نقد و بررسی
نقد آلوئیس (Aloys) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تنهایی در قامت یک منظره «آلویس» بیش از آنکه دربارهٔ ماجرایی رازآلود باشد، دربارهٔ تجربهٔ زیستن در فاصلهای دائمی از دیگران است؛ فاصلهای که قهرمان فیلم هم در شغل خود میسازد و هم در زندگی روزمرهاش. آلویس، کارآگاهی خصوصی، دیگران را از پشت دوربین و در نوارهای ضبطشده تماشا میکند، اما از مواجههٔ مستقیم با آنان میگریزد.
مرگ پدرش این انزوا را تشدید میکند و جهان آشنای او را به فضایی خاموش و بیپناه بدل میسازد. فیلم از همین نقطه، پرسشی ساده اما پرطنین پیش میکشد: آیا دیدنِ دیگری، بیآنکه با او روبهرو شویم، میتواند جای رابطه را بگیرد؟ توبیاس نوله این پرسش را به شکلی قصهگو و متعارف دنبال نمیکند.
فضای اثر از همان آغاز حالتی نامطمئن دارد؛ گویی واقعیت روزمره اندکی از جای خود کنار رفته و راه را برای ذهنی آشفته و خیالپرداز باز گذاشته است. آنچه در ابتدا میتواند شمایل یک داستان معمایی داشته باشد، کمکم به مطالعهای دربارهٔ خلوت، سوگ و امکان صمیمیت تبدیل میشود. «آلویس» نه میکوشد همهچیز را توضیح دهد و نه تماشاگر را به پاسخ قطعی میرساند؛ تجربهاش بیشتر شبیه ورود به ذهن مردی است که نمیداند چگونه در جهان بیرونی حضور داشته باشد.
قهرمانی که از فاصله تماشا میکند آلویس شخصیتی استوار بر تناقضهاست. او به واسطهٔ حرفهاش از زندگی دیگران سر درمیآورد، اما همین دانایی را به ابزاری برای دور ماندن از آنان تبدیل میکند. دوربین برای او نه فقط وسیلهٔ کار، که نوعی سپر است: میتواند نگاه کند، ثبت کند و بازبینی کند، بیآنکه خطر گفتوگوی متقابل را بپذیرد.
« مرگ پدرش این انزوا را تشدید میکند و جهان آشنای او را به فضایی خاموش و بیپناه بدل میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این انتخاب، تنهایی را صرفاً حالتی عاطفی نمیبیند؛ آن را عادتی میداند که به مرور شکل نگاه، رفتار و حتی تصور آدم از رابطه را تغییر میدهد. مرگ پدر، این الگوی بسته را از میان نمیبرد؛ تنها خلأیی تازه در مرکز آن مینشاند. رابطهٔ آلویس با پدرش بهسادگی و با توضیحهای مفصل روایت نمیشود، اما حضور خاطره و فقدان در جزئیات روزمره محسوس است.
خانه و کار، که پیشتر مرزهای زندگی او را تعیین میکردند، اکنون بیشتر به اتاقهایی در یک جهان تهی میمانند. فیلم در پرداخت این خلأ، از اندوهنمایی آشکار پرهیز میکند و به جای آن، سکون و تکرار را به زبان سوگ بدل میسازد. صدایی که راهی به جهان خیال میگشاید ورود صدای زنی مرموز، نیروی محرک روایت است، اما اهمیت این تماس تنها در رازِ هویت گوینده خلاصه نمیشود.
پیشنهاد «قدمزدن تلفنی» بهانهای است برای ساختن مکانی مشترک، بیآنکه دو نفر ناگزیر باشند در فضای واقعی یکدیگر حاضر شوند. آنها با صدا، توصیف و تخیل، مسیری خیالی میسازند و در آن قدم میزنند. این ایده هم شاعرانه است و هم اندکی نگرانکننده: نزدیکی ممکن میشود، اما بر پایهٔ حضوری غایب و جهانی ساختهشده در ذهن.
فیلم از این بازی برای کاوش در ماهیت صمیمیت بهره میبرد. گاهی خیال، پناهگاهی است که آدم را از تنهایی بیرون میآورد؛ گاهی نیز دیواری تازه میسازد تا مواجههٔ واقعی را به تعویق اندازد. برای آلویس، گفتوگو از راه تلفن فرصتی است تا رابطه را تجربه کند، اما در قالبی که هنوز میتواند کنترلش کند.
« مرگ پدر، این الگوی بسته را از میان نمیبرد؛ تنها خلأیی تازه در مرکز آن مینشاند. »
شخصیتها و اجرا
همین دوگانگی به ایدهٔ مرکزی فیلم عمق میبخشد: آیا خیال پلی به سوی دیگری است یا بدلِ امنی برای نرفتن به سوی او؟ بازیگری و زبان بدنِ انزوا جورج فریدریش نقش آلویس را با خویشتنداری چشمگیری اجرا میکند. او شخصیت را با توضیحهای روانشناختی یا نمایشهای پرهیجان نمیسازد؛ بخش مهمی از بازیاش در مکثها، نگاههای کوتاه و ناتوانی بدن در برقراری ارتباط آشکار میشود.
آلویس اغلب چنان به نظر میرسد که پیش از پاسخ دادن، باید از فاصلهٔ درونی بزرگی عبور کند. این کندی در واکنش، بهتدریج به یکی از ویژگیهای ملموس شخصیت بدل میشود. فریدریش همچنین از تبدیل آلویس به نمونهای ساده از «مرد تنها و دوستداشتنی» پرهیز میکند. رفتار او گاه ناخوشایند و مرزشکن است و فیلم همیشه از مخاطب نمیخواهد آن را با اندوهش توجیه کند.
این جنبه اهمیت دارد: تنهایی میتواند توضیحی برای رفتار باشد، اما الزاماً آن را بیمسئولیت یا بیآسیب نمیکند. با این حال، شخصیت زن در مقایسه با آلویس کمتر مجال گسترش مییابد. رازآلودگی او با فضای اثر سازگار است، ولی گاهی به قیمت آن تمام میشود که خواستهها و جهان درونیاش در حاشیه بمانند.
تصویر، صدا و فضای ذهنی زبان بصری «آلویس» بر قابهای سنجیده، سکون و فاصله تکیه دارد. دوربین اغلب به جای آنکه با حرکتهای نمایشی بر احساسات تأکید کند، موقعیت شخصیت را در فضا ثبت میکند؛ گویی خود تصویر نیز به همان نظارهگریِ محتاطانهای گرفتار است که آلویس را تعریف میکند. خانهها، راهروها و مکانهای عادی در چنین قاببندیای اندکی غریب میشوند.
« همین دوگانگی به ایدهٔ مرکزی فیلم عمق میبخشد: آیا خیال پلی به سوی دیگری است یا بدلِ امنی برای نرفتن به سوی او؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای فیلم از واقعیت نمیگسلد، اما آن را چنان میچیند که مرز میان مشاهدهٔ عینی و تجربهٔ ذهنی پیوسته لرزان بماند. صدا در این میان جایگاهی اساسی دارد. تلفن فقط وسیلهٔ انتقال اطلاعات نیست؛ کانالی است که از آن میتوان هم به دیگری نزدیک شد و هم از حضور کامل او گریخت. صدای زن، با آنکه در آغاز از مکانی نامعلوم میآید، به محرک ساختن جهانهای مشترک بدل میشود.
فیلم از این امکان بهره میبرد تا نشان دهد تخیل همیشه امری خصوصی نیست: گاه دو نفر میتوانند در ساختن یک تصویر شریک شوند، حتی اگر از آن تصویر برداشت یکسانی نداشته باشند. ریتم و ابهام؛ میان افسون و فرسایش کندی «آلویس» با موضوع آن تناسب دارد. تکرار تماسها، مکثها و رفتوآمد میان زندگی روزمره و خیال، مخاطب را در ریتم ذهنی قهرمان قرار میدهد.
بااینحال، همین انتخاب همیشه به سود فیلم عمل نمیکند. در بخشهایی، تکرار بیش از آنکه لایهای تازه به رابطه بیفزاید، حس ایستایی ایجاد میکند. تماشاگرانی که انتظار پیشرفت روایی روشن یا کشفهای پیاپی دارند، ممکن است فیلم را کمشتاب و حتی ملالآور بیابند. ابهام نیز یکی از ابزارهای اصلی اثر است، اما ابزار پرخطری است.
مرز میان واقعیت و خیال، معنای تماسها و انگیزههای شخصیتها همواره کاملاً روشن نمیشود. این گشودگی میتواند تماشاگر را به مشارکت و تفسیر دعوت کند، اما در بعضی لحظات چنین مینماید که فیلم به جای پروراندن پاسخهای چندلایه، از شفافسازیِ لازم سر باز میزند. بنابراین پایانبندی و برخی انتخابهای روایی ممکن است برای گروهی از مخاطبان تأملبرانگیز و برای گروهی دیگر ناکامکننده باشد.
« صدای زن، با آنکه در آغاز از مکانی نامعلوم میآید، به محرک ساختن جهانهای مشترک بدل میشود. »
قوتها و کاستیها
این نارضایتی صرفاً از نفهمیدن ماجرا نمیآید؛ گاه از این احساس میآید که خود روایت نیز به اندازهٔ کافی صورتبندی نشده است. جمعبندی «آلویس» فیلمی متعارف دربارهٔ تنهایی نیست؛ بیشتر میکوشد تنهایی را به تجربهای دیداری و شنیداری تبدیل کند. ایدهٔ قدمزدن خیالی با تلفن، راهی تازه برای پرداختن به صمیمیت، نظارهگری و ترس از تماس مستقیم میگشاید.
بازی کنترلشدهٔ جورج فریدریش و فضای بصری رازآلود، به این جهان کیفیتی ماندگار میبخشند؛ در مقابل، کندی ریتم، محدود ماندن شخصیت زن و ابهامهایی که گاه از ظرفیت تأویل فراتر میروند، از انسجام اثر میکاهند. ارزش فیلم در آن نیست که همهٔ پرسشهایش را پاسخ دهد، بلکه در این است که تماشاگر را با پرسشی دشوار تنها میگذارد: اگر رابطه را فقط در خیال و از فاصله تجربه کنیم، آیا واقعاً به دیگری نزدیک شدهایم؟
پاسخ قطعی در کار نیست؛ اما «آلویس» با ظرافت نشان میدهد که خیال میتواند نخستین گذرگاهِ خروج از انزوا باشد، بیآنکه خود به مقصد نهایی بدل شود.
« ایدهٔ قدمزدن خیالی با تلفن، راهی تازه برای پرداختن به صمیمیت، نظارهگری و ترس از تماس مستقیم میگشاید. »



ثبت دیدگاه