنکه به اندازهٔ دو شخصیت اصلی پیچیده شود، گاه در قالب کارکرد روایی خود باقی میماند: محرکی برای حسادت، میل و بحران. تقابل این سه نفر در لحظاتی پرکشش است، اما فیلم میتوانست به جای تکیهٔ مکرر بر ویژگیهای آشنای مثلث عشقی، تفاوت جهانبینی آنان را دقیقتر بکاود.
لحن، رنگ و فضای بصری یکی از ویژگیهای چشمگیر فیلم، تضاد میان فضای تیرهٔ جنایی و تصویرهای پررنگ و پرزرقوبرق آن است. رنگها و طراحی قابها، جهانی را میسازند که در آن زیبایی و تهدید بهآسانی از یکدیگر جدا نمیشوند. این انتخاب بصری با مضمون داستان همخوانی دارد: زندگی ظاهراً مرتب و آراسته، زیر سطح خود آشفتگی پنهان میکند.
« ریشو و نیل؛ دو پاسخ به میل ویکرانت مَسی در نقش ریشو، یکی از نقاط قوت فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای شهر و خانهها نیز به قصه حالوهوایی مشخص میبخشد و از یکنواختی بسیاری از تریلرهای شهری فاصله میگیرد. مشکل اصلی در سطح لحن پدیدار میشود. فیلم میان کمدی، ملودرام عاشقانه و معمای جنایی رفتوآمد میکند، اما گذار میان این قلمروها همیشه نرم نیست. شوخیهایی که در بخشی از فیلم فضا را سبک میکنند، ممکن است اندکی بعد با سنگینی موقعیتی ناسازگار به نظر برسند.
این ناهماهنگی از ضرباهنگ اثر میکاهد و گاهی اجازه نمیدهد یک صحنه پیامد عاطفی کامل خود را پیدا کند. سبک بصری منسجمتر از لحن روایی است؛ فیلم میداند چه جهانی میخواهد نشان دهد، اما همیشه نمیداند مخاطب باید در آن جهان چه احساسی داشته باشد. تعلیق و منطق داستان «Haseen Dillruba» در مقام سرگرمی، توانایی قابلتوجهی در حفظ کنجکاوی دارد.
روایت، سرنخها و روایتهای متغیر را کنار هم میچیند تا مخاطب دربارهٔ آنچه واقعاً رخ داده پرسش کند. فیلم همچنین از ژانر معمایی برای بازی با اعتماد استفاده میکند: وقتی راوی در مرکز پرونده است، هر توضیح میتواند هم نشانهای از حقیقت باشد و هم بخشی از راهبرد او برای کنترل برداشت دیگران.
اما اتکای زیاد به پیچش، محدودیتهایی ایجاد میکند. برخی رخدادها برای باورپذیرشدن به زمینهسازی بیشتری نیاز دارند و بعضی انگیزهها در مقایسه با پیامدهای بزرگی که ایجاد میکنند، کمپرورده میمانند. هرچه داستان بیشتر بر غافلگیری تکیه میکند، حساسیت تماشاگر به منطق جزئیات افزایش مییابد؛ در اینجا، پاسخهای معما همیشه به پیچیدگی پرسشها نمیرسند.
« فضای شهر و خانهها نیز به قصه حالوهوایی مشخص میبخشد و از یکنواختی بسیاری از تریلرهای شهری فاصله میگیرد. »
قوتها و کاستیها
بیآنکه وارد جزئیات پایانی شویم، میتوان گفت جمعبندی داستان برای بخشی از مخاطبان قابل حدس خواهد بود و ممکن است آن حس اقناع کاملی را که فیلم در مسیر خود میسازد، فراهم نکند. جمعبندی «Haseen Dillruba» تریلری خوشساخت از نظر اجرا و پرکشش از نظر ایدهٔ مرکزی است؛ فیلمی که عشق را نه پناهگاهی بیخطر، بلکه نیرویی آمیخته با میل، حسادت و بازی قدرت میبیند.
بازی تاپسی پانو و ویکرانت مَسی، همراه با فضای رنگارنگ و تیرهٔ اثر، به آن هویت میدهد و روایت معمایی نیز تا بخش بزرگی از زمان توجه مخاطب را نگه میدارد. در سوی دیگر، تکیه بر الگوهای آشنای مثلث عشقی، انگیزههای گاه کمباور و نوسان لحن، مانع از آن میشود که فیلم به کاوشی کاملاً منسجم در روان شخصیتها بدل شود.
حاصل، اثری سرگرمکننده و متمایز در حالوهواست که بیش از آنکه در پاسخ نهاییاش بدرخشد، در ابهام رابطهٔ مرکزی و بازی با اعتماد تماشاگر جذابیت پیدا میکند.



ثبت دیدگاه