نقد و بررسی
نقد ۱۰ تا نیمهشب (10 to Midnight) | 1983
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان جنایی و اسلشر: هویت دوپارهٔ فیلم «10 to Midnight» محصول ۱۹۸۳، در مرز دو گونهٔ سینمایی حرکت میکند: فیلم پلیسیِ تعقیب و تحقیق و وحشتِ اسلشر. از یک سو با کارآگاهی باتجربه روبهروییم که باید قاتلی را شناسایی و متوقف کند؛ از سوی دیگر، فیلم به صحنههای تعقیب زنان و خشونت عریان و نمایشی گرایش دارد.
این آمیزش، به اثر انرژی و ناآرامی میبخشد، اما گاهی نیز انسجامش را مختل میکند: گویی فیلم میان ساختن یک درام جنایی و برانگیختن هیجانِ ژانری، تصمیم قطعی نمیگیرد. هستهٔ داستان ساده و مؤثر است. وارن استیسی، تعمیرکار دستگاههای اداری، زنانی را که با او همراه نمیشوند هدف میگیرد و برای کمکردن ردهای بهجامانده، هنگام ارتکاب جنایت برهنه و دستکشپوش است.
کارآگاه لئو کسلر به گناهکاری او یقین دارد، اما یقین با اثبات یکی نیست؛ همین فاصله میان آنچه پلیس میداند و آنچه میتواند به دادگاه عرضه کند، موتور اصلی تعلیق فیلم را میسازد. اثر پایان و پیچش اصلی را فاش نمیکند، اما از همان ابتدا روشن میسازد که مسئله فقط یافتن قاتل نیست؛ مسئله این است که قانون در برابر او چه میتواند بکند.
کسلر؛ مأمور قانون و مردی خسته از قانون چارلز برانسون در نقش لئو کسلر حضوری کمادا و مقتدر دارد. شخصیت او با سکوتها، نگاههای نافذ و شیوهٔ مستقیمش شناخته میشود، نه با نمایشهای پرحرارت. برانسون چهرهٔ مردی را میسازد که سالها خشونت و ناکامی دیده و به سازوکار عدالت بدگمان شده است.
« کسلر؛ مأمور قانون و مردی خسته از قانون چارلز برانسون در نقش لئو کسلر حضوری کمادا و مقتدر دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بهترین لحظهها، این بدگمانی صرفاً بهانهای برای سرپیچی نیست؛ نشانهٔ فرسودگی مأموری است که گمان میکند نظامی که باید از قربانیان حمایت کند، گاه دستش را میبندد. بااینحال، فیلم کسلر را فقط در مقام کارآگاهی سرسخت نگه نمیدارد. رابطهٔ او با دخترش، لوری، بُعدی شخصی به قصه میدهد. فاصلهٔ عاطفی میان آن دو و تلاش دیرهنگام کسلر برای نزدیکشدن به او، در کنار پروندهٔ جنایی پیش میرود.
این خط داستانی به شخصیت اصلی نوعی آسیبپذیری میبخشد و نشان میدهد که خشکی و تندیاش به محیط کار محدود نیست. بازی برانسون در این لحظهها همچنان مهارشده است؛ همین خویشتنداری، عاطفه را از احساساتیگری دور میکند. وارن استیسی؛ تهدیدی که از دل روزمرگی میآید تقابل اصلی فیلم میان کسلر و وارن استیسی است؛ شخصیتی که ظاهر عادی شغل روزانهاش با خشونت شبانهاش تضاد دارد.
این تضاد بهخودیخود ایدهای آشناست، اما بازی جین دیویس به استیسی کیفیتی ناخوشایند و تهدیدکننده میدهد. او قاتل را نه همچون هیولایی دور از دسترس، بلکه مردی مینمایاند که حضورش در موقعیتهای معمولی هم ناآرامکننده است. این خطر، پیش از آنکه به تعقیب و جنایت برسد، از رفتار و نگاه او سر برمیآورد.
فیلم برای ساختن تعلیق، هویت قاتل را پنهان نمیکند؛ بنابراین کشش داستان از پرسش «چه کسی مرتکب جنایت شده؟» نمیآید. پرسش مهمتر این است که کسلر چگونه میتواند فردی را که به او مظنون است، در چهارچوب قانون متوقف کند. این انتخاب، مواجههٔ دو مرد را به محور روایت بدل میسازد و به فیلم اجازه میدهد بهجای معمای صرف، دربارهٔ قدرت، مدرک و حدود اختیار پلیس درامی بسازد.
« بااینحال، فیلم کسلر را فقط در مقام کارآگاهی سرسخت نگه نمیدارد. »
شخصیتها و اجرا
تعلیق، ضرباهنگ و فضای تیره فضای تیرهٔ فیلم از احساس ناامنی مداومی تغذیه میکند. روایت بارها میان تحقیق پلیسی و تهدیدی که به زندگی خصوصی شخصیتها نزدیک میشود جابهجا میشود؛ در نتیجه، خطر فقط در محل وقوع جنایت باقی نمیماند. تماشاگر میداند که قاتل میتواند در محیطهای عادی حضور داشته باشد و همین آگاهی، به موقعیتهای نسبتاً ساده نیز تنش میبخشد.
ساختار تعقیب و گریز نیز به روایت شتاب میدهد. هرچه فاصلهٔ میان یقین کسلر و ناتوانی او در اثبات جرم برجستهتر میشود، فشار بر شخصیتها افزایش مییابد. فیلم در بخشهایی با همین فشار خوب کار میکند و بهجای پیچیدهکردن بیدلیل ماجرا، از رویارویی مستقیم دو قطب داستان نیرو میگیرد. بااینحال، ریتم همیشه یکدست نیست.
برخی موقعیتها بیش از آنکه از روند طبیعی تحقیق برآیند، به تصادف یا تصمیمی نااستوار وابستهاند؛ بنابراین تعلیق گاه به بهای باورپذیری تقویت میشود. قانون، عدالت و لغزش اخلاقی مهمترین کشمکش اخلاقی فیلم در این پرسش خلاصه میشود: اگر پلیسی به گناهکاری کسی یقین داشته باشد، تا کجا مجاز است برای متوقفکردنش پیش برود؟
کسلر از ناکارآمدی روند قضایی خشمگین است و این خشم، او را به اقداماتی میکشاند که با وظیفهٔ مأمور قانون سازگار نیست. فیلم از یک سو میخواهد مخاطب را با درماندگی او همراه کند و از سوی دیگر، با حضور همکار جوانترش، پل مکآن، امکان مخالفت و تردید را به نمایش میگذارد. این تقابل بالقوه میتوانست پیچیدهترین لایهٔ اثر باشد: تجربهگرایی تلخ کسلر در برابر پایبندی مکآن به اصول.
« تعلیق، ضرباهنگ و فضای تیره فضای تیرهٔ فیلم از احساس ناامنی مداومی تغذیه میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهٔ استاد و شاگردی میان آن دو، تعارض را ملموس میکند، اما فیلم همیشه پیامدهای اخلاقیِ رفتار کسلر را با دقت کافی نمیکاود. گاهی قهرمانمحوریِ روایت باعث میشود قانونگریزی او بیش از آنکه واقعاً به پرسش گرفته شود، بهعنوان راهحلی ناگزیر عرضه شود. از همینجا بخشی از باورپذیری درام آسیب میبیند.
خشونت علیه زنان و نگاه دوربین خشونت علیه زنان در «10 to Midnight» نه عنصری حاشیهای، بلکه بخش مهمی از هویت ژانری فیلم است. اثر از عریانی و خشونت برای ساختن شوک و هراس استفاده میکند و این انتخاب، فضای اسلشر آن را پررنگتر میسازد. اما همین تأکید، مسئلهساز است: صحنههای طولانی و بهرهکشانه ممکن است بیش از آنکه تجربهٔ قربانیان را جدی بگیرند، بدن زنان را به ابزار ایجاد هیجان و تماشای خشونت تبدیل کنند.
در نتیجه، فیلم از یک تناقض رنج میبرد. از سویی میخواهد خطر را جدی و آزارنده نشان دهد؛ از سوی دیگر، شیوهٔ نمایش آن گاه به همان چیزی نزدیک میشود که قرار است محکوم کند. تماشاگر امروز ممکن است این صحنهها را نه صرفاً ترسناک، بلکه زنستیزانه یا استثمارگرانه ارزیابی کند. این نقد، از کارکرد تعلیقی خشونت جدا نیست؛ برعکس، به این پرسش مربوط میشود که فیلم برای ترساندن مخاطب چه چیزی را به تصویر میکشد و چه کسی را به موضوع نگاه بدل میکند.
بازیگری و اجرای کارگردان برانسون با اقتدار کمتحرک خود تکیهگاه فیلم است و دیویس نیز در سوی مقابل، اضطراب و بیثباتی لازم را وارد داستان میکند. اندرو استیونز در نقش مکآن میان احترام به همکار ارشدش و نگرانی از روشهای او حرکت میکند و در نتیجه، تعارض درونی فیلم را قابلدیدن میسازد.
« از همینجا بخشی از باورپذیری درام آسیب میبیند. »
قوتها و کاستیها
لیزا آیلباخر نیز در نقش لوری، پیوند خانوادگی کسلر با پرونده را از سطح انگیزهای صرف برای انتقام فراتر میبرد؛ هرچند پرداخت این رابطه میتوانست ظریفتر و پرجزئیاتتر باشد. کارگردانی جی. لی تامپسون بر وضوح موقعیت و پیشبرد مستقیم ماجرا تکیه دارد. فیلم از صحنهپردازیهای پیچیده یا ظرافت بصری خیرهکننده نیرو نمیگیرد؛ مؤثرترین ابزارش تقابل روشن شخصیتها و نزدیککردن تدریجی خطر به زندگی خصوصی آنان است.
این رویکرد در ساختن تنش کارآمد است، اما وقتی فیلمنامه به تصادف یا رفتار نامعقول پناه میبرد، اجرای روان فیلم نیز نمیتواند ضعف منطق را کاملاً بپوشاند. جمعبندی «10 to Midnight» تریلری تیره و پرتنش است که با ترکیب فیلم پلیسی و اسلشر، از تعقیب قاتلی شناختهشده برای طرح پرسشی اخلاقی استفاده میکند: آیا یقین به گناه، مجوز عبور از قانون است؟
حضور استوار چارلز برانسون و بازی ناآرام جین دیویس، رویارویی مرکزی را زنده نگه میدارد و رابطهٔ کسلر با دخترش به داستان بُعدی انسانی میافزاید. در مقابل، اتکای بعضی بخشها به تصادف، رفتارهای قانونگریزانه و نمایش بهرهکشانهٔ خشونت علیه زنان، از انسجام و ماندگاری اثر میکاهد. فیلم در بهترین لحظههایش تماشاگر را میان ترس از قاتل و تردید دربارهٔ روشهای تعقیب او معلق نگه میدارد؛ در ضعیفترین لحظهها، پاسخهای آسان و شوکهای تصویری را جایگزین کاوشی عمیقتر میکند.
« لی تامپسون بر وضوح موقعیت و پیشبرد مستقیم ماجرا تکیه دارد. »



ثبت دیدگاه