نقد و بررسی
نقد دراکولا (Dracula) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک افسانهٔ آشنا «Dracula» در روایت خود به سراغ یکی از شناختهشدهترین چهرههای ادبیات وحشت میرود، اما میکوشد برای افسانهٔ خونآشام رومانیایی مسیری تازه پیدا کند. دراکولا اینبار فقط هیولایی نیست که از تاریکی سر برآورد و قربانیانش را به هراس اندازد؛ او در آغاز، برای آرتور هولموودِ بیمار و درمانده، همچون فرصتی برای رهایی جلوه میکند.
آرتور که در آستانهٔ ازدواج با لوسی است، به قدرتهای خارقالعادهٔ کنت امید میبندد و همین امید، راه را برای ورود نیرویی شوم به زندگیاش باز میکند. این جابهجایی در نقطهٔ آغاز، ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد. داستان میتواند دربارهٔ وسوسهٔ درمان به هر قیمت، میل انسان به گریز از محدودیتهای جسمانی و هزینهٔ اعتماد به وعدههای فریبنده باشد.
بیماری آرتور نیز در مقام مانعی شخصی، خطر فراطبیعی را به مسئلهای عاطفی و ملموس پیوند میزند. بااینحال، فیلم بیش از آنکه این پیوند را به کاوشی عمیق بدل کند، از آن بهعنوان سکوی شروع استفاده میکند و سپس میان ایدههای گوناگون حرکت میکند؛ بیآنکه همیشه فرصت دهد هرکدام به اندازهٔ ظرفیت خود بسط یابند.
دراکولا؛ چهرهای که باید سایه میانداخت یکی از دشوارترین کارها در بازآفرینی دراکولا، ساختن حضوری است که هم جذابیت داشته باشد و هم تهدید. کنت باید بتواند مخاطب را به سوی خود بکشاند، اما همزمان نشانهای از خطری پنهان در رفتارش دیده شود. این نسخه برای چنین حضوری زمینه فراهم میکند: دراکولا با وعدهٔ قدرت و درمان وارد داستان میشود و اثرگذاری او بر آرتور، اساساً از همین آمیزهٔ امید و هراس سرچشمه میگیرد.
« این جابهجایی در نقطهٔ آغاز، ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما در اجرا، این شخصیت به اندازهای که جایگاه اسطورهایاش اقتضا میکند، ماندگار و هولناک از کار درنمیآید. مشکل از آنجا آغاز میشود که فیلم ظاهراً میخواهد دراکولا را رازآلود و سهمگین نگه دارد، اما ابزارهای بصری و رواییاش همیشه به این مقصود خدمت نمیکنند. حضور کنت گاهی بهجای آنکه فشار روانی صحنه را افزایش دهد، به شکلی ناهمگون و حتی ناخواسته خندهآور جلوه میکند.
در نتیجه، فاصلهای میان قصد اثر و تجربهٔ تماشاگر پدید میآید: فیلم انتظار دارد با ورود دراکولا، فضای تهدید تشدید شود، اما این انتظار همیشه برآورده نمیشود. ضعف شخصیتپردازی و ناهماهنگی در پرداخت، اجازه نمیدهد کنت به نیروی مرکزی و فراموشنشدنی روایت تبدیل شود. بازیها و اتکای روایت به چهرهها بازی دنیل استیونز از مهمترین تکیهگاههای فیلم است.
حضور او در نقش آرتور به داستان نقطهٔ اتکایی انسانی میدهد؛ شخصیتی که میان ترس از بیماری، امید به بهبود و نگرانی برای آیندهٔ مشترکش با لوسی گرفتار است. اجرای او کمک میکند این وضعیت صرفاً مقدمهای برای ورود خونآشام نباشد و مخاطب بتواند پشت ماجرای فراطبیعی، اضطراب فردی آرتور را ببیند.
حتی زمانی که روایت کند میشود یا مسیرش را گم میکند، بازی او تا اندازهای توجه را حفظ میکند. دیگر بازیگران نیز در مجموع نامتناسب با فضای اثر نیستند، اما مسئله آن است که فیلمنامه برای شخصیتها فرصت کافی فراهم نمیکند تا از طرح داستانی فراتر بروند. بسیاری از آنها بیش از آنکه واجد زندگی و پیچیدگی مستقل باشند، در خدمت پیشبرد موقعیتها قرار میگیرند.
« اما در اجرا، این شخصیت به اندازهای که جایگاه اسطورهایاش اقتضا میکند، ماندگار و هولناک از کار درنمیآید. »
شخصیتها و اجرا
لوسی، بهویژه، با آنکه در مرکز رابطهٔ عاطفی آرتور قرار دارد، ظرفیت تبدیلشدن به حضوری پررنگتر را دارد؛ اما روایت در پرداخت تجربه و ارادهٔ او چندان درنگ نمیکند. حاصل، گروهی از بازیگران است که در برخی لحظات کارکرد خود را انجام میدهند، ولی کمتر میتوانند به شخصیتهایی کاملاً ماندگار جان بدهند.
ایدههای تازه و فرصتهای ازدسترفته آنچه میتوانست به فیلم هویتی متفاوت ببخشد، ترکیب اسطورهٔ خونآشامی با بیماری آرتور و اشارهٔ داستان به سیفلیس است. این انتخاب، از نظر روایی جسورانه و نامتعارف است؛ زیرا بیماری را از پسزمینه بیرون میآورد و در کنار نفرین باستانی قرار میدهد. بدینترتیب، فیلم امکان مییابد دربارهٔ مرز میان درمان و تباهی، سلامت جسمانی و فساد اخلاقی، یا تفاوت بیماری طبیعی و نیروی ماورایی پرسشهایی طرح کند.
این مادهٔ داستانی از آن دست ایدههایی است که بهتنهایی میتواند فضای یک اثر را از بازگوییهای معمول متمایز سازد. بااینحال، داشتن ایدهٔ تازه با پرداخت موفق آن یکی نیست. فیلم نشانههایی از این ظرفیت را پیش میکشد، اما بهندرت آنها را تا نتیجهای دراماتیک و روشن دنبال میکند. برخی مفاهیم در حد اشاره باقی میمانند و برخی دیگر چنان وارد روایت میشوند که گویی قرار است مسیر داستان را دگرگون کنند، اما اثر بهسرعت از کنارشان میگذرد.
این پراکندگی، حسِ هدررفتن فرصتها را تشدید میکند. مخاطب میتواند حدس بزند فیلم چه مسیرهای جذابی پیش روی خود داشته، اما آن مسیرها را به شکلی منسجم و قانعکننده طی نمیکند. فضای گوتیک در برابر اجرای ناهماهنگ فضای گوتیک از امتیازهای روشن فیلم است. حالوهوای تیره، حضور کنت و تقابل جهان روزمره با نیرویی که از گذشتهای کهن میآید، زمینهای مناسب برای ساختن تعلیق فراهم میکند.
« بااینحال، داشتن ایدهٔ تازه با پرداخت موفق آن یکی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اثر گاه موفق میشود حس کندی و سنگینیِ جهان خود را به تماشاگر منتقل کند؛ گویی شخصیتها در فضایی گرفتارند که هر انتخاب در آن پیامدی فراتر از زندگی معمولی دارد. این ویژگی به فیلم شخصیت میبخشد و آن را از وحشت پرشتاب و صرفاً متکی بر غافلگیری جدا میکند. اما فضای گوتیک تنها با دکور یا تیرگی تصویر ساخته نمیشود؛ نور، میزانسن و ریتم تدوین باید یکدیگر را تقویت کنند.
در این فیلم، نورپردازی گاه بهجای آنکه سایهها را معنادار کند، دیدن تصویر و دریافت حس صحنه را دشوار میسازد. تدوین نیز در لحظاتی ناهماهنگ است و پیوستگی عاطفی یا تعلیق را تضعیف میکند. همین کاستیها بهخصوص زمانی بیشتر به چشم میآیند که دراکولا وارد قاب میشود: قرار است تصویر او مرکز ثقل صحنه باشد، اما نحوهٔ عرضهٔ بصریاش گاهی از قدرت و ابهام شخصیت میکاهد.
در نتیجه، اتمسفر قابلتوجه فیلم به تجربهای یکدست تبدیل نمیشود. ریتمی که زیر بار خود میماند روایت فیلم بهتدریج با مسئلهٔ ریتم روبهرو میشود. قصه از موقعیتی جذاب آغاز میکند، اما در ادامه برای حفظ کشش، به حرکت رواییِ حسابشده و تحول پیدرپی شخصیتها نیاز دارد. این حرکت همیشه شکل نمیگیرد.
بخشهایی از داستان بیش از اندازه امتداد مییابند، بیآنکه اطلاعات تازه یا دگرگونی مهمی به تجربه اضافه کنند. از سوی دیگر، ایدههایی که میتوانستند به صحنههایی پرتنش یا تأملبرانگیز تبدیل شوند، گاهی چنان گذرا مطرح میشوند که وزن لازم را پیدا نمیکنند. این ناهماهنگی دو اثر متضاد دارد: از یکسو فیلم را کشدار میکند و از سوی دیگر به آن فرصت نمیدهد بعضی گرههایش را بهدرستی باز کند.
« این ویژگی به فیلم شخصیت میبخشد و آن را از وحشت پرشتاب و صرفاً متکی بر غافلگیری جدا میکند. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر ممکن است در یک بخش احساس کند روایت بیش از حد درنگ کرده و در بخشی دیگر ببیند ایدهای مهم بدون زمینهسازی کافی پیش میرود. این کندی با آنچه میتوانست تعلیقی آرام و مؤثر باشد تفاوت دارد؛ تعلیق زمانی کار میکند که انتظار تماشاگر را هدفمند شکل دهد، درحالیکه اینجا امتداد صحنهها همیشه به افزایش اضطراب یا فهم شخصیتها منجر نمیشود.
جمعبندی «Dracula» از یک نقطهٔ آغاز جذاب بهره میگیرد: مردی بیمار که برای نجات خود به کنتی مرموز پناه میبرد، درحالیکه وعدهٔ درمان به تهدیدی هولناک بدل میشود. فضای گوتیک اثر، بازی دنیل استیونز و ایدهٔ نامتعارف پیوند بیماری با نفرین، آن را از تکراری صرف دور میکنند. فیلم گاه حالوهوایی متمایز میسازد و در آرتور شخصیتی مییابد که میتواند پیوند عاطفی مخاطب با ماجرای فراطبیعی را حفظ کند.
بااینهمه، ظرفیتهای داستانی بیش از آنکه به ساختاری محکم تبدیل شوند، پراکنده میمانند. روایت کش میآید، برخی ایدهها نیمهکاره رها میشوند و کاستیهای نورپردازی و تدوین از اثرگذاری صحنهها میکاهند. مهمتر از همه، خود دراکولا آن حضور نافذی را پیدا نمیکند که فیلم برای پیشبرد تهدیدش به آن نیاز دارد.
نتیجه اثری است که عناصر جذاب و لحظات قابلتوجه دارد، اما در جمعکردن آنها زیر یک روایت منسجم ناکام میماند؛ فیلمی که بیش از آنکه از فقدان ایده رنج ببرد، از ناتوانی در پروراندن ایدههایش آسیب میبیند.
« فضای گوتیک اثر، بازی دنیل استیونز و ایدهٔ نامتعارف پیوند بیماری با نفرین، آن را از تکراری صرف دور میکنند. »



ثبت دیدگاه