نقد و بررسی
نقد ماکائو (Macao) | 1952
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان سایه و صحنهآرایی «ماکائو» بیش از آنکه تصویری واقعگرا از شهری بندری باشد، رؤیایی هالیوودی از مکانی دوردست است؛ شهری ساختهشده از مه، اسکلههای تاریک، قمارخانهها، گذرگاههای پرپیچوخم و آدمهایی که هرکدام چیزی را پنهان میکنند. فیلم در سال ۱۹۵۲، با کارگردانی نامدار چون یوزف فون اشترنبرگ و بازی رابرت میچم و جین راسل، به قلمرو نوآر و ماجرای جنایی قدم میگذارد؛ اما جذابیتش تنها از تعقیب و گریز یا معمایی جنایی برنمیآید.
آنچه از همان ابتدا توجه را جلب میکند، کیفیت بصری اثر و فضای مصنوعی و رؤیایی آن است: جهانی که هم دلفریب به نظر میرسد و هم اندکی تهدیدآمیز. این جهان، البته بازنمایی مستندگونهای از ماکائو نیست. بخش عمدهٔ فیلم در استودیو و بر صحنههای ساختهشده فیلمبرداری شده و همین امر به فضای آن حالتی آشکارا نمایشی میدهد.
این مصنوعبودن گاه نقطهضعف اثر است، زیرا فاصلهای میان مکان واقعی و نسخهٔ سینمایی آن ایجاد میکند؛ اما در سوی دیگر، به فیلم امکان میدهد شهری استعاری بسازد: گذرگاهی برای تبعیدیان، خلافکاران و آدمهایی که زندگیشان در تعلیق قرار گرفته است. ماکائوی فیلم، بیش از آنکه مقصدی جغرافیایی باشد، وضعیتی روانی است؛ جایی که گذشته همراه مسافران میآید و آینده هنوز شکل نگرفته است.
داستانی دربارهٔ اعتبار و پنهانکاری نیک کوکران، آمریکاییِ تبعیدی، در وضعیتی مبهم وارد ماجرایی میشود که میتواند راهی برای بازپسگرفتن نام و اعتبار ازدسترفتهاش باشد. در سوی دیگر، جولی بنسون قرار دارد؛ خوانندهای که مهارتش در فریبدادن و جیببری به اندازهٔ جاذبهٔ صحنهایاش بخشی از شخصیت اوست.
« این جهان، البته بازنمایی مستندگونهای از ماکائو نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور این دو در کنار هم، موتور عاطفی و کمدی فیلم را به حرکت درمیآورد، درحالیکه نقشهٔ مربوط به سردستهٔ تبهکاران، مسیر جنایی داستان را میسازد. فیلم بدون ورود به جزئیات حساس پیرنگ، از همان آغاز بر بازیِ ظن و اعتماد تکیه میکند: هرکس ممکن است چیزی بیش از آنچه میگوید بداند و هر رابطهای میتواند پوششی برای هدفی دیگر باشد.
این سازوکار در بهترین لحظههای فیلم به تعلیقی خوشساخت میانجامد. نیک باید هم نقش خود را در ماجرای مخفیانه حفظ کند و هم از پسِ رابطهای برآید که بر پایهٔ اعتماد کامل شکل نگرفته است. جولی نیز شخصیتی نیست که بهآسانی در قالب «معشوقهٔ قهرمان» محصور شود؛ زیرکی و خودبسندگی او به گفتوگوها نیرویی بازیگوش میدهد.
بااینحال، روایت همیشه از این ظرفیتها بهدرستی استفاده نمیکند. مسیرهای فرعی و جابهجایی تمرکز میان شخصیتها گاه چنان پررنگ میشود که خط اصلی داستان وضوح خود را از دست میدهد. تماشاگر ممکن است به جای همراهشدن با نقشه، سرگرم کنار هم گذاشتن اجزایی شود که پیوندشان بهاندازهٔ کافی محکم نشده است.
رابرت میچم و جین راسل: کشاکش و جذابیت رابرت میچم برای نقش نیک انتخابی طبیعی است. او بهجای قهرمانی پرهیاهو، مردی خونسرد و کمحرف میسازد که شوخطبعیاش اغلب در پاسخهای کوتاه و نگاههای حسابشده پدیدار میشود. این خونسردی به شخصیت لایهای از ابهام میدهد: نیک گاهی چنان آسوده مینماید که دشوار است بفهمیم تا چه اندازه خطر را جدی میگیرد.
« این سازوکار در بهترین لحظههای فیلم به تعلیقی خوشساخت میانجامد. »
شخصیتها و اجرا
میچم در این نقش نه به نمایش قهرمانی متعارف وابسته است و نه میکوشد همهٔ احساسات شخصیت را توضیح دهد؛ جذابیت او بیشتر از فاصلهای میآید که میان آنچه میگوید و آنچه از چهرهاش میتوان حدس زد، حفظ میکند. جین راسل در نقش جولی، درخشش و جسارتی دارد که فیلم به آن نیازمند است. رابطهٔ این دو نه بر لطافت عاشقانهٔ بیوقفه، بلکه بر طعنه، بدگمانی و چانهزنی استوار است.
گفتوگوهایشان اغلب با ضرباهنگی سرگرمکننده پیش میرود و همین تضاد، کشش میان آنها را زنده نگه میدارد. راسل جولی را به شخصیتی بدل میکند که در برابر نیک صرفاً واکنش نشان نمیدهد؛ او نیز راهبرد دارد و میکوشد کنترل موقعیت را از دست ندهد. بااینهمه، فیلم گاهی چنان بر جذابیت ظاهری و صحنهای او تکیه میکند که فرصت کاوش عمیقتر در انگیزهها و آسیبپذیریهایش محدود میشود.
در نتیجه، جولی همزمان شخصیتی مستقل و حضوری است که روایت هنوز نمیداند چگونه کاملاً از ظرفیتش بهره ببرد. گروه بازیگران و فرصتهای ناتمام بازیگران مکمل به فیلم رنگ میبخشند، اما حضورشان همیشه به گسترش داستان کمک نمیکند. ویلیام بندیکس با بازی در نقش لارنس ترمبل، نیرویی متمایز به فضای فیلم میآورد؛ شخصیتی که ظاهرش میتواند آرام و سادهدلانه به نظر برسد، درحالیکه موقعیتش در طرح جنایی معنای دیگری پیدا میکند.
گلوریا گراهام نیز در نقش مارگی، با حضوری فشرده و نافذ، یادآوری میکند که حتی چند لحظهٔ کوتاه میتواند برای بازیگری با چنین تواناییای کافی باشد تا توجه را به خود جلب کند. اما نقش او و چند شخصیت دیگر چنان محدود است که گاه بیشتر نشانهای از داستانی بزرگتر به نظر میرسند تا اجزایی که مجال تحول یافته باشند.
« جین راسل در نقش جولی، درخشش و جسارتی دارد که فیلم به آن نیازمند است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برد دکستر نیز در نقش وینسنت هالوران، چهرهای از قدرت سرد و حسابگر را عرضه میکند. او تهدید را بهجای فورانهای احساسی، با حضوری کنترلشده منتقل میکند؛ انتخابی که با فضای قمارخانه و بازیهای پنهان فیلم تناسب دارد. بااینحال، شخصیتهای مخالف و متحدان نیک همیشه از پیچیدگی لازم برخوردار نیستند.
برخی انگیزهها دیر روشن میشوند یا تنها به اندازهای توضیح داده میشوند که صحنهٔ بعدی پیش برود. این کمبود، بهویژه در فیلمی که بخش بزرگی از تعلیقش به حدسزدن نیت آدمها وابسته است، محسوس میشود. تصویر، نور و فضای نوآر قویترین دستاورد «ماکائو» در ساختن فضاست. فیلم از سایههای سنگین، مه، قاببندیهای پرجزئیات و جلوههای محیطی بهره میبرد تا حسی از محصوربودن و خطر ایجاد کند.
اسکله و قمارخانه فقط پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ آنها همچون شبکهای از راههای فرعی و گوشههای ناپیدا عمل میکنند که شخصیتها را در خود میبلعند. در چنین جهانی، نور اغلب چیزی را آشکار نمیکند، بلکه مرز میان دیدهشدن و پنهانماندن را پیچیدهتر میسازد. همین کیفیت تصویری به اثر هویتی میدهد که از انسجام رواییاش نیرومندتر است.
بااینحال، تصویرپردازی زیبا همیشه به معنای جهانسازی قانعکننده نیست. صحنههای استودیویی گاه آنقدر آشکارند که توهم مکان واقعی را از بین میبرند؛ ولی اگر فیلم را بهعنوان ملودرامی نوآر و صحنهآراییشده بنگریم، این مصنوعبودن میتواند بخشی از زیباییاش باشد. ماکائو در این فیلم همچون صحنهای تزئینی و رازآلود عرضه میشود، نه مکانی با زندگی روزمره و بافت اجتماعی دقیق.
« برد دکستر نیز در نقش وینسنت هالوران، چهرهای از قدرت سرد و حسابگر را عرضه میکند. »
قوتها و کاستیها
نگاه فیلم به شرق آسیا نیز بازتاب محدودیتها و قراردادهای سینمای هالیوود در آن دوره است. بنابراین تماشای امروزین اثر مستلزم توجه به این فاصله است: فضای بصری فیلم چشمنواز است، اما نباید آن را تصویری جامع یا واقعگرایانه از شهر و مردمش تلقی کرد. ریتم، روایت و گفتوگوها «ماکائو» در بخشهایی روان و سرگرمکننده پیش میرود؛ بهخصوص زمانی که رابطهٔ نیک و جولی در مرکز قرار دارد یا ماجرا به کنشهای جنایی و رویاروییهای پرتحرک نزدیک میشود.
در این لحظات، فیلم از انرژی بازیگران و فضای پرخطر خود بهره میگیرد و تعادل مناسبی میان طنز، تعلیق و ماجراجویی برقرار میکند. اما این توازن پایدار نیست. جابهجایی میان خط عاشقانه، دسیسهٔ جنایی و حضور شخصیتهای فرعی گاهی به پراکندگی میانجامد. بخشهایی که باید زمینهساز تشدید تعلیق باشند، بیش از اندازه مکث میکنند و به جای افزودن اطلاعات یا تنش، کشدار به نظر میرسند.
گفتوگوها نیز کیفیتی دوگانه دارند. در بهترین نمونهها، شوخیهای نیشدار و پاسخهای سریع به شخصیتها جان میبخشند؛ در لحظههای ضعیفتر، دیالوگها به توضیحاتی سنگین یا جملههایی نمایشی تبدیل میشوند که بیشتر برای پیشبردن پیرنگ نوشته شدهاند تا بیان طبیعی شخصیتها. از همین رو، فیلم گاهی همزمان زیرک و تصنعی به نظر میرسد: زیرک در بازیهای کلامی میان دو شخصیت اصلی، و تصنعی در صحنههایی که باید اطلاعات پیچیده را بیوقفه به تماشاگر منتقل کنند.
سرانجامِ کلی روایت نیز برای بسیاری از بینندگان قابل حدس خواهد بود؛ مسئلهای که اگر مسیر رسیدن به آن از نظر شخصیتپردازی و پیوندهای داستانی محکمتر بود، اثر کمتری بر تجربهٔ تماشا میگذاشت. جایگاه فیلم و جذابیت امروزین آن تولید «ماکائو» به کارگردانی واحد و بیدردسری محدود نماند: یوزف فون اشترنبرگ کار فیلم را آغاز کرد و نیکلاس ری در بخشهایی از فیلمبرداریِ دوباره، از جمله در صحنهای مهم، مشارکت داشت.
« نگاه فیلم به شرق آسیا نیز بازتاب محدودیتها و قراردادهای سینمای هالیوود در آن دوره است. »
جمعبندی
این سابقه بهتنهایی نمیتواند همهٔ ناهمواریهای فیلم را توضیح دهد، اما برای فهم تفاوت لحن و ناهمگونی برخی بخشها زمینه فراهم میکند. اثر نهایی گاه میان تماشاییبودنِ صحنهها و انسجام دراماتیک مردد میماند؛ انگار چند نیروی خلاقانه در حال کشیدن فیلم به سوی برداشتهای متفاوت از یک ماجرای واحدند.
با وجود این نارساییها، «ماکائو» تماشایی است، زیرا جذابیت خود را تنها به حل معما یا تازگی داستان وابسته نمیکند. بازی میچم و راسل، فضای بصری مهآلود، حضور پررنگ شهرِ صحنهسازیشده و آمیزهٔ رمانس و خطر، همگی به فیلم شخصیتی متمایز میدهند. این اثر در شمار نوآرهایی نیست که تمام اجزایش با دقتی بینقص به هم قفل شده باشند؛ بیشتر فیلمی است که گاه در روایت لغزش دارد، اما بهواسطهٔ تصویر و بازیگرانش همچنان خاطرهانگیز میماند.
برای علاقهمندان به نوآر کلاسیک، ارزش آن در همین ترکیبِ ناتمام و جذاب است: فیلمی که بیش از آنکه بیعیب باشد، حضور و حالوهوای خاص خود را دارد. جمعبندی «ماکائو



ثبت دیدگاه