نقد و بررسی
نقد فصل شکار (Hunting Season) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شکار، نه فقط برای یافتن قاتل «Hunting Season» یا «Av Mevsimi» ساختهٔ یاووز تورغول، فیلمی جنایی از سینمای ترکیه است که معمای قتل را بهانهای برای کاوش در مناسبات قدرت، فقر، آبرو و آسیبپذیری زنان میکند. قصه با کشف جسد دختری جوان آغاز میشود و سه مأمور قتل را به مسیری میکشاند که هرچه پیشتر میروند، پاسخهای ساده را از دسترس دورتر میسازد.
فیلم در ظاهر وعدهٔ یک تحقیق پلیسی میدهد؛ اما جذابیت اصلیاش در این است که پرونده را تنها مسئلهای برای حلکردن نمیبیند، بلکه آن را دریچهای به جهانی از روابط نابرابر و حقیقتهای پنهان میسازد. این اثر در سال ۲۰۱۰ ساخته شده و در مرکز آن فرمن، کارآگاه باسابقه، ادریس، شریک تندخو و بیقرار او، و حسن، مأمور تازهکاری با پیشینهٔ مردمشناسی، قرار دارند.
پروندهٔ قتل، آنان را با خانوادهٔ سنتی مقتول، دوستپسر خلافکار او و باتال، مردی ثروتمند و بانفوذ، روبهرو میکند. همین چندگانگی مظنونان، از ابتدا فضایی میآفریند که در آن هرکس میتواند چیزی برای پنهانکردن داشته باشد. معمایی چندلایه و تعلیقی تدریجی فیلم اطلاعات را با شتاب در اختیار تماشاگر نمیگذارد.
هر سرنخ، بهجای آنکه پرونده را فوراً روشن کند، پرسش تازهای میسازد و مسیر تحقیق را به سوی احتمالی دیگر میبرد. این روش، تعلیق را بر پایهٔ انباشتهشدن ابهام بنا میکند: تماشاگر همراه مأموران به مظنونان نزدیک میشود، اما هیچیک از روایتها بهتنهایی برای توضیح کامل ماجرا کافی نیست.
« همین چندگانگی مظنونان، از ابتدا فضایی میآفریند که در آن هرکس میتواند چیزی برای پنهانکردن داشته باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ساختار از یکسو نیروی پیشبرندهٔ فیلم است؛ زیرا هر ملاقات و بازجویی میتواند معنای آنچه را پیشتر دیدهایم تغییر دهد. از سوی دیگر، فیلم گاهی بیش از اندازه در انتظار میماند تا فضای رازآلود خود را حفظ کند. بعضی مکثها، بهجای آنکه لایهای تازه به شخصیتها یا پرونده بیفزایند، صرفاً زمان رسیدن به گام بعدی را طولانی میکنند.
با این همه، کشش اصلی روایت پابرجا میماند، چون مسئله فقط این نیست که چه کسی مرتکب قتل شده؛ مهمتر آن است که چگونه و در چه مناسباتی امکان چنین جنایتی پدید آمده است. سه کارآگاه و سه شیوهٔ مواجهه با حقیقت فرمن و ادریس در نگاه نخست دو سوی متضاد یک گروه پلیسیاند. فرمن آرام، مجرب و محتاط است؛ او بیش از آنکه با نمایش قدرت پیش برود، نشانهها را میسنجد و برای نتیجهگیری شتاب نمیکند.
ادریس در مقابل، پرخاشگر و واکنشی است و گاه خشونت و خشمش، مرز میان پیگیری پرونده و دخالت شخصی را کمرنگ میکند. کشمکش میان این دو فقط به تفاوت خلقوخو محدود نیست؛ فیلم از دل آن، دو شیوهٔ دیدن جهان را کنار هم میگذارد: یکی مبتنی بر صبر و مشاهده، دیگری برآمده از بیتابی و فوران عاطفه.
حسن، با تجربهٔ اندک خود، جایگاه متفاوتی دارد. پیشینهٔ دانشگاهی او در مردمشناسی، فرصتی فراهم میکند تا رفتارها و زمینههای فرهنگی با نگاهی تازه دیده شوند؛ بااینحال، فیلم او را به دانای بیخطا یا مفسری بیرون از ماجرا تبدیل نمیکند. ناآشناییاش با خشونت عریان و واقعیت روزمرهٔ پلیس، بخشی از شخصیت اوست و در کنار اقتدار فرمن و تندی ادریس، به گروه سهنفره تعادل میدهد.
« از سوی دیگر، فیلم گاهی بیش از اندازه در انتظار میماند تا فضای رازآلود خود را حفظ کند. »
شخصیتها و اجرا
بازیگران این تفاوتها را ملموس میکنند و به شخصیتها حضوری فراتر از نقشهای قراردادی یک داستان پلیسی میبخشند. بازیها و کیفیت روابط انسانی قدرت بازیها از امتیازهای برجستهٔ فیلم است. شنر شن در نقش فرمن، خویشتنداری را به نوعی زبان بدل میکند: نگاهها و سکوتهای او گاه بیش از توضیحهای مستقیم معنا دارند.
جِم ییلماز نیز در نقش ادریس تصویری پرتنش و گاه ناخوشایند میآفریند؛ شخصیتی که نمیتوان بهآسانی دوستش داشت، اما نمیتوان حضورش را نادیده گرفت. این بازی، انرژی عصبی فیلم را بالا میبرد و در عین حال نشان میدهد که تندی ادریس فقط یک چاشنی نمایشی نیست، بلکه از آشفتگی درونی و ناتوانی او در مهار خویش سرچشمه میگیرد.
چتین تکیندور در نقش باتال، به فیلم وزنی متناسب با جایگاه اجتماعی شخصیت میدهد. او مردی بانفوذ و صاحباختیار است، اما فیلم همیشه موفق نمیشود فاصلهٔ میان قدرت بیرونی و پیچیدگی درونیاش را بهطور کامل پر کند. در نتیجه، باتال گاه بیش از آنکه انسانی چندوجهی باشد، به نیرویی تهدیدآمیز در ساختار معما بدل میشود.
این کاستی در پرداخت شخصیت، بهویژه هنگامی محسوس است که فیلم میخواهد انگیزههای انسانی را در کنار خشونت و سلطه بررسی کند. جامعهای که پیرامون پرونده شکل میگیرد یکی از لایههای مهم اثر، تقابل جهانهایی است که مظنونان به آن تعلق دارند: خانوادهای سنتی، حاشیهٔ مجرمانه و طبقهای برخوردار از ثروت و نفوذ.
« بازیگران این تفاوتها را ملموس میکنند و به شخصیتها حضوری فراتر از نقشهای قراردادی یک داستان پلیسی میبخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم نشان میدهد که حقیقت در خلأ رخ نمیدهد؛ هر روایت از قتل، با ساختار اجتماعی و امکانهای نابرابر شخصیتها گره خورده است. فقر و نیاز، آبرو و فشار خانوادگی، و قدرت اقتصادی، همگی میتوانند انتخابهای آدمها را محدود یا منحرف کنند. با این حال، نگاه اجتماعی فیلم همیشه به همان اندازه که موضوعش پیچیده است، ظریف نمیماند.
برخی موقعیتها و شخصیتها در چارچوبهای آشنا و قابلانتظار قرار میگیرند: خانوادهٔ بسته، خلافکار خشن، ثروتمند مرموز. چنین الگوهایی به پیشبرد قصه کمک میکنند، اما گاهی از تازگی و ابهام اخلاقی آن میکاهند. فیلم در بهترین لحظاتش، بهجای تقسیم جهان به بیگناه و گناهکار، نشان میدهد که چگونه قدرت و بیپناهی میتوانند در شکلگیری فاجعه نقش داشته باشند؛ در لحظات کماثرتر، به نشانههای آشنای ملودرام جنایی تکیه میکند.
ریتم، فضا و ساخت تعلیق فضای فیلم سرد و سنگین است؛ جهانی که در آن آدمها بیشتر از آنکه احساساتشان را توضیح دهند، آنها را در رفتارهای محتاطانه، پرخاشگری یا سکوت پنهان میکنند. تعلیق بهتدریج شکل میگیرد و فیلم میکوشد تماشاگر را در همان وضعیت ناپایداری نگه دارد که کارآگاهان در آن گرفتارند: هر فرضیهای ممکن است درست باشد، اما هر پاسخ نیز میتواند بر پایهٔ اطلاعات ناقص شکل گرفته باشد.
مدتزمان نسبتاً طولانی فیلم به آن مجال میدهد تا روابط و سرنخها را با حوصله بگستراند، اما همین ویژگی به نقطهضعفش هم بدل میشود. روایت در بخشهایی کند پیش میرود و بر مکثهای طولانی یا تکرار حس تعلیق تکیه میکند، بیآنکه همیشه نتیجهای متناسب با آن بسازد. این کندی برای تماشاگر علاقهمند به درامهای شخصیتمحور میتواند بخشی از حالوهوای اثر باشد؛ برای کسی که از یک داستان جنایی انتظار پیشروی پیوسته دارد، احتمالاً خستهکننده خواهد شد.
« فقر و نیاز، آبرو و فشار خانوادگی، و قدرت اقتصادی، همگی میتوانند انتخابهای آدمها را محدود یا منحرف کنند. »
قوتها و کاستیها
محدودیتهای روایت با وجود طرح جذاب و فضاسازی مؤثر، «Hunting Season» از برخی کلیشههای ژانر فاصلهٔ کامل نمیگیرد. روند تحقیق گاهی به مسیرهایی میرود که برای تماشاگر آشنا هستند و بخشی از پیشبینیپذیری فیلم از همینجا میآید. غافلگیری، هرچند در سازوکار روایت نقش دارد، بهتنهایی برای تازهکردن همهٔ اجزای داستان کافی نیست.
تماشاگرانی که با آثار جنایی پرشمار آشنایی دارند، ممکن است زودتر از آنچه فیلم میخواهد، شکل کلی بعضی رویاروییها را حدس بزنند. همچنین، برخی شخصیتهای فرعی بیشتر کارکرد روایی دارند تا زندگی مستقل. آنان سرنخ میدهند، سوءظن میسازند یا فضای اجتماعی داستان را کامل میکنند، اما کمتر فرصت مییابند از قالبی که روایت برایشان تعیین کرده فراتر بروند.
این مسئله دربارهٔ ضدقهرمان برجستهتر است: حضور او تهدیدآمیز و مؤثر است، ولی لایههای روانیاش به همان اندازهٔ جایگاه و انگیزههایش بسط نمییابند. در نتیجه، فیلم گاهی از پیچیدگی اخلاقیای که وعده میدهد، به الگوهای سادهتر بازمیگردد. جمعبندی «Hunting Season» اثری جنایی و شخصیتمحور است که از معمای قتل برای پرداختن به خشونت، قدرت، فقر و مناسبات خانوادگی بهره میگیرد.
نقطهٔ قوت آن، ترکیب تحقیق چندلایه با فضای سنگین و بازیهای مؤثر، بهویژه در میان کارآگاهان، است. فیلم در ایجاد حس تعلیق و نشاندادن اختلاف شیوههای مواجهه با حقیقت موفق عمل میکند، اما ریتم کند، تکیه بر الگوهای آشنا و پرداخت نابرابر شخصیتها مانع میشوند که همهٔ ظرفیتهایش به یک اندازه شکوفا شوند.
« روند تحقیق گاهی به مسیرهایی میرود که برای تماشاگر آشنا هستند و بخشی از پیشبینیپذیری فیلم از همینجا میآید. »
جمعبندی
بااینهمه، فیلم پس از پایان تماشایش صرفاً بهعنوان معمایی برای گشودن در ذهن نمیماند؛ پرسش مهمترش این است که چه کسانی در جامعه قدرت پنهانکردن حقیقت را دارند و چه کسانی زیر فشار همان مناسبات، به آسانی به حاشیه رانده میشوند. این پرسش، به اثر عمقی فراتر از سرگرمی جنایی میبخشد، هرچند پاسخ هنری آن همیشه به اندازهٔ موضوعش تازه و پیچیده نیست.



ثبت دیدگاه