نقد و بررسی
نقد اشتیاق ورونیکا فوس (Veronika Voss) | 1982
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت ستارهای از گذشته «Veronika Voss» ساختهٔ راینر ورنر فاسبیندر، در مونیخِ سال ۱۹۵۵ میگذرد؛ شهری که در آن گذشته نه کاملاً پشت سر گذاشته شده و نه آشکارا به یاد آورده میشود. ورونیکا فوس، بازیگر نامدار سینمای آلمان، زمانی در مرکز توجه بوده، اما اکنون میان فراموشی عمومی، وابستگی به مورفین و امیدی لرزان به بازگشت گرفتار است.
آشنایی او با روبرت کرون، روزنامهنگاری که شهرت پیشینش را بهدرستی نمیشناسد، روزنهای تازه میگشاید؛ بااینحال فیلم از همان آغاز نشان میدهد که امید و رهایی در این جهان بهآسانی از هم تمیز داده نمیشوند. فاسبیندر روایت را بر پایهٔ یک سقوط ناگهانی بنا نمیکند. تاریکی آرامآرام در تصویر و رابطهها رسوخ میکند؛ ابتدا در قالب غریبگی و کشش، سپس در شکل وابستگی و تردید.
این تدریج، تماشاگر را به جای تعقیب صرفِ ماجرا، به مشاهدهٔ سازوکارهایی وامیدارد که زندگی ورونیکا را محدود میکنند. فیلم در این مسیر از افشای زودهنگام رازهایش پرهیز میکند و تنش را از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه در رفتارشان دیده میشود، میسازد. بازی در مرز شکوه و فرسودگی بازی رزل زِخ در نقش ورونیکا، ستون عاطفی فیلم است.
او شخصیتی را میآفریند که هنوز ردّی از شکوه ستارهبودن را با خود دارد، اما آن شکوه دیگر پناهگاه نیست؛ بیشتر همچون نقابی است که به دشواری بر چهره میماند. ورونیکا میتواند در لحظهای با وقار و تسلط ظاهر شود و اندکی بعد، آسیبپذیری و آشفتگیاش را آشکار سازد. زِخ این دگرگونی را با اغراقهای سطحی پیش نمیبرد؛ تنش در مکثها، نگاهها و تغییرهای ظریف لحن او جریان دارد.
« فاسبیندر روایت را بر پایهٔ یک سقوط ناگهانی بنا نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هیلما تاته در نقش روبرت نیز انتخابی مؤثر است، زیرا شخصیتش را به قهرمانی بینقص و نجاتبخش تبدیل نمیکند. روبرت هم مجذوب ورونیکاست، هم در برابر وضعیت او کنجکاوی و نگرانی نشان میدهد و هم ناچار است با محدودیت توان خود روبهرو شود. کورنلیا فروبِس در نقش هِنریته، حضور آرامتری دارد، اما همین خویشتنداری به رابطههای عاطفی فیلم پیچیدگی میبخشد.
در سوی دیگر، آنماری دورینگر به شخصیت دکتر ماریانه کاتز سردی و انضباطی میدهد که تهدید را از دل رفتار روزمره بیرون میکشد، نه از هیاهو و نمایش. سیاهوسفیدی که به جهانبینی بدل میشود تصویر سیاهوسفید فیلم صرفاً ارجاعی نوستالژیک به سینمای گذشته نیست؛ شیوهای برای صورتبندی جهان اخلاقی و روانی آن است.
کنتراست شدید نور و سایه، چهرهها و فضاها را از گرمای طبیعی تهی میکند و به آنها کیفیتی نمایشی، گاه حتی رؤیاگون میبخشد. در این قابها، اتاقهای روشن نیز الزاماً امن یا آرام به نظر نمیرسند. سفیدی میتواند سرد و بیمارستانی باشد و تاریکی، همچون پوششی بر چیزی که شخصیتها نمیخواهند ببینند، بر تصویر چیره شود.
کار با دکور و قاببندی نیز در همین مسیر عمل میکند. پنجرهها، آینهها و مرزهای معماری گاه شخصیتها را درون قابهای کوچکتر محصور میسازند؛ گویی جهان اطرافشان همواره آنها را زیر نظر دارد. دوربین همیشه صرفاً ثبتکنندهٔ کنش نیست و گاهی با حرکتی آرام، نگاه تماشاگر را به گوشهها و جزئیاتی میکشاند که در روایت متعارف حاشیهای میمانند.
« هیلما تاته در نقش روبرت نیز انتخابی مؤثر است، زیرا شخصیتش را به قهرمانی بینقص و نجاتبخش تبدیل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
حاصل، فضایی چشمنواز و در عین حال ناآرام است؛ فضایی که شکوه تصویر را از احساس امنیت جدا میکند. اعتیاد، وابستگی و میل به نجات فیلم اعتیاد را فقط بهصورت مسئلهای فردی نشان نمیدهد. وابستگی ورونیکا به ماده با وابستگیاش به گذشتهٔ حرفهای، نگاه دیگران و وعدهٔ بازگشت درهم میآمیزد. او فقط در پی رهایی از یک عادت نیست؛ میکوشد به تصویری از خود بازگردد که زمانی در سینما و حافظهٔ عمومی وجود داشته است.
همین پیوند میان بدن، شهرت و آرزوست که امید به بازگشت را هم جذاب و هم دردناک میکند. درعینحال، فیلم اعتیاد را با جزئیات روانشناختی یا اجتماعی فراوان تحلیل نمیکند. بیش از آنکه به تجربهٔ زیستهٔ وابستگی بپردازد، آن را در بافتی نمادین قرار میدهد: راهی برای نمایش مناسبات قدرت، نیاز و بهرهکشی.
این انتخاب به انسجام فضای تلخ فیلم کمک میکند، اما ممکن است برای تماشاگری که انتظار کاوشی عمیقتر در خودِ اعتیاد دارد، محدودکننده باشد. ورونیکا در مرکز این تصویر قرار دارد، ولی رنج او گاهی بیشتر به تمثیلی دربارهٔ فرسودگی و وابستگی بدل میشود تا مطالعهای چندوجهی از بیماری و درمان.
قصهای دربارهٔ گذشتهای که محو نمیشود سال ۱۹۵۵ در فیلم تنها نشانی زمانی نیست. مونیخِ پس از جنگ فضایی است که در آن شهرتها و مناسبات قدیمی هنوز سایه میاندازند، اما جامعه میکوشد خود را با نظمی تازه سازگار نشان دهد. ورونیکا به سینمایی تعلق دارد که جایگاهش را از دست داده است؛ بااینحال گذشتهٔ او از بین نرفته، بلکه در شکل خاطره، شایعه و نفوذ باقی مانده است.
« حاصل، فضایی چشمنواز و در عین حال ناآرام است؛ فضایی که شکوه تصویر را از احساس امنیت جدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از این رو، فیلم دربارهٔ ستارهای فراموششده است، اما همزمان به سازوکار فراموشی جمعی نیز نظر دارد: اینکه چه کسانی به خاطر سپرده میشوند و چه کسانی، پس از پایان دوران سودمندیشان، کنار گذاشته میشوند. فاسبیندر در اینجا علاقهٔ همیشگیاش به روابط نابرابر را در قالب داستانی دربارهٔ شهرت و مراقبت به کار میگیرد.
رابطهٔ کمککننده و نیازمند، عاشق و معشوق، پزشک و بیمار، همواره پرسشی دربارهٔ قدرت در خود دارد: چه کسی میتواند دیگری را تعریف کند، به او دسترسی داشته باشد یا برایش تصمیم بگیرد؟ فیلم بهجای پاسخهای ساده، این مناسبات را در رفتارهای روزمره و ظاهراً عادی آشکار میکند. همین خونسردی، نقد اجتماعی آن را مؤثرتر میسازد.
ریتم کند و جبرِ سقوط ریتم فیلم سنجیده و گاه عمداً کند است. فاسبیندر به جای آنکه هر صحنه را به سوی نقطهٔ اوج آشکار براند، بر فضاهای مکث، تکرار و انتظار تکیه میکند. این شیوه به شکلگیری حس خفگی و تعلیق کمک میکند؛ تماشاگر فرصت مییابد جزئیات را ببیند و از تغییرات کوچک، وخامت وضعیت را دریابد.
بااینحال همین تأکید بر فضا و حرکت دوربین ممکن است برای بعضی مخاطبان حواسپرتکن باشد. گاهی زیبایی بصری چنان برجسته میشود که قصه و انگیزههای شخصیتها برای مدتی در پسزمینه قرار میگیرند. نقد مهمتر به نگاه تقدیرگرایانهٔ فیلم مربوط است. مسیر ورونیکا چنان به سوی تباهی تنظیم شده که امکان انتخاب، مداخله یا تغییر گاه کمرنگ به نظر میرسد.
« فاسبیندر در اینجا علاقهٔ همیشگیاش به روابط نابرابر را در قالب داستانی دربارهٔ شهرت و مراقبت به کار میگیرد. »
قوتها و کاستیها
این جبر با جهان سرد و بیرحم فیلم سازگار است، اما ممکن است پیچیدگی مسئله را محدود کند و سقوط را از پیامد مجموعهای از فشارها، تصمیمها و شرایط، به سرنوشتی از پیش مقرر بدل سازد. فیلم در نمایش بنبست نیرومند است؛ در تصور راههای بیرونرفتن از آن، کمتر گشوده عمل میکند. جمعبندی «Veronika Voss» فیلمی دربارهٔ شهرتی است که به گذشته تعلق دارد، اما همچنان بر اکنون چنگ میاندازد؛ دربارهٔ زنی که میخواهد بازگردد، درحالیکه هم بدن و هم جهان پیرامونش از آن بازگشت فاصله گرفتهاند.
بازی درخشان رزل زِخ، تصویرپردازی سیاهوسفید و فضای سرد و حسابشده، اثری ماندگار و از نظر بصری پرقدرت میسازند. در کنار این امتیازها، نگاه نمادین فیلم به اعتیاد و حس جبرگرایانهٔ روایت میتواند فاصلهای میان تماشاگر و تجربهٔ انسانی شخصیت ایجاد کند. بااینهمه، همین فاصله بخشی از منطق اثر است: فیلم جهان ورونیکا را نه پناهگاهی عاطفی، بلکه صحنهای از مراقبتِ آلوده به قدرت و امیدِ درآمیخته با فرسودگی میسازد.
تماشای آن بیش از آنکه بر غافلگیری تکیه کند، بر توجه به نور، چهره و سکوت پاداش میدهد. «Veronika Voss» بهتدریج تلخی خود را آشکار میکند و پس از پایان، تصویری سرد و درخشان از انسانی برجای میگذارد که میان تصویر گذشتهاش و واقعیت اکنون گرفتار مانده است.
« فیلم در نمایش بنبست نیرومند است؛ در تصور راههای بیرونرفتن از آن، کمتر گشوده عمل میکند. »



ثبت دیدگاه