نقد و بررسی
نقد من تو را دوست دارم، بابا (I Love You, Daddy) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زیباییشناسیِ کلاسیک و ناآرامیِ معاصر «I Love You, Daddy» از همان آغاز میکوشد میان دو نیروی متضاد تنش بسازد: ظاهری آراسته و نوستالژیک، و جهانی اخلاقاً آشفته که در آن شهرت، قدرت و میل شخصی پیوسته به هم گره میخورند. فیلمبرداری سیاهوسفید و قاببندیهای کلاسیک، آن را به سینمایی از دورهای دیگر شبیه میکند؛ اما این ظاهر آرام، نه پناهگاهی برای تماشاگر، بلکه پوششی است برای روابطی که زیر سطحشان اضطراب و بیاعتمادی جریان دارد.
فیلم را میتوان در عین حال ادای دینی آشکار به سنت کمدیهای روشنفکرانهٔ نیویورکی و تلاشی برای وارسی همان سنت دانست؛ سنتی که گاه لغزشهای مردان صاحبقدرت را به پیچیدگی هنری یا جذابیت شخصی بدل میکند. همین دوگانگی از نقاط مهم و نیز از دشواریهای اثر است. پدر، دختر و مسئلهٔ اختیار در مرکز داستان، گلن توپِر قرار دارد؛ نویسنده و تهیهکنندهای موفق که با نگرانی از توجه لسلی گودوین، فیلمسازی سالخورده و بدنام، به دختر نوجوانش چینا روبهرو میشود.
اما مسئلهٔ فیلم صرفاً این نیست که پدری چگونه از فرزندش محافظت کند. پرسش دشوارتر آن است که حمایت پدرانه چه زمانی به کنترل بدل میشود و آیا گلن میتواند چینا را همچون انسانی مستقل ببیند، نه امتداد خود یا موضوعی برای نگرانیهایش. فیلم در بهترین لحظاتش این تعارض را به شکلی زنده نمایش میدهد: گلن میخواهد خطر را تشخیص دهد، اما همزمان باید با غرور، خودفریبی و ناتوانی خویش در گفتوگوی صادقانه نیز مواجه شود.
بااینحال، چینا کمتر از آنچه محور داستان اقتضا میکند، به شخصیتی با جهان درونی مستقل تبدیل میشود. خواستهها و تصمیمهای او بیشتر از دریچهٔ هراسهای پدر و جذابیت یا تهدید لسلی دیده میشوند. در نتیجه، فیلم گاهی دربارهٔ حق انتخاب دختر حرف میزند، اما خود کمتر به او مجال میدهد تا این حق انتخاب را از منظر تجربهٔ شخصیاش تعریف کند.
« همین دوگانگی از نقاط مهم و نیز از دشواریهای اثر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تناقض، بهویژه در اثری که میخواهد دربارهٔ قدرت و مسئولیت اخلاقی باشد، اهمیت دارد. مردانگی، قدرت و خودتوجیهی لسلی گودوین صرفاً یک مزاحم بیرونی در زندگی خانوادگی گلن نیست؛ او آزمونی است برای ارزشهایی که گلن در ذهن خود پذیرفته یا نادیده گرفته است. گلن از گذشتهٔ رسوا و رفتار مسئلهدار لسلی آگاه است، اما سالها تحسین هنریاش را از داوری اخلاقی جدا نگه داشته.
این جدایی، یکی از مضمونهای جذاب فیلم است: چگونه ستایش یک هنرمند میتواند بهانهای برای کماهمیت شمردن رفتار او شود، و چگونه افراد اطراف قدرتمندان میان حقیقتی که میدانند و تصویری که دوست دارند حفظ کنند، گرفتار میشوند. مشکل اینجاست که فیلم همیشه از نقد این منطق فاصلهٔ کافی نمیگیرد.
گاه بهجای آنکه مناسبات نامتوازن میان مردی سالخورده و دختری نوجوان را با دقت اخلاقی بکاود، آنها را به مادهای برای شوخی، تحریک یا ابهام نمایشی بدل میکند. این انتخاب، مرز میان نمایش یک ذهنیت معیوب و بازتولید همان ذهنیت را باریک میسازد. اثر میخواهد مخاطب از رفتار مردان نیرومند و توجیهگرشان فاصله بگیرد، اما گاهی با جذابیتپردازی برای همان مردان، فاصلهگذاری خود را تضعیف میکند.
دیالوگ و طنز؛ نقطهٔ قوت و دام فیلم گفتوگوها از تواناییهای آشکار فیلماند. شخصیتها غالباً سریع، شوخطبع و کلامیاند؛ جملهها بهظاهر سبک و گذرا هستند، اما زیر آنها رقابت، شرم یا میل به برتری پنهان است. طنز فیلم از برخورد میان ادعای روشنفکری و رفتارهای خودخواهانه نیرو میگیرد. گلن و اطرافیانش در جهانی زندگی میکنند که همه برای هر تصمیمی توضیحی حاضر دارند، اما توضیحهایشان الزاماً به معنای شناخت یا پذیرش مسئولیت نیست.
« این تناقض، بهویژه در اثری که میخواهد دربارهٔ قدرت و مسئولیت اخلاقی باشد، اهمیت دارد. »
شخصیتها و اجرا
این شیوایی، بااینهمه، همیشه به عمق نمیانجامد. گاهی دیالوگهای براق بیش از آنکه به کشف شخصیت کمک کنند، راهی برای دور زدن احساسات دشوار میشوند. شوخیهای جنسی و نگاه جنسیتزده نیز ممکن است برای برخی تماشاگران نه نشانهٔ جسارت انتقادی، بلکه ادامهٔ همان فرهنگی به نظر برسد که فیلم مدعی مشاهدهٔ نقادانهٔ آن است.
طنز زمانی بیشترین اثر را دارد که تناقض شخصیتها را آشکار کند؛ هرجا که تنها بر نامتعارفبودن موضوع تکیه میکند، از دقت اخلاقی اثر میکاهد. بازیها و شخصیتپردازی جان مالکوویچ در نقش لسلی حضوری حسابشده و گیرا دارد. او شخصیت را به هیولایی تکبعدی فرو نمیکاهد و خطرناکبودن او را بیشتر از راه اعتمادبهنفس، عادت به برخورداری از امتیاز و تواناییِ جابهجاکردن مرزهای اخلاقی منتقل میکند.
همین خویشتنداری اجرایی باعث میشود لسلی در صحنههایش هم جذاب باشد و هم نگرانکننده؛ تماشاگر میتواند بفهمد چرا دیگران مجذوب او میشوند، بیآنکه لازم باشد رفتارهایش را تأیید کند. بازی لویی سی.کی. در نقش گلن به شخصیت حالتی مردد و خودآگاه میدهد: مردی که میخواهد خود را معقول و مراقب بداند، اما پیوسته در معرض آشکارشدن خودخواهیهایش است.
چلوئه گریس مورتز نیز در نقش چینا حضوری ظریف دارد و میکوشد استقلال و سرسختی شخصیت را حفظ کند. بااینحال، محدودیت اصلی او در خود فیلمنامه است؛ چینا گاه بیشتر وسیلهای برای آشکارکردن بحران مردان پیرامونش میشود تا مرکز تجربهای مستقل. بازیگران مکمل هم به فضای پرحرف و اجتماعی فیلم جان میدهند، اما شخصیتهای فرعی همیشه فرصت کافی برای کاملشدن پیدا نمیکنند.
« این شیوایی، بااینهمه، همیشه به عمق نمیانجامد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و انسجام روایی نیمهٔ نخست فیلم، به لطف طرح روشن تعارض و تمرکز بر نگرانیهای گلن، انسجام بیشتری دارد. رابطهٔ میان پدر و دختر، تحسین گلن نسبت به لسلی و دشواریِ تشخیص مرز میان مراقبت و سلطه، در کنار هم موتور روایی قابلقبولی میسازند. اما هرچه داستان پیش میرود، مسیر خود را کمتر به یک کشمکش مرکزی متصل نگه میدارد.
خردهروایتها و موقعیتهای پراکنده مجال مییابند، بیآنکه همگی به اندازهٔ کافی در خدمت تحول شخصیتها یا روشنترشدن مضمون اصلی باشند. نتیجه، نیمهٔ دومی است که گاه بیشتر شبیه مجموعهای از لحظات و ایدههاست تا حرکتی پیوسته بهسوی فرجام دراماتیک. این پراکندگی فقط مسئلهٔ سرعت نیست؛ بر اثرگذاری عاطفی نیز تأثیر میگذارد.
فیلم بارها به موقعیتهایی نزدیک میشود که میتوانند رابطهٔ پدر و دختر را پیچیدهتر کنند، اما بهجای ماندن در پیامدهای احساسی آنها، به مسیر دیگری میرود. از همین رو، برخی پرسشهای اخلاقی در حد جرقه باقی میمانند و کمتر به نتیجهای روشن در شخصیتپردازی یا ساختار روایت میرسند. تصویر، فضا و ارجاعهای سینمایی سیاهوسفید بودن فیلم صرفاً انتخابی تزئینی نیست؛ با تصویری که اثر از محیط سرگرمی و رسانه میسازد، تناسب دارد.
فضای شیک و قابهای مرتب، نیویورکی را نشان میدهند که در آن هنرمندان، مدیران و بازیگران در جهانی از شهرت و معاشرتهای حرفهای زندگی میکنند. درعینحال، این زیبایی کلاسیک میتواند فاصلهای انتقادی ایجاد کند: گویی فیلم گذشتهای سینمایی را بازسازی میکند تا از قواعد و افسانههای آن بازخواست کند.
« ریتم و انسجام روایی نیمهٔ نخست فیلم، به لطف طرح روشن تعارض و تمرکز بر نگرانیهای گلن، انسجام بیشتری دارد. »
قوتها و کاستیها
ارجاعهای آشکار به سینمای وودی آلن و به «منهتن» نیز این برداشت را تقویت میکنند، هرچند ارجاع بهتنهایی نقد به شمار نمیآید. در اینجا هم دوگانگی تعیینکننده است. فیلم از زیبایی و دلفریبی سنتی استفاده میکند، اما گاهی چنان مجذوب همان زیبایی میشود که نقد اجتماعیاش کمرنگ میگردد.
ظاهر کلاسیک، هم ابزار مناسبی برای بازنمایی دنیای خودپسند و رمانتیکشدهٔ شخصیتهاست و هم ممکن است ناخواسته رفتارهایشان را بزک کند. این کشمکش میان فرم و مضمون، فیلم را از نظر بصری جذاب و از نظر اخلاقی ناآرام میسازد. جمعبندی «I Love You, Daddy» فیلمی است که ارزش بحثکردن دارد، اما نه به این دلیل که در پرسشهای دشوارش به پاسخهایی بیابهام میرسد.
اثر با تصویر سیاهوسفید چشمنواز، بازی گیرای جان مالکوویچ و دیالوگهای پرتحرک، جهانی میسازد که در آن تحسین هنری، قدرت مردانه و مسئولیت خانوادگی به هم گره خوردهاند. بهترین ایدهاش، واکاویِ آسانگیری در برابر مردان صاحبنفوذ و دشواریِ جداکردن هنر از اخلاق است. در برابر این قوتها، چینا کمتر از اندازهٔ لازم صاحب صدا و چشمانداز مستقل میشود؛ پرداخت رابطهٔ نامتوازن میان مرد سالخورده و دختر نوجوان گاه سطحی یا خودتوجیهگر به نظر میرسد؛ و روایت، بهویژه در نیمهٔ دوم، انسجامش را از دست میدهد.
فیلم در نهایت میان نقدِ یک فرهنگ و بهرهبرداری از جذابیتهای همان فرهنگ معلق میماند. همین تعارض، آن را به اثری ناهماهنگ اما تأملبرانگیز بدل میکند: فیلمی که گاهی پرسشهای مهمی پیش میکشد، اما همیشه حاضر نیست پیامدهایشان را تا انتها دنبال کند.
« این کشمکش میان فرم و مضمون، فیلم را از نظر بصری جذاب و از نظر اخلاقی ناآرام میسازد. »


ثبت دیدگاه