نقد و بررسی
نقد هلن (Helen) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
درامِ فرسایش و فروپاشی «هلن» به کارگردانی ساندرا نتلبک، درامی روانشناختی است که بهجای آنکه بیماری روانی را بهانهای برای رازآلودگی یا هیجانسازی قرار دهد، میکوشد تجربهٔ افسردگی را از درون و در امتداد زندگی روزمره بنمایاند. هلن، زنی برخوردار از خانوادهای دوستداشتنی و حرفهای موفق، با بازگشت بیماریای که سالها سرکوب کرده، بهتدریج توان پیشین خود را از دست میدهد.
این تضاد میان ظاهر سامانیافتهٔ زندگی و آشفتگیِ درونی، محور عاطفی فیلم است: آنچه از بیرون «کامل» به نظر میرسد، لزوماً پناهی در برابر رنج روانی نیست. فیلم از همین نقطه پرسشی مهم طرح میکند: وقتی اندوه را نمیتوان با برشمردن داشتههای زندگی توضیح داد، اطرافیان چگونه باید آن را بفهمند؟
«هلن» پاسخ سادهای عرضه نمیکند. بهجای آن، تماشاگر را با دشواریِ دیدن و پذیرفتن رنجی روبهرو میسازد که نه همیشه نشانهای آشکار دارد و نه به ارادهٔ فرد خاموش میشود. روایت و ساختار روایت فیلم خطی و کمشتاب است. رخدادها بیش از آنکه به سوی گرهگشاییهای پرتحرک حرکت کنند، بر تجربهٔ فرسایندهٔ روزها و فاصلهگرفتن هلن از زندگی معمول تمرکز دارند.
چنین انتخابی با موضوع اثر تناسب دارد: افسردگی در اینجا حادثهای گذرا نیست که با یک تصمیم یا گفتوگوی الهامبخش پایان یابد، بلکه حالتی ممتد است که بر روابط، کار و ادراک شخصیت سایه میاندازد. با این همه، کندی روایت گاه به کشآمدگی بدل میشود. بعضی صحنهها بیش از آنکه لایهای تازه به شناخت مخاطب بیفزایند، همان حس درماندگی را دوباره تکرار میکنند.
« روایت و ساختار روایت فیلم خطی و کمشتاب است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تکرار میتواند شکل فرمیِ موجهی برای بازتاب روزمرگیِ بیمار باشد، اما هنگامی که به فشردگی دراماتیک نیانجامد، از نیروی صحنه میکاهد. فیلم در بهترین لحظات، سکون را به تجربهای معنادار تبدیل میکند؛ در لحظاتی دیگر، میان تأمل و ایستایی مرز روشنی نمیگذارد. افسردگی بهمثابه تجربه، نه استعاره یکی از ارزشهای اصلی «هلن» آن است که افسردگی را با ضعف شخصیت یا ناسپاسی نسبت به زندگی یکی نمیگیرد.
فیلم یادآوری میکند که برخورداری از شغل، خانواده و امنیت ظاهری، بیماری را ناممکن نمیسازد. این نگاه، از کلیشهٔ رایجی فاصله میگیرد که رنج روانی را صرفاً واکنشی قابلحل به یک مشکل بیرونی نشان میدهد. در جهان فیلم، درد هلن نه انتخابی اخلاقی است و نه نشانهای از بیاعتنایی او به نزدیکانش.
بااینحال، نمایش مستقیم و طولانیِ رنج همیشه به فهم عمیقتر آن منجر نمیشود. گاهی تکرار فروپاشیهای عاطفی جای ظرافت را میگیرد و تجربهای پیچیده را به چند تصویر آشکار از گریه و درماندگی فرو میکاهد. فیلم میخواهد مخاطب را از داوری شتابزده بازدارد، اما در برخی لحظات چنان بر شدت بحران تأکید میکند که مجال کمتری برای دیدن وجوه متناقض و آرامتر شخصیت باقی میماند.
همین دوگانگی، هم به اثر صراحت میبخشد و هم از ظرافت آن میکاهد. بازیها و شخصیتپردازی بازی اشلی جاد در نقش هلن، بر کنترل و فرونشاندن احساسات تکیه دارد. او شخصیت را به مجموعهای از فورانهای عاطفی محدود نمیکند؛ در سکوتها، مکثها و دشواری ارتباط با دیگران نیز نشانههای فرسودگی را منتقل میسازد.
« فیلم یادآوری میکند که برخورداری از شغل، خانواده و امنیت ظاهری، بیماری را ناممکن نمیسازد. »
شخصیتها و اجرا
این خویشتنداری اهمیت دارد، زیرا فیلم بیش از آنکه به توضیح کلامیِ حال هلن متکی باشد، از حضور جسمانی و رفتارهای روزمرهٔ او برای ساختن تصویر بیماری بهره میگیرد. گوران ویشنیچ و الکسیا فست نیز در نقش نزدیکان هلن، سویهٔ رابطهای بحران را شکل میدهند. رنج او در خلأ رخ نمیدهد؛ بر زندگی کسانی که دوستش دارند نیز اثر میگذارد، بیآنکه فیلم آنان را به ناجیانی همهتوان یا مخالفانی بیرحم بدل کند.
لورن لی اسمیت در نقش ماتیلدا، حضوری متفاوت و اثرگذار دارد. پیوند میان او و هلن بر شباهت کامل یا راهحل آسان بنا نشده، بلکه از امکان همدلی میان دو انسانی سرچشمه میگیرد که هر یک با آشفتگی روانی خود دستوپنجه نرم میکنند. دوستی هلن و ماتیلدا رابطهٔ هلن و ماتیلدا یکی از مهمترین مسیرهای عاطفی فیلم است.
ماتیلدا، که خود با اختلال دوقطبی زندگی میکند، صرفاً برای توضیح وضعیت هلن وارد داستان نمیشود؛ حضورش امکان نوعی شناخت متقابل را فراهم میکند. این دوستی بر پایهٔ همدردیای شکل میگیرد که الزاماً به معنای فهم کامل نیست. گاه کسی که رنجی مشابه را تجربه کرده، بهتر میتواند سکوت و کنارهگیری دیگری را تحمل کند، حتی اگر قادر نباشد آن را برطرف سازد.
در عین حال، فیلم از خطر آرمانیکردن این رابطه کاملاً دور نمیماند. در بعضی لحظات، دوستی چنان جایگاهی تسکینبخش پیدا میکند که ممکن است پیچیدگی وابستگی و بیثباتی را کمرنگ سازد. بااینهمه، جذابیت این پیوند در آن است که راه نجاتی فوری عرضه نمیکند؛ بیشتر فضایی برای دیدهشدن و تنها نماندن میسازد.
« گوران ویشنیچ و الکسیا فست نیز در نقش نزدیکان هلن، سویهٔ رابطهای بحران را شکل میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی و زبان بصری ساندرا نتلبک با ضرباهنگی سنجیده و فضایی سرد، جهان عاطفی فیلم را میسازد. قابها و مکثها اغلب بهجای آنکه هیجان را تشدید کنند، فاصله و انزوای شخصیت را برجسته میکنند. این انتخاب با نگاه واقعگرایانهٔ اثر سازگار است: زندگی هلن از بیرون ممکن است همچنان ادامه داشته باشد، اما درون او پیوند با همان زندگی سست شده است.
این زبان بصری همیشه به یک اندازه گویا نیست. رنگمایهٔ گرفته و تأکید بر سنگینی فضا گاهی بیش از حد یکنواخت میشود و فیلم را از تغییرات ظریف عاطفی محروم میکند. کارگردانی در پی همدلی است، اما در برخی صحنهها خشکی اجرا میان تماشاگر و شخصیت فاصله میاندازد. از همین رو، «هلن» گاه بهجای آنکه مخاطب را به درون تجربه ببرد، او را در برابر تصویری سنگین و ممتد از رنج نگه میدارد.
ملودرام، تکرار و محدودیتها فیلم در پرداخت موضوعی دشوار، همیشه از ملودرام فاصله نمیگیرد. برخی موقعیتها چنان آشکار برای برانگیختن اندوه طراحی شدهاند که طبیعیبودن و پیچیدگی تجربه زیر فشار قرار میگیرد. این مسئله بیش از آنکه از اصل موضوع ناشی شود، به نحوهٔ تکرار موقعیتهای عاطفی و کمبود تنوع در ریتم بازمیگردد.
وقتی صحنههای مشابه پشت سر هم قرار میگیرند، شدت احساسی آنها ممکن است بهتدریج اثر معکوس بگذارد و مخاطب را خسته کند. تلخیِ مداوم فیلم نیز بخشی از هویت آن است، اما برای هر تماشاگری آسانپذیر نیست. اثر فضای آرامشبخشی برای تنفس فراهم نمیکند و گاه سنگینیاش بیش از آن است که در قالب درامی دو ساعته بهراحتی دنبال شود.
« کارگردانی و زبان بصری ساندرا نتلبک با ضرباهنگی سنجیده و فضایی سرد، جهان عاطفی فیلم را میسازد. »
قوتها و کاستیها
این سختی، بهخودیخود نقص نیست؛ مسئله آنجاست که برخی صحنههای طولانی، بدون افزودن تحول یا نگاه تازه، بار سنگینی را تکرار میکنند. جمعبندی «هلن» فیلمی صریح و همدلانه دربارهٔ افسردگی است که میکوشد بیماری را از داوری اخلاقی جدا کند و نشان دهد رنج روانی میتواند در دل زندگیای ظاهراً موفق و دوستداشتنی نیز حضور داشته باشد.
بازی کنترلشدهٔ اشلی جاد، رابطهٔ معنادار هلن و ماتیلدا و توجه فیلم به اثر بیماری بر خانواده، از نقاط قوت آناند. در سوی دیگر، ریتم کند، تکرار صحنههای تلخ و لغزش گاهبهگاه به ملودرام، از انسجام و تأثیرگذاری آن میکاهند. نتیجه، اثری نابرابر اما قابلتأمل است: فیلمی که در فهم ضرورت همدلی کامیابتر از ساختن روایتی پیوسته و فشرده عمل میکند.
تماشای آن ممکن است سنگین باشد، اما ارزشش در یادآوری این نکته نهفته است که رنجی نامرئی، با وجود نامرئیبودنش، واقعی است و بهجای سرزنش، نیازمند توجه و همراهی است.
« در سوی دیگر، ریتم کند، تکرار صحنههای تلخ و لغزش گاهبهگاه به ملودرام، از انسجام و تأثیرگذاری آن میکاهند. »



ثبت دیدگاه