نقد و بررسی
نقد دوست داشتن (Loving) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشق بهمثابه تجربهای بیمهار «Loving» که در اسپانیا با عنوان «Amar» شناخته میشود، در آغاز بر ضرباهنگی از شور جوانی بنا میشود: لائورا و کارلوس چنان به یکدیگر نزدیکاند که گویی جهان بیرون از رابطهشان فقط پسزمینهای دور و محو است. فیلم از همان ابتدا میکوشد عشق را نه در قالب آرمانی پالوده و بینقص، بلکه به صورت تجربهای جسمانی، خام و پُرتنش نشان دهد؛ عشقی که در آن میل، وابستگی، هیجان و هراس از ازدستدادن، پیوسته در هم میآمیزند.
همین انتخاب، هم مهمترین جاذبهٔ فیلم است و هم منشأ دشواریهای بعدی آن. رابطهٔ این دو در ابتدا نوعی فوریت دارد؛ گویی هر لحظه باید به نهایت خود برسد، و آرامگرفتن یا فاصلهگرفتن بهمنزلهٔ خیانت به شدت احساسات خواهد بود. فیلم بهخوبی نشان میدهد که این شور برای خود شخصیتها واقعی است، حتی اگر از بیرون گاه افراطی یا ناپایدار به نظر برسد.
در نتیجه، مخاطب میتواند هم جذب انرژی آغازین رابطه شود و هم از همان ابتدا نشانههایی از فرسایش پنهان آن را تشخیص دهد. واقعگرایی لحظههای نخست یکی از موفقیتهای فیلم، ساختن حسی از صمیمیتِ بیواسطه در بخشهای ابتدایی است. دوربین به رابطه نزدیک میشود و بهجای آنکه عشق را در جملههای پرطمطراق توضیح دهد، آن را در رفتارهای روزمره، نگاهها، مکثها و نزدیکی فیزیکی شخصیتها جستوجو میکند.
به این ترتیب، آغاز فیلم بیش از آنکه دربارهٔ مفهوم انتزاعی عشق باشد، دربارهٔ تجربهٔ شخصی و لحظهبهلحظهٔ آن است. این نزدیکی، حس طبیعیبودن رابطه را تقویت میکند. گفتوگوها و واکنشها همیشه صیقلی یا حسابشده نیستند و گاهی درست به همین دلیل باورپذیر به نظر میرسند؛ گویی شخصیتها هنوز نمیدانند با شدت احساس خود چه کنند.
« همین انتخاب، هم مهمترین جاذبهٔ فیلم است و هم منشأ دشواریهای بعدی آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگرانی که آغاز فیلم را تأثیرگذار میدانند، معمولاً به همین کیفیت اشاره میکنند: آن شورِ نخستین میتواند خاطرهٔ رابطهای قدیمی را زنده کند، بیآنکه فیلم برای برانگیختن همدلی به احساساتیگری آشکار متوسل شود. بازیها و شیمی میان دو شخصیت بازیهای María Pedraza و Pol Monen ستون اصلی فیلماند.
نقشآفرینی آنها در لحظههای آغازین، رابطه را به چیزی زنده و ملموس تبدیل میکند؛ نه صرفاً پیوندی که داستان از پیش برای شخصیتها تعیین کرده باشد. میان دو بازیگر نوعی کشش و هماهنگی شکل میگیرد که به تماشاگر اجازه میدهد شدت علاقهٔ لائورا و کارلوس را باور کند، حتی وقتی رفتارهایشان بیش از اندازه تند یا هیجانزده به نظر میرسد.
اهمیت این شیمی در آن است که فیلم بخش بزرگی از معنای خود را بر دوش همین رابطه میگذارد. اگر نزدیکی بازیگران قانعکننده نبود، فراز و فرودهای عاطفی داستان به مجموعهای از رفتارهای تصنعی بدل میشد. اما بازیها در بخشهای نخست، از پسِ انتقال آن شور خام برمیآیند. در عین حال، طبیعیبودن بازیها قرار نیست شخصیتها را همیشه دوستداشتنی کند؛ گاهی همان بیپیرایگی، رفتارهای ناسالم و مرزهای مبهم رابطه را نیز آشکارتر میسازد.
شور عاشقانه و سایهٔ وابستگی فیلم بهجای آنکه عشق را نیرویی آرامشبخش و نجاتبخش تصویر کند، بر امکان لغزیدن آن به سوی وابستگی و فرسودگی مکث میکند. لائورا و کارلوس هرچه بیشتر میکوشند شدت رابطه را حفظ کنند، بیشتر در معرض این خطر قرار میگیرند که خواستنِ دیگری با مالکیت بر او اشتباه گرفته شود.
« بازیها و شیمی میان دو شخصیت بازیهای María Pedraza و Pol Monen ستون اصلی فیلماند. »
شخصیتها و اجرا
از همین رو، تماشاگر ممکن است در یک صحنه از صمیمیت آنها متأثر شود و در صحنهای دیگر از شیوهٔ تعاملشان احساس ناراحتی کند. این دوگانگی از جنبهای به سود فیلم تمام میشود، زیرا رابطه را به تصویر سادهای از «عشق رؤیایی» تقلیل نمیدهد. اما اثر همیشه نمیتواند این پیچیدگی را به تحلیل دراماتیک ثمربخش بدل کند.
در بعضی بخشها، نشانههای آسیبزا بیشتر به صورت تکرار رفتارهای آزاردهنده ظاهر میشوند تا اجزای بحثی روشن دربارهٔ مرز، رضایت یا استقلال فردی. بنابراین، مخاطب گاه درمییابد که رابطه مسئلهدار شده است، اما فیلم برای فهم دقیقتر این دگرگونی فضای کافی فراهم نمیکند. ریتمی که از حرکت بازمیماند کندی روایت از مهمترین موانع فیلم است.
آرامش در سینما لزوماً نقص نیست؛ گاه سکوت و مکث میتوانند فضای روانی شخصیتها را عمیقتر کنند. اما در «Loving» بعضی مکثها بهجای آنکه معنا را گسترش دهند، صرفاً زمان روایت را طولانی میکنند. داستان در بخشهایی کمجان به نظر میرسد و حس میشود فیلم برای رسیدن به تغییر بعدی در رابطه، بیش از اندازه در وضعیت موجود توقف کرده است.
این مشکل بهویژه زمانی محسوس میشود که فیلم به جای کشف لایهای تازه از شخصیتها، بار دیگر بر شدت عاطفهٔ آنها تأکید میکند. در چنین لحظههایی، تماشاگر ممکن است از تکرار الگوی پیشین خسته شود: شور، نزدیکی، تنش و سپس بازگشت به همان فضای عاطفی. نتیجه آن است که فاصلهٔ میان لحظههای مؤثر و بخشهای کشدار بیشتر به چشم میآید.
« این دوگانگی از جنبهای به سود فیلم تمام میشود، زیرا رابطه را به تصویر سادهای از «عشق رؤیایی» تقلیل نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در آغاز انرژی کافی برای جلب توجه دارد، اما همواره نمیتواند آن انرژی را به نیروی روایی پایداری تبدیل کند. زبان، فضا و حس نزدیکی اسپانیاییبودن زبان فیلم، برای بسیاری از تماشاگران بخشی از جذابیت حسی آن است. آهنگ گفتار و فضای زبانیِ اثر به رابطه کیفیتی متمایز میدهد و میتواند حس نزدیکی یا گرمای عاطفی صحنهها را تقویت کند.
با این حال، زبان بهتنهایی جایگزین عمق روایی نمیشود. جذابیت شنیداری و فضای صمیمی، هرجا که داستان از حرکت بازمیماند، نمیتواند خلأ کشمکش یا تحول را کاملاً پُر کند. از سوی دیگر، فیلم در لحظههای موفقش از همین فضای نزدیک برای محدودکردن میدان توجه استفاده میکند: جهان اصلی، همان دو نفر و تجربهٔ فوری آنهاست.
این انتخاب با موضوع اثر تناسب دارد، اما هزینهای هم دارد. هرچه تمرکز بر رابطه شدیدتر باشد، نیاز به تحول دقیقتر شخصیتها افزایش مییابد؛ و اگر این تحول به اندازهٔ کافی پرورده نشود، فضای محدود فیلم ممکن است به تکرار و یکنواختی بینجامد. پایانبندی و اثر پس از تماشا پایانبندی بیآنکه نیازی به افشای رخدادهای آن باشد، یکی از بخشهای بحثبرانگیز اثر است.
فیلم در لحظههای پایانی میکوشد شدت و ناراحتیِ نهفته در رابطه را به نقطهای آشکارتر برساند، اما این انتخاب برای همهٔ تماشاگران به نتیجهای اثرگذار منتهی نمیشود. صحنهٔ آخر ممکن است بهجای آنکه مسیر عاطفی فیلم را به جمعبندی قانعکنندهای برساند، حس معذببودن یا فاصلهگرفتن از شخصیتها را تقویت کند.
« فیلم در آغاز انرژی کافی برای جلب توجه دارد، اما همواره نمیتواند آن انرژی را به نیروی روایی پایداری تبدیل کند. »
قوتها و کاستیها
این واکنش با تجربهٔ کلی تماشاگر از فیلم پیوند دارد. کسی که با شور آغازین رابطه همراه شده، ممکن است در پایان احساس کند فیلم نتوانسته همان پیوند را به شکلی رضایتبخش دگرگون کند. برای گروهی دیگر، ناراحتیِ نهایی با تصویر رابطهای که از ابتدا مرزهای ناپایداری داشته، همخوان است؛ با این حال، همخوانیِ موضوعی لزوماً به معنای موفقیت دراماتیک نیست.
پایان میتواند نیت اثر را روشن کند، اما هنوز در انتقال آن نیت به ضربهای ماندگار کامیاب نشود. جمعبندی «Loving» فیلمی نابرابر است که در آغاز، با بازیهای طبیعی و شیمی باورپذیر میان María Pedraza و Pol Monen، نیروی عاطفی قابلتوجهی پیدا میکند. تصویر خام و بیپیرایهٔ عشق نخستین، مهمترین دستاورد آن است؛ همان نیرویی که میتواند خاطرهانگیز باشد و تماشاگر را به یاد شورهای پیشین زندگی بیندازد.
اما روایت در ادامه گاه کشدار و کمجان میشود و فیلم همیشه نمیتواند پیچیدگی رابطه را به تحول دراماتیک کافی بدل کند. اثر زمانی جذابتر است که نزدیکی لائورا و کارلوس را با تمام تناقضهایش نشان میدهد؛ زمانی که عشق، میل و وابستگی در یک لحظه کنار هم قرار میگیرند و تماشاگر ناچار میشود دربارهٔ مرز میان صمیمیت و آسیبزدن بیندیشد.
ضعف آن نیز در همین مسیر آشکار میشود: فیلم گاهی به جای گشودن معنای تازهای از رابطه، شدت آن را تکرار میکند و پایانش برای برخی مخاطبان بهجای رهایی یا تأمل، احساسی معذب و ناتمام بر جای میگذارد. «Loving» در نتیجه، بیش از آنکه روایتی کاملاً یکدست باشد، تجربهای دوپاره است: آغازش زنده و گیرا، مسیرش فرساینده و فرجامش محل اختلاف.
« این واکنش با تجربهٔ کلی تماشاگر از فیلم پیوند دارد. »



ثبت دیدگاه