نقد و بررسی
نقد ماهزده (Moonstruck) | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای زیر نور ماه «موناستراک» ساختهٔ نورمن جویسون، کمدی عاشقانهای است که از یک موقعیت آشنا ــ انتخاب میان ازدواجی معقول و عشقی پیشبینیناپذیر ــ بهانهای میسازد برای تماشای خانوادهای پرهیاهو، شهری زنده و آدمهایی که احساساتشان را پشت آداب روزمره پنهان میکنند. لورتا کاستورینی، زن بیوهای که گمان میکند بداقبالی در عشق بخشی از سرنوشت اوست، پیشنهاد ازدواج جانی را میپذیرد؛ نه از سر شوری بزرگ، بلکه با امید به آنکه اینبار بتواند زندگیاش را سر و سامان دهد.
دیدار با رونی، برادر جانی، این نظم محتاطانه را به هم میریزد و لورتا را وامیدارد با میل و ترسی روبهرو شود که سالها در خود مهار کرده است. فیلم از همین آغاز، عشق را پدیدهای پاکیزه و بیدردسر تصویر نمیکند. کشش عاطفی در آن با تردید، خشم، خودفریبی و پیامدهای اخلاقی همراه است. اما «موناستراک» بهجای آنکه شخصیتها را به داوریهای ساده فروبکاهد، از تضادهایشان نیروی طنز و درام میسازد.
عنوان فیلم نیز به همین حالوهوا اشاره دارد: گویی ماه بر آدمها اثر گذاشته و آنان را از منطق روزمره بیرون کشیده است؛ هرچند این جنون موقت، در حقیقت راهی است برای آشکارشدن خواستههایی که از پیش در وجودشان بوده است. لورتا؛ زنی میان احتیاط و اشتیاق نقطهٔ قوت اصلی فیلم، لورتاست؛ شخصیتی که نه قهرمان آرمانی است و نه صرفاً قربانی احساسات.
« فیلم از همین آغاز، عشق را پدیدهای پاکیزه و بیدردسر تصویر نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او زنی عملگراست، با تجربهٔ فقدان و باورهایی دربارهٔ بخت و سرنوشت که تصمیمهایش را شکل دادهاند. لورتا میکوشد با پذیرفتن ازدواجی بیهیجان، آیندهای قابلپیشبینی برای خود بسازد. اما این انتخاب، بیش از آنکه نشانهٔ رضایت باشد، راهی برای دورماندن از خطر دوباره دوستداشتن است. بازی شر به نقش، وقار و شوخطبعی توأمان میبخشد.
او لورتا را با تکیه بر نگاهها، مکثها و تغییرات کوچک در لحن میسازد؛ زنی که میتواند در یک لحظه حسابگر و در لحظهای دیگر بیدفاع باشد. جذابیت بازی در این است که دگرگونی لورتا ناگهانی یا صرفاً رمانتیک جلوه نمیکند. تماشاگر میبیند که پشت خونسردی او، میل به زندگی پرشورتر پنهان مانده است.
شر در مرکز فیلم حضوری گیرا دارد، بیآنکه دیگر بازیگران را از میدان بیرون براند. رونی و خطرِ اغراق رونی، با بازی نیکلاس کیج، نیرویی متضاد با خویشتنداری لورتاست. او تندخو، پرحرارت و زخمخورده است و احساساتش را بیپرده به زبان میآورد. بازی کیج عمداً از اعتدال فاصله میگیرد: حرکتها، بیان و واکنشهایش گاه چنان بزرگنماییشدهاند که ممکن است برای بخشی از مخاطبان دلنشین و برای بخشی دیگر آزاردهنده باشند.
« او زنی عملگراست، با تجربهٔ فقدان و باورهایی دربارهٔ بخت و سرنوشت که تصمیمهایش را شکل دادهاند. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب، نقطهٔ قوت و محدودیت نقش را همزمان میسازد. شدت بازی رونی با جهان فیلم پیوند دارد؛ جهانی که آدمهایش کمتر احساسات خود را در سکوت نگه میدارند. او صرفاً مردی عاشقپیشه نیست، بلکه کسی است که خشم و رنجش قدیمی را با میل تازهاش درهم آمیخته است. در نتیجه، رابطهٔ او با لورتا از همان ابتدا آرام و متوازن نیست.
این نابرابریِ عاطفی، به رابطه انرژی میدهد، اما گاهی نیز آن را به قلمرو اغراق میکشاند. اگر تماشاگر نتواند با شیوهٔ بازی کیج همراه شود، بخشی از شور عاشقانهٔ فیلم برایش به نمایش پرسروصدا تبدیل خواهد شد. خانوادهای با رازهای کوچک و بزرگ لورتا تنها شخصیت فیلم نیست که زندگی عاطفیاش با ظاهر آرام روزمره تفاوت دارد.
پدر، مادر و دیگر چهرههای پیرامون او نیز هر کدام خواستهها، دلخوریها یا پنهانکاریهای خود را دارند. خانواده در «موناستراک» پسزمینهای تزئینی نیست؛ بخش مهمی از موتور روایت است. اعضای آن یکدیگر را دوست دارند، اما این محبت همیشه با فهم متقابل همراه نیست. نگرانی، سرزنش و شوخی در گفتوگوهایشان چنان به هم میآمیزد که خانه هم محل آسایش است و هم صحنهٔ کشمکش.
« این انتخاب، نقطهٔ قوت و محدودیت نقش را همزمان میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
المپیا دوکاکیس در نقش رز، با خونسردی و طنزی خشک، تعادلی دلپذیر در برابر هیجان دیگران ایجاد میکند. وینسنت گاردنیا نیز به شخصیت کوزمو، پدر خانواده، ترکیبی از غرور، ضعف و مضحکه میبخشد. فیلم از این شخصیتها برای طرح پرسشی ساده اما مؤثر استفاده میکند: آدمها تا چه اندازه آنچه را از دیگران میخواهند، خودشان رعایت میکنند؟
پاسخ، بهجای موعظه، در رفتارهای ناسازگار و گفتوگوهای پرشتاب خانواده شکل میگیرد. با این حال، تعدد رابطههای پنهان و کشمکشهای عاطفی گاهی روایت را شلوغ میکند. رازها و بیوفاییها به فضای کمدی کمک میکنند، اما در بخشهایی ممکن است تمرکز از مسیر اصلی لورتا برداشته شود. این پراکندگی برای فیلمی که بهعمد خانوادهای پرجنبوجوش را نمایش میدهد قابلفهم است، ولی همچنان از محدودیتهای ساختاری آن به شمار میآید.
طنز، گفتوگو و ضرباهنگ بخش بزرگی از ماندگاری فیلم به نوشتهٔ جان پاتریک شنلی وابسته است. دیالوگها کوتاه و تیزند، اما صرفاً برای ساختن جملههای نقلکردنی نوشته نشدهاند؛ شخصیتها با حرفزدن، خود را لو میدهند. آنها مستقیم میپرسند، پاسخ میخواهند و گاه چیزی را به زبان میآورند که در موقعیتی دیگر ناگفته میماند.
« المپیا دوکاکیس در نقش رز، با خونسردی و طنزی خشک، تعادلی دلپذیر در برابر هیجان دیگران ایجاد میکند. »
قوتها و کاستیها
همین صراحت، طنزی میسازد که از تفاوت میان جدیت شخصیتها و آشفتگی رفتارشان زاده میشود. نورمن جویسون نیز ضرباهنگی روان برای این رفتوآمد میان کمدی و احساسات برقرار میکند. فیلم فرصت نمیدهد صحنهها بیش از اندازه در ملودرام فروبروند؛ در عین حال، شوخی را هم سپری برای بیاهمیتکردن رنج آدمها نمیسازد.
لحظههای خندهدار در کنار حسرت و تنهایی قرار میگیرند، نه در تقابل کامل با آنها. این آمیزش باعث میشود شیرینی فیلم سطحی نماند و عاطفهاش نیز سنگین و ملالآور نشود. نیویورک، موسیقی و فضای رؤیایی فضای شهری فیلم، بهویژه بروکلین، بخشی از هویت آن است. خیابانها، خانهها و مکانهای عمومی صرفاً نشانههایی برای پیشبرد داستان نیستند؛ آنها محیطی میسازند که در آن زندگی خانوادگی و میل عاشقانه دائماً به هم برخورد میکنند.
نیویورک فیلم، شهری پررفتوآمد و پرصداست، اما در لحظههای عاشقانه حالتی تقریباً افسانهای پیدا میکند. ماهِ برجسته در فضای شبانه، تصویر واقعگرایانه را به قلمرو خیال نزدیک میسازد، بیآنکه فیلم را از زندگی روزمره جدا کند. موسیقی و ارجاعهای فرهنگی نیز در شکلدادن به این لحن سهم دارند.
« همین صراحت، طنزی میسازد که از تفاوت میان جدیت شخصیتها و آشفتگی رفتارشان زاده میشود. »
جمعبندی
اپرا و ترانهها به فیلم امکان میدهند احساساتی را که شخصیتها بهسختی مهار میکنند، به زبانی بزرگتر و نمایشیتر منتقل کند. این عناصر با اغراق بازیها هماهنگاند: «موناستراک» میخواهد عشق را نه مانند اتفاقی کوچک و خصوصی، بلکه همچون نیرویی نمایشی و تقریباً کیهانی تجربه کند. با اینهمه، گرمای خانوادگی و جزئیات ملموس زندگی روزانه، مانع از آن میشوند که این رؤیاییبودن به تصنع کامل بدل شود.
جمعبندی «موناستراک» کمدی عاشقانهای است که در پس شیرینی و شوخیهایش، دربارهٔ ترس از آسیبدیدن، میل به آغاز دوباره و تناقضهای روابط انسانی حرف میزند. بازی گیرای شر، حضور متفاوت نیکلاس کیج، شخصیتپردازی مؤثر بازیگران مکمل و گفتوگوهای پرنشاط، به فیلم نیرویی میبخشند که هنوز هم تماشایی است.
در برابر این امتیازها، اغراق در اجرای رونی و شلوغی برخی خطهای فرعی ممکن است برای بعضی تماشاگران مانع همدلی شود. با وجود این ناهمواریها، فیلم در ساختن جهانی گرم و بهیادماندنی موفق است؛ جهانی که در آن آدمها همزمان خطاکار، مضحک، آسیبپذیر و دوستداشتنیاند. نیروی «موناستراک» نه در ارائهٔ تصویری بینقص از عشق، بلکه در پذیرفتن آشفتگی آن نهفته است: عشقی که نظم زندگی را برهم میزند و آدمها را وامیدارد صادقانهتر به خواستههای خود نگاه کنند.
ثبت دیدگاه