نقد و بررسی
نقد گرفتن دبورا لوگان (The Taking of Deborah Logan) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آغاز آرام و لغزش به سوی کابوس «The Taking of Deborah Logan» با وعدهای آشنا اما انسانی آغاز میشود: گروهی دانشجو به سرپرستی میا، برای تهیهٔ مستندی دربارهٔ آلزایمر، زندگی دبورا لوگان و دخترش سارا را ثبت میکنند. دوربین در ابتدا نه ابزار شکار هیولا، بلکه وسیلهای برای مشاهدهٔ روزمرگی است؛ نشانههای فراموشی، دشواریهای مراقبت و تلاش دبورا برای حفظ استقلالش، مواد خام یک پژوهش به نظر میرسند.
همین شروعِ کمادعا، بستر مناسبی میسازد تا فیلم از امر آشنا و ملموس به سوی امر ناآشنا و هراسآور حرکت کند. کارگردانی فیلم را Adam Robitel بر عهده داشته و Jill Larson، Anne Ramsay و Michelle Ang در نقشهای اصلی ظاهر شدهاند. بیماری بهمثابه سرچشمهٔ اضطراب نقطهٔ عزیمت فیلم، آلزایمر است؛ بیماریای که هراس آن نه از ناگهانیبودن، بلکه از فرسایش تدریجی حافظه، اراده و پیوندهای فرد با جهان پیرامون میآید.
دبورا میکوشد در برابر زوال ذهنی مقاومت کند و در لحظههایی که حافظهاش از او میگریزد، درماندگیاش آشکار میشود. ترس در این بخش از جنس هیولای بیرونی نیست؛ از مشاهدهٔ شخصی برمیخیزد که میداند چیزی در حال تغییر است، اما نمیتواند آن را متوقف کند. فیلم سپس رخدادهای ناهنجار را به این زمینه میافزاید و تماشاگر را میان دو تبیین نگه میدارد: آیا آنچه میبیند امتداد بیماری است، یا نیرویی مستقل و شوم در کار است؟
« همین شروعِ کمادعا، بستر مناسبی میسازد تا فیلم از امر آشنا و ملموس به سوی امر ناآشنا و هراسآور حرکت کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این دوگانگی، در آغاز به سود تعلیق عمل میکند. فیلم بهجای آنکه فوراً پاسخ بدهد، از محدودیت دانستههای شخصیتها بهره میگیرد؛ پزشکان، خانواده و گروه فیلمبرداری هر یک از زاویهای متفاوت به وضعیت دبورا نگاه میکنند. بااینحال، پیوند میان بیماری واقعی و عناصر فراطبیعی حساسیتبرانگیز است: هرگاه فیلم بیش از اندازه بر رفتارهای هولناک تکیه میکند، خطر آن وجود دارد که رنج مبتلایان به بیماری به وسیلهای برای شوک بدل شود.
خوشبختانه بخش آغازین، پیش از هر چیز بر شکنندگی و فشار عاطفی این موقعیت تأکید دارد. بازی جیل لارسون و شخصیت دبورا دستاورد برجستهٔ فیلم، بازی Jill Larson است. او دبورا را به چهرهای یکبعدی و صرفاً ترسناک فرو نمیکاهد؛ در بازیاش آگاهی، شرم، خشم، ترس و گاه خشکیِ شخصیتی مستقل در کنار هم حضور دارند.
دبورا زنی است که پیشینه و غرور خودش را دارد، نه فقط بیماریای که دیگران دربارهاش صحبت میکنند. این نکته برای باورپذیری فیلم اهمیت دارد: هرچه تماشاگر بیشتر بتواند در شخصیت او انسانی آشنا ببیند، دگرگونیهای بعدی تکاندهندهتر میشوند. Anne Ramsay نیز در نقش سارا، فشار مراقبت از مادر را با خویشتنداری و خستگیِ فروخورده منتقل میکند.
« این دوگانگی، در آغاز به سود تعلیق عمل میکند. »
شخصیتها و اجرا
رابطهٔ مادر و دختر در فیلم صرفاً زمینهای برای وقوع حوادث نیست؛ در آن هم دلبستگی دیده میشود و هم فرسودگی، هم وفاداری و هم دشواریِ پذیرفتن اینکه مراقبت از عزیز ممکن است از توان انسان فراتر برود. حضور گروه مستندساز نیز امکان میدهد فیلم دربارهٔ خودِ عملِ تماشا پرسشهایی مطرح کند: آیا ثبتکردن رنج کسی به معنای فهمیدن اوست؟
دوربین گاه کمک میکند حقیقت دیده شود و گاه به مانعی میان تجربهٔ زیسته و تصویر ضبطشده بدل میگردد. مستندنمایی و ساختن تعلیق شیوهٔ مستندنما به فیلم هویتی متناسب با موضوع میدهد. گفتوگوها، مشاهدهٔ زندگی روزانه و حضور دوربین در فضاهای خصوصی، حس نزدیکی و بیواسطگی ایجاد میکنند. تماشاگر با گروهی همراه میشود که خود در حال جمعآوری اطلاعات است و از همین رو، کشف نشانهها را تقریباً همزمان با شخصیتها تجربه میکند.
این انتخاب، بهخصوص در لحظات مبهم، مؤثر است: قاب همیشه همهچیز را توضیح نمیدهد و گاهی ندانستنِ آنچه بیرون از میدان دید رخ داده، از نمایش مستقیم ترسناکتر است. اما این شگرد محدودیتهایی نیز دارد. لرزش دوربین و تغییر زاویه، اگر به وضعیت شخصیتها یا منطق صحنه متصل نباشد، ممکن است صرفاً نشانهای قراردادی از اضطراب به نظر برسد.
« دوربین گاه کمک میکند حقیقت دیده شود و گاه به مانعی میان تجربهٔ زیسته و تصویر ضبطشده بدل میگردد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در برخی لحظهها، فیلمبرداری متحرک بهجای آنکه ترس را تشدید کند، توجه را از خودِ رویداد منحرف میسازد. این ایراد کوچک نیست، زیرا مستندنمایی هنگامی قانعکننده میماند که تماشاگر باور کند دوربین به دلیلی روشن در آنجا حضور دارد. هرجا این منطق سست میشود، فاصلهای میان فیلم و مخاطب پدید میآید.
ریتم، فضا و طراحی هراس فیلم در بخشهای آغازین، ریتمی سنجیده دارد. اطلاعات بهتدریج آشکار میشوند و هر نشانه، معنای نشانهٔ پیشین را اندکی تغییر میدهد. فضای خانه نیز بهخوبی در خدمت این روند قرار میگیرد: اتاقهای آشنا بهتدریج از حس امنیت تهی میشوند و سکوتهای طولانی، مکثهای دبورا و واکنشهای اطرافیان، به عناصر تعلیق بدل میشوند.
فیلم بهجای تکیهٔ مداوم بر صداهای ناگهانی، در بسیاری از لحظات از انتظار و تردید بهره میگیرد. بااینحال، در میانهٔ روایت، کشآمدن برخی صحنهها و تکرار الگوی کشف نشانهها موجب افت نسبی تنش میشود. تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم برای پیشبردن داستان، میان رخدادهای مشابه مکث بیش از اندازه دارد.
« در برخی لحظهها، فیلمبرداری متحرک بهجای آنکه ترس را تشدید کند، توجه را از خودِ رویداد منحرف میسازد. »
قوتها و کاستیها
در مقابل، ریتم تندتر در بخشهایی از فیلم دوباره انرژی روایت را بالا میبرد و پیگیری ماجرا را آسان میکند. این نوسان باعث میشود تجربهٔ تماشاگر کاملاً یکدست نباشد: فیلم گاهی با حوصله فضا میسازد و گاهی شتابزده از یک مرحله به مرحلهٔ بعد میرسد. تعادل میان راز و توضیح یکی از جذابیتهای فیلم آن است که بهتدریج مرز میان یک مستند دربارهٔ بیماری و داستانی فراطبیعی را جابهجا میکند.
این تغییر، در بهترین لحظات، تماشاگر را وادار میکند برداشتهای قبلی خود را بازبینی کند. رازهای گذشته به روایت بُعدی تازه میدهند و فیلم از قالب سادهٔ «خانهای تسخیرشده» فراتر میرود. بااینحال، گسترش زمینهٔ روایی همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست. برخی چرخشها ناگهانیاند و توضیحهایی که برای پیوند دادن رخدادها ارائه میشوند، گاه بیشتر کارکردی دارند تا طبیعی و روان.
هرچه داستان به سمت پاسخهای قطعیتر میرود، بخشی از ابهامی که پیشتر سرچشمهٔ اضطراب بود، جای خود را به سازوکارهای آشناتر ژانر میدهد. این مسئله به پایانبندی نیز مربوط است؛ بیآنکه نیازی به افشای جزئیات آن باشد. فیلم در واپسین مراحل، تصاویر و موقعیتهایی عرضه میکند که هدفشان برجایگذاشتن اثری شدید است.
« در مقابل، ریتم تندتر در بخشهایی از فیلم دوباره انرژی روایت را بالا میبرد و پیگیری ماجرا را آسان میکند. »
جمعبندی
بعضی از این لحظات از نظر بصری تکاندهندهاند، اما شدت نمایش همیشه با انسجام روایی همراه نیست. در نتیجه، مخاطبی که بیش از شوک به پیوندهای علّی و باورپذیری شخصیتها اهمیت میدهد، ممکن است با برخی انتخابهای پایانی فاصله بگیرد. جمعبندی «The Taking of Deborah Logan» اثری ترسناک و مستندنماست که نیروی اصلی خود را از آمیختن اضطراب روانی با عناصر فراطبیعی میگیرد.
بازی پرقدرت Jill Larson، رابطهٔ پیچیدهٔ دبورا و سارا و آغاز واقعگرایانهٔ فیلم، به آن هستهای عاطفی میبخشند که از بسیاری از آثار همژانر پرمایهتر است. فضاسازی و تعلیق نیز در لحظات موفق، تماشاگر را میان نگرانی برای شخصیتها و انتظار برای کشف حقیقت نگه میدارند. در برابر این قوتها، افت ریتم در میانه، استفادهٔ گاه کمدلیل از دوربین لرزان و برخی چرخشهای ناگهانی، مانع از آن میشوند که فیلم در تمام مسیر یکدست باقی بماند.
بااینهمه، اثر نه فقط بهواسطهٔ تصاویر هراسآورش، بلکه به سبب پیوند دادن ترس با حافظه، وابستگی و فرسودگیِ مراقبت در ذهن میماند. این فیلم برای علاقهمندان به وحشت مستندنما تجربهای مؤثر است، بهویژه برای کسانی که در آثار ترسناک به شخصیتپردازی و ساخت تدریجی اضطراب بیش از غافلگیریهای صرف اهمیت میدهند.
« بعضی از این لحظات از نظر بصری تکاندهندهاند، اما شدت نمایش همیشه با انسجام روایی همراه نیست. »



ثبت دیدگاه