نقد و بررسی
نقد کنکن فرانسوی (French Cancan) | 1955
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به مونمارتر «فرنچ کنکن» ژان رنوار، بیش از آنکه روایتی خطی دربارهٔ تأسیس یک تالار نمایش باشد، جشنی سینمایی برای آفرینش و نیروی گردهمآورندهٔ هنر است. فیلم در پاریسِ سدهٔ نوزدهم میگذرد؛ شهری که در آن سرگرمی، معاش، آرزو و نمایش در هم تنیدهاند. هنری دانگلارد، مدیر صحنهدیده و بلندپرواز، احیای رقص کنکن را فرصتی برای برپا کردن مولنروژ میبیند.
نینی، دختر رختشویی که ناگهان به مرکز این طرح بدل میشود، و لولا، معشوقهٔ دانگلارد، نیز در مدار جاهطلبیها و عواطف او قرار میگیرند. بااینحال، جذابیت اصلی فیلم در این نیست که آیا افتتاحیه با موفقیت برگزار میشود یا کدام رابطه به کجا میرسد؛ بلکه در تماشای شکلگرفتن یک نمایش است.
رنوار قصه را بهانهای میکند تا زندگیِ پشت صحنه را، با همهٔ آشفتگی و کوشش و هیجانش، به تصویر بکشد. «فرنچ کنکن» فیلمی دربارهٔ ساختهشدن یک اثر هنری است، اما خود نیز همان سرزندگی و جمعیتپذیری را در فرم سینماییاش بازمیآفریند. دانگلارد؛ آفریننده یا بهرهبردار؟ ژان گابن در نقش دانگلارد حضوری گرم، مطمئن و بیتکلف دارد.
او نه قهرمانی آرمانی است و نه مدیر شروری که دیگران را صرفاً برای منفعت خود به کار گیرد. در وجودش هم فرصتطلبی هست و هم شورِ واقعیِ آفرینش؛ گاه آدمها را همچون اجزای یک صحنه میبیند، اما در همان حال به نیرویی باور دارد که از کنار هم قرارگرفتنشان پدید میآید. همین دوگانگی شخصیت را از قالب سادهٔ «مردِ عاشقِ نمایش» بیرون میآورد.
« فیلم در پاریسِ سدهٔ نوزدهم میگذرد؛ شهری که در آن سرگرمی، معاش، آرزو و نمایش در هم تنیدهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دانگلارد به پول، نفوذ و تماشاگر نیاز دارد، ولی انگیزهاش به کسب درآمد فروکاسته نمیشود. او میخواهد چیزی را به صحنه بیاورد که پیشتر وجود نداشته یا دستکم فراموش شده است. در این معنا، شخصیتش تصویری از خود هنرمند نیز هست: کسی که ناچار است با سرمایهگذاران، سلیقهٔ عمومی و بیثباتی روزگار کنار بیاید، اما هنوز میکوشد از محدودیتها نمایشی بسازد.
گابن با حضوری کمادعا این تناقض را زنده نگه میدارد؛ جدیت او از آن رو تأثیرگذار است که فیلم پیرامونش پیوسته در جنبوجوش و شوخی است. نینی و لولا؛ خواستِ فردی در میدان نمایش نینی در آغاز با زندگی ساده و آشنای خود پیوند دارد، اما ورود دانگلارد مسیرش را به سوی صحنه و شهرت میکشاند. فرانسیس آرنول این دگرگونی را با لطافت و گیرایی اجرا میکند؛ نینی هم از توجه تازه به وجد میآید و هم در برابر دنیایی قرار میگیرد که قواعدش را نمیشناسد.
بااینهمه، شخصیت او کمتر از آنچه ظرفیتش را دارد بسط مییابد. فیلم بهخوبی نشان میدهد که چگونه نینی به ستارهای بدل میشود، اما کمتر درنگ میکند تا به میلها، تردیدها و تصور شخصی او از این دگرگونی عمق ببخشد. لولا، با بازی ماریا فلیکس، حضوری نمایشیتر و پرقدرتتر دارد. او در مقام هنرمند و معشوقه، از جایگاهی برخوردار است که نینی تازه در آستانهٔ دستیابی به آن قرار گرفته؛ از همین رو، تقابلشان فقط رقابت عاشقانه نیست، بلکه برخورد دو جایگاه در جهان نمایش نیز هست.
با وجود این، فیلم گاه آنان را به نقشهای آشنای مثلث عشقی نزدیک میکند: زنی حسود، دختری تازهوارد و مردی که عواطفش را با کار درهم میآمیزد. بازیها به این روابط جذابیت میدهند، اما نوشته همیشه از کلیشههایشان فراتر نمیرود. جمعیت، طبقه و جهانِ پشت صحنه یکی از امتیازهای فیلم آن است که مولنروژ را فقط بنایی چشمگیر یا صحنهای برای ستارگان نمیبیند.
« دانگلارد به پول، نفوذ و تماشاگر نیاز دارد، ولی انگیزهاش به کسب درآمد فروکاسته نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
جهان فیلم از بازیگران، نوازندگان، رقصندگان، کارگران، پشتیبانان مالی و تماشاگران ساخته شده است. هرکدام به شکلی در شکلگیری نمایش سهم دارند، و این گستردگی، قصه را از تمرکز صرف بر یک زوج عاشقانه دور میکند. رنوار به شور و اختلاف آدمها علاقهمند است؛ شخصیتهای فرعی نیز صرفاً پسزمینه نیستند، بلکه به فضای پررفتوآمدی جان میبخشند که در آن هیچکس کاملاً از دیگران جدا نیست.
این نگاه در تصویرکردن طبقهها نیز دیده میشود. فیلم نه زندگی تهیدستان را بینقص و شاعرانه میکند و نه دنیای ثروتمندان را یکسره به کاریکاتور بدل میسازد. تفاوت قدرت و امکانات همچنان حاضر است، اما آدمها با انگیزهها و ضعفهای متنوعشان دیده میشوند. البته این همدلی گاهی به بهای کاستن از تیزی انتقاد اجتماعی تمام میشود: فیلم بیشتر مجذوب حرکت و رنگ زندگی است تا کالبدشکافی سازوکارهایی که دسترسی به شهرت و امنیت را نابرابر میکنند.
رنگ، حرکت و نگاه نقاشانه تصویرپردازی رنگی «فرنچ کنکن» از عناصر اساسی تجربهٔ تماشای آن است. رنگها صرفاً لباس و دکور را زیبا نمیکنند؛ فضای پاریس را به جهانی پرحرارت و زنده بدل میسازند. ترکیببندیها، رفتوآمد آدمها و لایههای مختلف صحنه، احساسی نزدیک به تابلویی متحرک پدید میآورند؛ با این تفاوت که این تابلو هرگز آرام نمیگیرد.
تصویر بهجای آنکه فقط قاب عکسگونهای از گذشته باشد، ریتمِ تن و جمعیت را در خود حفظ میکند. این کیفیت بهویژه در لحظههایی آشکار میشود که گروهی از شخصیتها در یک فضا گرد میآیند. نگاه فیلم میان چهرهها، واکنشها و جزئیات صحنه گردش میکند و تماشاگر را وادار میسازد به جای دنبالکردن یک نقطهٔ ثابت، تمام میدان را ببیند.
« جهان فیلم از بازیگران، نوازندگان، رقصندگان، کارگران، پشتیبانان مالی و تماشاگران ساخته شده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین شیوهای با مضمون اثر هماهنگ است: مولنروژ را نه یک فرد، بلکه جمعی از بدنها و ارادهها میسازد. بااینحال، شکوه بصری گاه چنان بر صحنه مسلط میشود که ظرافت عاطفی روابط در حاشیه میماند. موسیقی و کارِ پنهانِ اجرا فیلم از جاذبهٔ رقص و موسیقی بهره میگیرد، اما پشت این جلوهٔ پرزرقوبرق، بر کار و تمرین نیز تأکید دارد.
آمادهسازی رقصندگان و شکلگیری گروه یادآور میشود که نمایشِ ظاهراً سبک و بیدغدغه، محصول انضباط، تکرار و هماهنگی است. رقص فقط نشانهٔ سرخوشی نیست؛ دستاوردِ بدنهایی است که باید یاد بگیرند چگونه بهصورت جمعی حرکت کنند. این توجه به فرایند، از بهترین جنبههای فیلم است و آن را از یک نمایش رنگینِ صرف فراتر میبرد.
در عین حال، لحن سبکبال اثر باعث میشود موسیقی و سرگرمی همیشه بر کشمکشها سایه بیندازند. اختلافهای عاطفی گاه با سرعتی حلوفصل میشوند که فرصت چندانی برای رسوبکردن درد یا پیامدشان باقی نمیگذارد. همین انتخاب، بخشی از جذابیت کمدیـموزیکال فیلم است، اما ممکن است برای تماشگری که انتظار درامی روانشناختی و موشکافانه دارد، سطحی به نظر برسد.
«فرنچ کنکن» بیش از آنکه در رنج فردی توقف کند، مشتاق بازگشت به صحنه و حرکت جمعی است. شورِ صحنه و محدودیتهای روایت روایت فیلم با سرعت و نشاط پیش میرود و مسیر احیای رقص، ماجراهای مالی و عاطفی را در کنار هم به جریان میاندازد. این پویایی، تماشای اثر را دلنشین میکند؛ اما بخشهایی از کشمکش عاشقانه قابلپیشبینیاند و گاهی به جای آنکه شخصیتها را دگرگون کنند، صرفاً موقعیتی تازه برای حسادت و سوءتفاهم میسازند.
« چنین شیوهای با مضمون اثر هماهنگ است: مولنروژ را نه یک فرد، بلکه جمعی از بدنها و ارادهها میسازد. »
قوتها و کاستیها
همچنین نینی، با وجود اهمیت محوریاش، بیشتر بهعنوان چهرهای که کشف و پرورش داده میشود حضور دارد تا شخصیتی با جهان درونیِ کاملاً مستقل. این محدودیتها را باید در نسبت با اولویتهای فیلم سنجید. رنوار ظاهراً علاقهمند نیست همهچیز را در خدمت عمقدادن به یک قهرمان یا گرهگشایی عاشقانه قرار دهد.
توجه او میان آدمها، تماشاگران و حرکت صحنه پخش میشود. از این رو، ضعف در پرداخت فردی گاهی با قوتِ فضای جمعی جبران میشود؛ هرچند این جبران برای همهٔ مخاطبان یکسان قانعکننده نخواهد بود. جمعبندی «فرنچ کنکن» اثری پرشور و رنگین است که احیای یک رقص و برپایی مولنروژ را به تأملی دربارهٔ هنرِ جمعی و شوقِ خلق بدل میکند.
بازی گرم ژان گابن، حضور پرجاذبهٔ ماریا فلیکس و لطافت فرانسیس آرنول، در کنار تصویرپردازی زنده و توجه به کارِ پشت صحنه، به فیلم نیرویی ماندگار میبخشند. در سوی دیگر، روابط عاشقانه گاه کلیشهای میشوند و نینی به اندازهٔ موقعیت محوریاش عمق پیدا نمیکند. بااینهمه، فیلم را نمیتوان تنها با سنجیدن قوت و ضعف قصهاش دریافت.
ارزش اصلی آن در احساسی است که از حرکت، همکاری و زایش نمایش میسازد؛ در این باور که هنر نه در خلوت یک فرد، بلکه در برخورد خواستها، استعدادها و زحمتهای بسیار شکل میگیرد. «فرنچ کنکن» از همین رو، بیش از آنکه دربارهٔ یک افتتاحیه باشد، سرودی برای نیرویی است که آدمها را گرد هم میآورد و زندگی روزمره را برای لحظهای به تماشا بدل میکند.
« این محدودیتها را باید در نسبت با اولویتهای فیلم سنجید. »



ثبت دیدگاه