نقد و بررسی
نقد دلیبال (Delibal) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشق در آستانهٔ رؤیا و واقعیت «Delibal» از نقطهای آشنا آغاز میشود: برخورد دو جوان که هر یک تصویری متفاوت از آینده در ذهن دارند. فوسون میخواهد درسش را به پایان برساند و راهی را دنبال کند که از پیش برای خود ترسیم کرده است؛ باریش، دانشجوی معماری و موسیقیدوستی پرشور، زندگی را بیشتر با شور لحظهها میسنجد.
کشش میان آن دو، آرامآرام برنامههای فوسون را به حاشیه میراند و جهان پرجنبوجوش باریش را به مرکز تجربهٔ مشترکشان بدل میکند. فیلم در همان آغاز، عشق را فقط کششی عاطفی نمیبیند؛ آن را نیرویی میداند که میتواند جهت زندگی را تغییر دهد. اما پرسش مهمتر این است که این تغییر تا کجا انتخابی آزادانه باقی میماند و از کجا به وابستگی و چشمپوشی از خویشتن بدل میشود.
«Delibal» در طرح این پرسش ظرفیت دراماتیک دارد، هرچند همیشه نمیتواند آن را با همان ظرافتی که وعده میدهد پی بگیرد. عاشقانهای دلنشین، اما آشنا رابطهٔ باریش و فوسون بر مجموعهای از نشانههای شناختهشدهٔ ملودرام عاشقانه بنا شده است: عشق در نگاه نخست، پافشاری عاشقانه، تفاوت خلقوخو و آیندهای که با امیدهای مشترک آغاز میشود اما بهسادگی پیش نمیرود.
این الگوها به فیلم دسترسی عاطفی میدهند؛ تماشاگر بیدرنگ میفهمد چه چیزی شخصیتها را به هم نزدیک میکند و چه چیزی در این نزدیکی خطرناک است. بااینحال، آشنایی الگوها گاهی به تکرار و سادهسازی میانجامد. فیلم در بعضی لحظهها بهجای آنکه صمیمیت را از دل رفتارهای کوچک و جزئیات رابطه بسازد، احساسات را با گفتوگوهای مستقیم و کنشهای پررنگ اعلام میکند.
« فیلم در همان آغاز، عشق را فقط کششی عاطفی نمیبیند؛ آن را نیرویی میداند که میتواند جهت زندگی را تغییر دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برخی دیالوگها و صحنههای عاشقانه بیش از آنکه از شخصیتها برخاسته باشند، انگار برای تأکید بر رمانتیکبودن داستان طراحی شدهاند. نتیجه، لحظههایی است که قرار است تأثیرگذار باشند، اما بهسبب تصنع، فاصلهای میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد میکنند. دو بازیگر در جستوجوی تعادل نقطهٔ قوت اصلی فیلم، بازی دو بازیگر نقشهای مرکزی است.
چاغاتای اولوسوی در نقش باریش باید هم سرزندگی و جذابیت جوانی را منتقل کند و هم شکافهایی را که زیر این ظاهر پرشور شکل میگیرند. اجرای او در لحظههای آرام و شکننده، از نمایش صرفِ هیجان فراتر میرود و به شخصیت کیفیتی آسیبپذیر میدهد. همین تضاد است که باریش را برای تماشاگر دوستداشتنی و در عین حال نگرانکننده میکند.
لیلا لیدیا توغوتلو نیز فوسون را تنها به صورت معشوقی همراه و فداکار تصویر نمیکند. در بازی او، احتیاط و آرمانگرایی شخصیت دیده میشود؛ زنی که میخواهد مسیر خودش را حفظ کند، اما در برابر نیروی رابطه نیز بیتفاوت نمیماند. با این همه، فیلمنامه گاهی فرصت کافی به فوسون نمیدهد تا بیرون از پیوندش با باریش شخصیت مستقلی پیدا کند.
بازیگر از راه نگاه و واکنش، بخشی از این کمبود را جبران میکند، اما متن بهندرت جهان درونی او را به اندازهٔ جهان باریش میکاود. موسیقی و فضای رمانتیک موسیقی در «Delibal» کارکردی فراتر از همراهی صحنهها دارد: به رابطهٔ دو شخصیت رنگ میدهد و به بعضی لحظهها کیفیتی بهیادماندنی میبخشد.
« دو بازیگر در جستوجوی تعادل نقطهٔ قوت اصلی فیلم، بازی دو بازیگر نقشهای مرکزی است. »
شخصیتها و اجرا
آهنگ اصلی فیلم، «Mutlu Sonsuz»، با صدای چاغاتای اولوسوی اجرا شده و ساختهٔ اوزان بایراشاست؛ موسیقیِ متن نیز در شکلدادن به حالوهوای احساسی اثر سهم مهمی دارد. این عناصر، بهویژه در صحنههای عاشقانه و پرتنش، فیلم را از یکنواختی بصری و روایی دور میکنند. فضاسازی رمانتیک فیلم گاه چنان پررنگ میشود که خود به جایگزین پیشرفت دراماتیک مینشیند.
موسیقی میتواند خلأ یک صحنه را بپوشاند یا عاطفهای را که بازی و دیالوگ بهتنهایی منتقل نکردهاند تقویت کند؛ اما وقتی این تکیهگاه بیش از اندازه به کار گرفته شود، احساسات بهجای آنکه کشف شوند، به تماشاگر اعلام میشوند. با وجود این، پیوند موسیقی با خاطرهٔ عاشقانهٔ فیلم از ماندگارترین جنبههای آن است.
بیماری روانی و مسئولیت روایت بیماری باریش موتور اصلیِ بخش مهمی از تنش داستان است، اما پرداخت این موضوع یکی از دشوارترین و بحثبرانگیزترین جنبههای فیلم به شمار میرود. اثر میکوشد میان عشق، رنج روانی، درمان و ترس از آسیبزدن به دیگری رابطه برقرار کند؛ مسئلهای حساس که به دقت و پرهیز از سادهسازی نیاز دارد.
در عوض، روایت گاه بیماری را بیشتر ابزاری برای افزایش اضطراب و شدت ملودرام میکند تا تجربهای انسانی و پیچیده که باید در زمینهٔ زندگی روزمره، درمان و حمایت فهمیده شود. این انتخاب، بهویژه وقتی شخصیتها دربارهٔ رنج باریش حرف میزنند یا رفتارهای او را توضیح میدهند، به فیلم آسیب میزند.
« این عناصر، بهویژه در صحنههای عاشقانه و پرتنش، فیلم را از یکنواختی بصری و روایی دور میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بیماری بهسادگی به منشأ خطر و فداکاری تبدیل میشود و همین صورتبندی ممکن است تصویری محدودکننده بسازد: گویی عشق بهتنهایی میتواند جای درمان و مسئولیت را بگیرد، یا رنج روانی ناگزیر به پیامدهای فاجعهبار میرسد. فیلم اگر میان این مفاهیم تمایز روشنتری میگذاشت، میتوانست از احساساتگرایی فاصله بگیرد و به مسئله عمق اخلاقی بیشتری بدهد.
فداکاری یا وابستگی؟ یکی از پرسشهای ضمنی فیلم این است که فداکاری در رابطه چه زمانی نشانهٔ عشق است و چه زمانی به حذف نیازها و اختیار یکی از دو نفر میانجامد. باریش میخواهد فوسون را خوشحال کند و از رنجدادن او بپرهیزد؛ اما همین خواست، در غیاب گفتوگو و پذیرش کمک، میتواند به تصمیمهایی یکجانبه و آسیبزا بدل شود.
در سوی دیگر، فوسون نیز میان آرزوهای شخصی و همراهی با کسی که دوستش دارد گرفتار میشود. فیلم این تنش را قابلدرک میسازد، اما همیشه آن را به شکلی متوازن بررسی نمیکند. گاه رفتارهای باریش بهعنوان شور عاشقانه عرضه میشوند، حال آنکه همان رفتارها میتوانند مرزهای زندگی فوسون را نادیده بگیرند.
این دوگانگی بالقوه غنی است، اما فیلمنامه معمولاً بیشتر به تأثیر احساسی آن توجه دارد تا پیامدهایش برای استقلال شخصیتها. به همین دلیل، بخشی از رابطه بهجای آنکه گفتوگویی میان دو فرد با خواستههای برابر باشد، به کشاکش میان عشقِ پرهیاهو و زندگیِ ازپیشبرنامهریزیشده تبدیل میشود.
« در سوی دیگر، فوسون نیز میان آرزوهای شخصی و همراهی با کسی که دوستش دارد گرفتار میشود. »
قوتها و کاستیها
ریتم و نوسانهای دراماتیک فیلم با مدتزمانی نزدیک به دو ساعت، فرصت دارد رابطه را در چند مرحله بپروراند؛ بااینحال، ریتم آن همواره یکدست نیست. بخشهای عاشقانه با انرژی و تصویرپردازی رمانتیک پیش میروند، اما در قسمتهایی که باید پیچیدگی رابطه و بیماری باریش را باز کنند، روایت گاه کشدار و کمتحرک میشود.
در نتیجه، فراز و فرودهای داستان بهجای آنکه پیوسته از دل تصمیمهای شخصیتها شکل بگیرند، بعضی وقتها همچون موجهایی از شدت احساسی ظاهر میشوند که پس از مدتی فروکش میکنند. این نوسان در پایانبندی نیز اثر میگذارد؛ جایی که فیلم برای جمعکردن مضمونهای عشق، ترس و فداکاری به نتیجهای عاطفی تکیه میکند، اما زمینهچینی و پرداخت آن برای همهٔ تماشاگران قانعکننده نیست.
بدون ورود به جزئیات، میتوان گفت اثر در این بخش بیش از آنکه پاسخهایی سنجیده برای پرسشهایش بیابد، بر ضربهٔ احساسی حساب میکند. همین امر ممکن است برای گروهی از مخاطبان تأثیرگذار و برای گروهی دیگر شتابزده یا ملالآور باشد. جمعبندی «Delibal» ملودرامی عاشقانه است که جذابیتش را بیش از همه از بازیهای احساسی، موسیقی دلنشین و فضای رمانتیک میگیرد.
فیلم در تصویرکردن شور آغازین رابطه و در نشاندادن شکاف میان آرزوهای فردی و تعهد عاشقانه، لحظههایی گیرا دارد؛ اما تکیه بر کلیشههای آشنا، دیالوگهای گاه تصنعی و پرداخت سادهانگارانهٔ بیماری روانی، مانع از آن میشود که به اثری عمیق و کاملاً متوازن بدل شود. ارزش دیدنش بیش از آنکه در تازگی داستان باشد، در شیمی بازیگران و حالوهوای عاطفی آن است؛ حالوهوایی که ممکن است مدتها پس از تماشا با شنیدن موسیقی فیلم دوباره زنده شود.
« همین امر ممکن است برای گروهی از مخاطبان تأثیرگذار و برای گروهی دیگر شتابزده یا ملالآور باشد. »


ثبت دیدگاه