نقد و بررسی
نقد بازگشت به خانه (Coming Home) | 1978
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از جنگ، ورود به زندگی فیلم «Coming Home» به کارگردانی Hal Ashby در ظاهر دربارهی زنی است که در غیاب همسرش با مرد دیگری رابطهای عاطفی برقرار میکند؛ اما این خلاصه، فقط سطح ماجرا را نشان میدهد. جنگ ویتنام در فیلم نه بهصورت میدان نبرد، بلکه از مسیر اثرهایی روایت میشود که بر بدن، ذهن و روابط آدمها بر جا میگذارد.
جنگ در پسزمینه حضور دارد، اما هیچگاه دور نیست: در بیمارستانی کهنهسربازان، در انتظار خانوادهها و در شکافی که میان تصور پیشین شخصیتها از زندگی و واقعیت تازهی آنان پدید میآید. عنوان فیلم نیز معنایی دوگانه دارد. «بازگشت به خانه» تنها بازگشت جغرافیایی سربازان نیست؛ پرسشی است دربارهی امکان بازگشت به خویشتن، به رابطهها و به جامعهای که شاید دیگر برای فردِ بازگشته جای امنی نداشته باشد.
از این منظر، فیلم بیشتر از آنکه دربارهی جنگیدن باشد، دربارهی آن چیزی است که پس از جنگ باقی میماند. روایت و حرکت درونی شخصیتها داستان از سالی آغاز میشود؛ زنی که همسرش، باب، برای خدمت در ویتنام اعزام شده است. او با داوطلبشدن در بیمارستانی برای سربازان مجروح میکوشد روزهای انتظار را معنا کند.
آنجا با لوک، همکلاسی پیشینش، روبهرو میشود؛ مردی که جراحت جنگی او را فلج کرده و نگاهش به زندگی، ارتش و آینده را دگرگون ساخته است. نزدیکی این دو بهتدریج از همدلی فراتر میرود و سالی را با پرسشهایی روبهرو میکند که پیشتر مجال طرحشدن نیافته بودند. قدرت روایت در این است که تغییر سالی را ناگهانی و ساده جلوه نمیدهد.
« از این منظر، فیلم بیشتر از آنکه دربارهی جنگیدن باشد، دربارهی آن چیزی است که پس از جنگ باقی میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او از ابتدا شخصیتی با پاسخهای روشن نیست؛ بیشتر درون نظمی زندگی میکند که دیگران برایش تعریف کردهاند. تجربهی بیمارستان و آشنایی با لوک، نگاه او را از قالبهای آشنای همسرداری و وظیفه بیرون میکشد. با این حال، فیلم این دگرگونی را به انتخابی بیهزینه تبدیل نمیکند. عشق، در اینجا راهحل همهچیز نیست؛ نیرویی است که حقیقتهای پنهان را آشکارتر و تصمیمها را دشوارتر میکند.
سه بازیگر و سه صورت از آسیب Jane Fonda در نقش سالی، شخصیتی را میسازد که تحولش بیشتر در مکثها، نگاهها و تغییر تدریجی رفتار آشکار میشود. بازی او از نمایش اغراقآمیز احساسات پرهیز دارد و همین خویشتنداری، کشمکش درونی سالی را ملموس میکند. او نه صرفاً قربانی شرایط است و نه قهرمانی بیتردید؛ زنی است که میکوشد بفهمد چه میخواهد و مسئولیت خواستهاش را بپذیرد.
Jon Voight در نقش لوک، خشم و آسیبپذیری را در کنار هم نگه میدارد. لوک از جنگ آسیب دیده، اما فیلم او را به نمادی یکبعدی از رنج تقلیل نمیدهد. تلخی و گاه تندیِ او از تجربهای میآید که بر بدنش حک شده، بااینحال در شخصیتش میل به ارتباط و بازیافتن اختیار نیز حضور دارد. Voight این تناقض را با حضوری طبیعی و کمادعا منتقل میکند.
Bruce Dern نیز باب را از کلیشهی افسر سختگیر فراتر میبرد. او در آغاز نمایندهی نوعی باور به انضباط، وظیفه و جنگاوری به نظر میرسد، اما فیلم از همان ابتدا در این تصویر ترکهایی میکارد. بازی Dern اجازه نمیدهد باب را فقط مانعی در برابر عشق سالی و لوک ببینیم؛ او نیز انسانی است که با برداشتهایش از مردانگی و خدمت، و با آنچه در جنگ تجربه میکند، دستوپنجه نرم میکند.
« او از ابتدا شخصیتی با پاسخهای روشن نیست؛ بیشتر درون نظمی زندگی میکند که دیگران برایش تعریف کردهاند. »
شخصیتها و اجرا
این سه بازی، مثلث عاطفی فیلم را به تقابل سادهی درست و نادرست تبدیل نمیکنند. نگاه ضدجنگ و هزینهی انسانی «Coming Home» موضعی روشن در برابر جنگ دارد، اما تأثیرگذارترین لحظاتش زمانی پدید میآیند که بهجای تأکید مستقیم بر پیام، پیامدهای ملموس جنگ را نشان میدهد. بیمارستان، بدنهای آسیبدیده و گفتوگوهای کهنهسربازان تصویری از تجربهای میسازند که زبان رسمیِ قهرمانی و پیروزی توان توضیح کاملش را ندارد.
فیلم توجه را از جبهه به بازگشت معطوف میکند: به مردانی که باید با زخم جسمی یا روانی زندگی کنند و با جامعهای روبهرو شوند که شاید آمادگی دیدن آنان را ندارد. این تمرکز به فیلم نیرویی انسانی میبخشد. جنگ در آن نه مفهومی انتزاعی، بلکه عاملی است که بر صمیمیت، میل، اعتماد و امکان ساختن آینده اثر میگذارد.
حتی کسانی که در میدان نبرد حضور ندارند، از آن برکنار نمیمانند. سالی با دیدن سربازان مجروح، فاصلهی میان زندگی امن خود و واقعیت جنگ را از دست میدهد؛ لوک با بدن دگرگونشدهاش ناچار است نسبت تازهای با استقلال و خواستن پیدا کند؛ و باب با بازگشت، با واقعیتی روبهرو میشود که نمیتواند صرفاً با انضباط نظامی مهارش کند.
بااینهمه، صراحت موضع ضدجنگ گاهی از ظرافت دراماتیک فیلم میکاهد. بعضی گفتوگوها بیش از اندازه مستقیماند و گویی شخصیتها برای بیان دیدگاه فیلم سخن میگویند. این صراحت در بافت تاریخی و عاطفی اثر قابل فهم است، اما لحظاتی پدید میآورد که تماشاگر بهجای استنباطکردن، پیام را آماده دریافت میکند.
« این سه بازی، مثلث عاطفی فیلم را به تقابل سادهی درست و نادرست تبدیل نمیکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ملودرام، اخلاق و انتخاب هستهی عاشقانهی فیلم هم نقطهی قوت آن است و هم محدودیتی در ساختارش. رابطهی سالی و لوک امکان میدهد جنگ از دریچهی صمیمیتی روایت شود که در دل آسیب و تنهایی شکل میگیرد. اما با بازگشت باب، روایت به سوی تنش آشنای یک مثلث عشقی حرکت میکند و گاه خطر آن هست که تجربهی پیچیدهی کهنهسربازان در چارچوبی ملودراماتیک فشرده شود.
بااینحال، فیلم از داوری آسان دربارهی شخصیتها فاصله میگیرد. سالی با تصمیمی روبهروست که نمیتوان آن را فقط به خیانت یا رهایی فروکاست؛ لوک باید میان خواستهی شخصی و درک پیامدهای آن تعادل پیدا کند؛ و باب نیز زیر فشار تصوری از وظیفه و مردانگی قرار دارد که جنگ آن را بیرحمانه میآزماید.
فیلم همهی این انتخابها را همسنگ یا همدرست معرفی نمیکند، اما نشان میدهد که هیچیک در خلأ رخ نمیدهند. شرایط سیاسی و نظامی، حتی وقتی دیده نمیشوند، در خصوصیترین تصمیمها حضور دارند. کارگردانی، فضا و موسیقی Hal Ashby با لحنی واقعگرا، به موقعیتها فرصت میدهد تا بدون شتابزدگی شکل بگیرند.
دوربین بهجای آنکه پیوسته از بیرون دربارهی شخصیتها حکم صادر کند، به فضای زندگی روزمرهی آنان نزدیک میشود. این رویکرد با موضوع فیلم تناسب دارد: اثر به دنبال قهرمانسازی نیست، بلکه میخواهد آدمهایی را نشان دهد که در برابر دگرگونیهای بزرگ، بهتدریج خود را بازمیشناسند. فضای فیلم، میان خانه، بیمارستان و جهان بیرون جابهجا میشود؛ اما هیچیک از این مکانها آسودگی کامل فراهم نمیکنند.
« ملودرام، اخلاق و انتخاب هستهی عاشقانهی فیلم هم نقطهی قوت آن است و هم محدودیتی در ساختارش. »
قوتها و کاستیها
خانه، که باید نشانهی بازگشت و امنیت باشد، زیر فشار دوری و تغییر رابطهها قرار میگیرد. بیمارستان نیز هم محل درمان است و هم یادآور آنکه برخی زخمها بهسادگی التیام نمییابند. این جغرافیای محدود، حس محصوربودن شخصیتها در پیامدهای جنگ را تقویت میکند. موسیقی راکِ دوره، به فیلم بافت زمانی مشخصی میدهد و در برخی لحظات، شکاف میان زندگی خصوصی شخصیتها و فضای سیاسی آن سالها را برجسته میکند.
بااینحال، استفادهی پررنگ از ترانهها همیشه ارگانیک نیست. گاه موسیقی بیش از آنکه از دل صحنه بجوشد، نقش پلی آماده میان بخشهای پراکنده را بر عهده میگیرد و پیوند عاطفیای را القا میکند که خودِ درام هنوز بهتمامی نساخته است. دستاوردها و محدودیتها ماندگاری فیلم بیش از هر چیز به پیوند میان مضمون اجتماعی و تجربهی شخصی وابسته است.
«Coming Home» نمیکوشد جنگ را فقط در مقیاس سیاست یا نبرد بفهمد؛ آن را تا اتاقهای بیمارستان و گفتوگوهای دشوار میان نزدیکان دنبال میکند. بازیهای اصلی نیز به این رویکرد عمق میدهند و مانع میشوند شخصیتها صرفاً حامل پیام باشند. در سوی دیگر، صراحت گاه شعاریِ پیام و حرکت داستان به سمت ملودرام، از پیچیدگی بعضی موقعیتها میکاهد.
رابطهی عاشقانه ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه محوریت پیدا کند و خطوط مربوط به تجربهی جمعی کهنهسربازان را زیر سایه ببرد. موسیقی نیز، با آنکه فضای زمانه را زنده میکند، همیشه در خدمت پیوستگی روایی نیست. این کاستیها، اما، اثر را از توجه دقیقش به بدن، عاطفه و زندگی پس از جنگ محروم نمیکنند.
« خانه، که باید نشانهی بازگشت و امنیت باشد، زیر فشار دوری و تغییر رابطهها قرار میگیرد. »
جمعبندی
جمعبندی «Coming Home» درامی عاطفی و اجتماعی است که جنگ را نه بهعنوان حادثهای دور، بلکه بهصورت نیرویی حاضر در روابط و هویت آدمها تصویر میکند. فیلم با اتکا به بازیهای سنجیدهی Jane Fonda، Jon Voight و Bruce Dern، از شخصیتهایی سخن میگوید که هر یک به شکلی متفاوت با فاصلهی میان باورهای پیشین و واقعیت تازه مواجهاند.
گاه پیام ضدجنگ آن بیش از حد آشکار میشود و مثلث عشقیاش به مسیرهای آشنای ملودرام نزدیک میگردد؛ بااینحال، توجه انسانی اثر به رنج بازگشت، دشواری صمیمیت و ناتوانی جامعه در فهم کامل زخمهای جنگ، آن را به تجربهای ماندگار بدل میسازد. «بازگشت به خانه» در نهایت پرسشی ساده اما سنگین پیش میگذارد: وقتی جنگ زندگی انسان را از شکل پیشینش بیرون برده، خانه دیگر کجاست؟



ثبت دیدگاه