نقد و بررسی
نقد Demolition | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فروری که پیش از سوگواری میآید «Demolition» فیلمی درباره سوگواری است، اما سوگواری را نه با اشک و اعترافهای بزرگ، بلکه با خلأ آغاز میکند. دیویس، مردی برخوردار از موقعیت مالی و شغلی ممتاز، پس از مرگ ناگهانی همسرش جولیا، چنان بیحس به نظر میرسد که گویی فقدان هنوز به او نرسیده است.
این بیواکنشی نه نشانه آرامش، بلکه شکافی میان زندگی روزمره و احساسات اوست؛ شکافی که فیلم بهجای پرکردنش با توضیحهای روانشناختی، آن را بهتدریج آشکار میکند. نقطه عزیمت روایت، ماجرایی کوچک و ظاهراً مضحک است: دستگاه فروش خودکار خوراکی مورد نظر دیویس را تحویل نمیدهد و او برای دریافت پولش نامهای به شرکت مینویسد.
اما شکایت از دستگاه کمکم به مجرایی برای بیان چیزهایی بدل میشود که دیویس نه به نزدیکانش میگوید و نه، ظاهراً، پیشتر توانسته با خود روبهرویشان شود. این انتخاب روایی هوشمندانه است؛ زیرا آشفتگی او از دری وارد میشود که هیچ تناسبی با بزرگی فقدانش ندارد. فیلم از همین تضاد، طنزی تلخ و انسانی میسازد.
دیویس؛ مردی که احساساتش را نمیشناسد جیک جیلنهال نقش دیویس را با خویشتنداری حسابشدهای بازی میکند. او شخصیتی را پیش چشم تماشاگر میآورد که نه قهرمانی دوستداشتنی است و نه قربانیای که بتوان بیدرنگ با او همدلی کرد. دیویس گاه خودخواه، سرد و بیاعتنا به اطرافیان جلوه میکند؛ اما همین دشواری در نزدیکشدن به او بخشی از معنای فیلم است.
« این انتخاب روایی هوشمندانه است؛ زیرا آشفتگی او از دری وارد میشود که هیچ تناسبی با بزرگی فقدانش ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر، مانند خود شخصیت، باید حدس بزند که زیر این ظاهر بیتفاوت چه میگذرد. جیلنهال از اجرای پرهیاهو پرهیز میکند و به جزئیات کوچک تکیه دارد: مکثها، نگاههای معطل، پاسخهای نامتناسب و رفتاری که انگار از قواعد معمول معاشرت جدا افتاده است. این بازی، بهویژه در لحظاتی که دیویس نمیداند چه احساسی «باید» داشته باشد، مؤثر است.
بااینحال، فیلم از ما میخواهد که مسیر او را بیش از آنکه از راه توضیحهای روشن بفهمیم، از خلال رفتارهای پراکندهاش دنبال کنیم؛ رویکردی که برای برخی تماشاگران جذاب و برای برخی دیگر سرد یا ساختگی خواهد بود. نامهها و دوستیهای نامنتظر ارتباط دیویس با کارن، کارمند پاسخگویی شرکت، از دل مکاتبهای نامعمول شکل میگیرد.
نامهها در آغاز برای حل مسئلهای ساده نوشته شدهاند، اما بهتدریج صورتی اعترافگونه پیدا میکنند؛ اعترافهایی که نه در فضای رسمی درمان رخ میدهند و نه بر پایه صمیمیتی متعارف بنا شدهاند. کارن و پسرش، کریس، به مسیرهایی تازه در زندگی دیویس راه مییابند و او را با تجربههایی روبهرو میکنند که پیشتر از آنها فاصله گرفته بود.
این پیوندها از جذابترین و درعینحال لغزندهترین بخشهای فیلماند. کارن صرفاً راهنمایی خردمندانه برای قهرمان نیست؛ او نیز زندگی و گرفتاریهای خودش را دارد. بااینحال، شخصیتپردازی او گاهی به اندازه کافی بسط نمییابد تا تمام وزن رابطهای را که فیلم بر دوشش میگذارد تحمل کند. رابطه دیویس و کریس نیز حالوهوایی متفاوت دارد: گفتوگوهایشان شوخطبعی و ناهنجاری را به هم میآمیزد و از دل همین برخورد نامنتظر، امکان نوعی همراهی پدید میآید.
« تماشاگر، مانند خود شخصیت، باید حدس بزند که زیر این ظاهر بیتفاوت چه میگذرد. »
شخصیتها و اجرا
ویرانکردن بهمثابه زبان عنوان فیلم را میتوان هم اشارهای به رفتارهای عینی دیویس دانست و هم استعارهای از شیوه مواجهه او با گذشته. او بهجای آنکه مستقیم سخن بگوید، چیزها را باز میکند، از هم میگشاید و دوباره نگاه میکند. میل به تخریب در اینجا صرفاً واکنشی نمایشی یا نشانه آشفتگی نیست؛ تلاشی خام و ناپخته برای فهمیدن چیزی است که در زندگیاش کار نمیکرده است.
فیلم این کنش را به پرسشی درباره بازسازی تبدیل میکند: آیا برای شناختن آنچه از دست رفته، باید ابتدا شکل پیشین زندگی را از میان برد؟ این استعاره در بهترین لحظهها نیروی عاطفی دارد، زیرا با شغل و موقعیت اجتماعی دیویس نیز تنشی معنادار میسازد. مردی که در جهانی منظم و موفق جا گرفته، ناگهان از نظم بیرونی فاصله میگیرد و به رفتارهایی روی میآورد که در نگاه اطرافیان نامعقولاند.
اما فیلم همیشه در پرداخت این نشانهها به یک اندازه ظریف نیست. گاهی تخریب بیش از آنکه از شخصیت برخیزد، به راهی برای تأکید بر مضمون بدل میشود؛ گویی تصویر باید معنایی را فریاد بزند که خود روایت هنوز بهاندازه کافی پرورانده است. لحن، تصویر و موسیقی ژانمارک واله فضای فیلم را میان درام سوگوارانه، کمدی تلخ و لحظههایی از خیالپردازی بصری حرکت میدهد.
این آمیختگی به «Demolition» هویتی متمایز میبخشد. صحنههای عجیب یا کمیک، اندوه را حذف نمیکنند؛ برعکس، گاهی نشان میدهند که تجربه فقدان چگونه نظم معمول را از هم میپاشد و چیزهای ناچیز را به اندازه مسائل بزرگ جدی میکند. موسیقی و تدوین نیز در شکلدادن به این نوسان نقش دارند و به فیلم اجازه میدهند از واقعگرایی روزمره فاصله بگیرد، بیآنکه کاملاً وارد قلمرو خیال شود.
« او بهجای آنکه مستقیم سخن بگوید، چیزها را باز میکند، از هم میگشاید و دوباره نگاه میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، همین تنوع گاه به بیثباتی میانجامد. بعضی سکانسها چنان به کمدی سیاه یا نمایش تصویری نزدیک میشوند که پیوندشان با خط عاطفی اصلی سست میشود. فیلم انگار میان چند امکان مردد است: روایت یک ازدواج، مطالعهای درباره سوگواری، طنزی درباره مردی ممتاز که از زندگی خود بیگانه شده، یا داستان دوستیهای نامنتظر.
هیچیک از این مسیرها بهتنهایی بیثمر نیست، اما کنار هم قرارگرفتنشان همیشه به انسجام نمیرسد. ریتم و مسئله باورپذیری ریتم فیلم عمداً شتابزده نیست و بخشی از تماشاگر را وادار میکند با مکثها و سکون دیویس همراه شود. این انتخاب در آغاز به شخصیتپردازی کمک میکند؛ گویی زمان برای او از حرکت افتاده و روزهایش دیگر ترتیب روشن سابق را ندارند.
اما در میانه روایت، برخی صحنهها بیش از آنکه لایه تازهای به شخصیت یا رابطهها بیفزایند، حالوهوای موجود را تکرار میکنند. در نتیجه، فیلم در بخشهایی کشدار میشود و تأثیر لحظههای برجستهاش کاهش مییابد. مسئله دیگر، میزان باورپذیری دگرگونی دیویس است. فیلم میخواهد نشان دهد که شناخت خویشتن همیشه در قالب گفتوگوی منظم و درمانمحور رخ نمیدهد؛ گاهی از برخوردهای نامتعارف، اشتباهها و کنشهای نسنجیده سر برمیآورد.
این نگاه ظرفیت دارد، اما گاه فاصله میان رفتارهای دیویس و تحول درونی او چنان سریع یا کمواسطه به نظر میرسد که پیوندشان کامل جا نمیافتد. پایانبندی نیز از نظر عاطفی قصد رسیدن به نوعی گشایش دارد، اما ممکن است برای برخی مخاطبان به اندازه مسیر پرآشوبی که پیشتر دیدهاند، پخته و متقاعدکننده جلوه نکند.
« بااینهمه، همین تنوع گاه به بیثباتی میانجامد. »
قوتها و کاستیها
سوگواری، عشق و زندگی بازبینیشده یکی از پرسشهای مهم فیلم این است که آیا فقدان بهتنهایی آدمی را به شناخت عشق میرساند، یا فقط آنچه را پیشتر نادیده گرفته شده آشکار میکند. دیویس ناچار میشود تصویری را که از زندگی زناشویی خود داشته دوباره بررسی کند. این بازنگری نه به شکل اعترافی یکباره، بلکه از خلال برخورد با خاطرهها، آدمهای دیگر و خلأهایی صورت میگیرد که تا پیش از این نامی برایشان نداشته است.
فیلم در این زمینه پاسخ سادهای عرضه نمیکند. سوگواری را فرایندی خطی و مرتب تصویر نمیکند و از قهرمانش نیز نمیسازد که با چند تجربه به حکمت و آرامش کامل برسد. همین ناتمامی با روح اثر سازگار است، هرچند اجرای آن همیشه بینقص نیست. «Demolition» در بهترین لحظههایش یادآوری میکند که آدمی ممکن است تنها پس از فروپاشی عادتهایش بفهمد چه چیزی را بهراستی از دست داده است؛ اما در لحظههای ضعیفتر، این بینش را زودتر از آنچه شخصیتپردازی اجازه میدهد به دست میآورد.
جمعبندی «Demolition» اثری نامتعارف و نابرابر است: فیلمی که در آن بازی دقیق جیک جیلنهال، طنز تلخ و استعاره مرکزیِ ویرانکردن و بازسازی، تجربهای متمایز میسازند، اما پراکندگی روایت و ریتم کشدار مانع از آن میشوند که همه اجزایش به یک اندازه اثرگذار باشند. فیلم برای تماشاگرانی که از قهرمانان آسانپسند و روایتهای مرتب فاصله میگیرند، جذابیت دارد؛ بهویژه اگر پذیرای شخصیت اصلیای باشند که رفتارهایش همزمان میتواند خندهدار، آزاردهنده و اندوهبار باشد.
با وجود لغزشهایش، اثر در ذهن میماند، چون سوگواری را نه صرفاً به شکل اندوه، بلکه بهصورت مواجههای آشفته با خود و با زندگیای که پیشتر بیتأمل از کنارش گذشتهایم، به تصویر میکشد.
« دیویس ناچار میشود تصویری را که از زندگی زناشویی خود داشته دوباره بررسی کند. »
ثبت دیدگاه