نقد و بررسی
نقد سپید بزرگ (The Big White) | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان جنایت و کمدی سیاه «The Big White» با موقعیتی نامتعارف آغاز میشود: پاول بارنل، آژانسدار مسافرتی ورشکسته در آلاسکا، برای نجات زندگی مشترکش و بیرونآمدن از تنگنای مالی، جسدی یخزده را به فرصتی برای دریافت پول بیمه تبدیل میکند. نقشهاش، که قرار است راهحلی ساده برای گرفتاریهای پیچیده باشد، خیلی زود در برخورد با آدمهایی که هرکدام چیزی از این جسد میخواهند، به رشتهای از سوءتفاهمها و تهدیدها بدل میشود.
فیلم از همان ابتدا وعده یک کمدی سیاه جنایی را میدهد؛ اثری که میخواهد هم از عبثبودن تصمیمهای انسانی بخنداند و هم از نومیدی پشت آنها تأثر برانگیزد. این پیشفرض ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد. ماجرا نه صرفاً درباره تقلب بیمهای، بلکه درباره آدمهایی است که در محیطی دورافتاده، با کمبود پول، فرصت و امید دستوپنجه نرم میکنند.
بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند این ظرفیت را در مسیری یکدست هدایت کند. گاه جنایتمحور است، گاه به کمدی ابزورد میل میکند و گاهی میخواهد از وضع عاطفی شخصیتها درامی جدی بسازد. همین جابهجایی، هم بخشی از جذابیت اثر است و هم سرچشمه اصلی ناهماهنگیهای آن. برف، سرما و جهان بسته فضای آلاسکایی فیلم تنها پسزمینهای زیبا برای تعقیبوگریزها نیست؛ سرما بهتدریج به کیفیتی روانی و روایی تبدیل میشود.
پهنههای سفید، جادههای خلوت و سکون محیط، زندگی شخصیتها را در نوعی انزوای دائمی محصور میکنند. جهان فیلم چنان سرد و کمتحرک به نظر میرسد که حتی تصمیمهای عجولانه و خشونتآمیز نیز در آن حالتی خفه و بیرمق پیدا میکنند. برف، از این منظر، هم زیبایی بصری دارد و هم استعارهای از بنبست: آدمها در فضایی گسترده حرکت میکنند، اما راه فرار آسانی از گرفتاریهای خود نمییابند.
« این پیشفرض ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کارگردانی Mark Mylod از این تضاد بهره میگیرد. چشماندازهای باز و خاموش در کنار فضاهای داخلی محدود، نوعی کشاکش میان وسعت طبیعت و تنگنای زندگی روزمره میسازند. بااینهمه، فیلم همیشه از این امکان بصری به بهترین شکل استفاده نمیکند. گاهی محیط سرد و خلوت، بهجای آنکه تنش را فشردهتر کند، بر کندی ریتم میافزاید؛ صحنهها در سکوت و مکثهایی میمانند که لزوماً بار معنایی یا تعلیقی تازهای به روایت نمیدهند.
رابین ویلیامز و شخصیت پاول رابین ویلیامز در نقش پاول مرکز ثقل فیلم است، اما بهجای تکیه بر پرانرژیبودن شناختهشدهاش، شخصیتی خسته و فرسوده میسازد. پاول نه نابغهای جنایتکار است و نه شروری بیرحم؛ بیشتر مردی درمانده است که میکوشد با راهحلی نامعقول، مشکلات واقعیاش را حل کند. ویلیامز این درماندگی را با ترکیبی از زیرکی، اضطراب و لحظههایی از لطافت انسانی نشان میدهد.
بازی او به شخصیت امکان میدهد از یک ایده کمیک صرف فراتر برود و به انسانی تبدیل شود که میتوان انگیزههایش را فهمید، حتی اگر تصمیمهایش را نپذیرفت. در بهترین لحظهها، کمدی فیلم از فاصله میان نیت پاول و پیامد کارهایش زاده میشود: او میخواهد اوضاع را تحت کنترل نگه دارد، اما هرچه بیشتر میکوشد، موقعیت بیثباتتر میشود.
ویلیامز در این تناقض مهارت دارد و میتواند همزمان مضحک و اندوهگین باشد. بااینحال، فیلمنامه گاهی بار زیادی از جذابیت را بر دوش او میگذارد؛ گویی حضور بازیگر قرار است خلأهای منطق داستان یا ضعف پیوند میان صحنهها را جبران کند. این اتکا تا حدی مؤثر است، اما بهتنهایی انسجام فیلم را تضمین نمیکند.
« کارگردانی Mark Mylod از این تضاد بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
هالی هانتر و نیروی عاطفی رابطه هالی هانتر در نقش مارگارت حضوری پرتحرک و بهیادماندنی دارد. او شخصیتی را بازی میکند که رفتارهایش بهسادگی در قالب «همسرِ گرفتار» خلاصه نمیشود؛ مارگارت هم منبعی از آشوب و طنز است و هم بخشی از نیروی عاطفی داستان. هانتر با تغییرهای سریع در لحن و حالت، به نقش کیفیتی غیرقابلپیشبینی میبخشد و در صحنههایی که فیلم میان خنده و دلنگرانی در نوسان است، اغلب نقطه اتکای آن میشود.
رابطه پاول و مارگارت قرار است قلب احساسی فیلم باشد: پشت نقشه پرمخاطره پاول، میل به مراقبت و نجات همسرش قرار دارد. این انگیزه به داستان گرمایی میدهد که با سرمای محیط در تضاد است. اما این بخش نیز همیشه به اندازه کافی پرورش نمییابد. فیلم از یکسو از رنج و نیازهای این زوج سخن میگوید و از سوی دیگر بهسرعت به سمت موقعیتهای جنایی و شوخیهای تلخ میچرخد؛ در نتیجه، پیوند عاطفیشان گاه بیشتر بهانهای برای پیشبرد ماجرا به نظر میرسد تا رابطهای که فرصت یافته باشد در تمام پیچیدگیاش شکل بگیرد.
گروه بازیگران و شخصیتهای پیرامونی جیووانی ریبیسی در نقش تد واترز، کارمند بیمهای که به ادعای پاول مشکوک میشود، نقشی مهم در ساختن سویه معمایی داستان دارد. او شخصیت را با نوعی جدیت خشک و تمرکز وسواسگونه پیش میبرد؛ جدیتی که در کنار رفتارهای آشفته دیگران میتواند خود منشأ طنز شود.
مسیر تد همچنین فرصتی برای فیلم فراهم میکند تا نشان دهد آدمهای گرفتار در نظامهای اداری نیز ممکن است زندگی خصوصی و تردیدهای اخلاقی خود را داشته باشند. ریبیسی این دوگانگی را با ظرافت بازی میکند، هرچند گاهی شخصیتش بیشتر کارکرد روایی دارد تا اینکه بهطور کامل به فردی مستقل تبدیل شود.
« هالی هانتر و نیروی عاطفی رابطه هالی هانتر در نقش مارگارت حضوری پرتحرک و بهیادماندنی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگران دیگر، از جمله تیم بلیک نلسون، وودی هرلسون و آلیسون لومن، به جهان فیلم رنگوبویی نامتعارف میدهند. حضور هرکدام میتواند صحنه را از سکون بیرون بکشد، اما تعدد آدمهای مسئلهدار و پیوندهای فرعی، گاهی به پراکندگی روایت میانجامد. فیلم بهجای آنکه همیشه شخصیتهای پیرامونی را در یک ساختار دقیق جای دهد، گاه آنها را همچون عناصر تازهای وارد آشوب میکند.
این شیوه در بعضی لحظهها سرگرمکننده است، ولی در مجموع به انسجام داستان آسیب میزند. طنز سیاه و سایه «فارگو» «The Big White» بهوضوح در قلمرو کمدی جنایی زمستانی حرکت میکند؛ فضایی که تماشاگر را به یاد «فارگو» میاندازد. شباهت فقط به برف و آدمهای کموبیش ناشی محدود نیست، بلکه در برخورد میان جرم، تصادف و طنزی که از تصمیمهای نامعقول زاده میشود نیز دیده میشود.
بااینحال، فیلم بهاندازه الگوی آشنای خود تسلط ندارد. در «The Big White»، لحظههای مضحک گاهی بیش از آنکه از منطق شخصیتها و پیامدهای طبیعی کردارشان بجوشند، به مجموعهای از تصادفها و موقعیتهای عجیب وابستهاند. طنز تلخ فیلم در بهترین حالت، مرگ و پول و عشق را در یک قاب قرار میدهد و از تضاد میان جدیت آدمها و بیمعنایی شرایط میخنداند.
اما در لحظههای ضعیفتر، شوخیها نه به تراژدی عمق میدهند و نه به کمدی ضرباهنگی رها و دقیق. اثر گاهی از تماشاگر میخواهد به موقعیتی بخندد که هنوز از نظر عاطفی یا روایی روشن نشده است. بنابراین، همان چیزی که میتوانست امضای متمایز فیلم باشد، به نوسانی دائمی میان تقلید، طنز و احساس بدل میشود.
« بازیگران دیگر، از جمله تیم بلیک نلسون، وودی هرلسون و آلیسون لومن، به جهان فیلم رنگوبویی نامتعارف میدهند. »
قوتها و کاستیها
فیلمنامه و ریتم روایت فیلمنامه Collin Friesen بر زنجیرهای از رازها، سوءظنها و تقاطع منافع بنا شده است. طرح مرکزی بهسرعت توجه جلب میکند و امکان میدهد هر شخصیت با ورود خود، تعادل شکننده داستان را برهم بزند. مشکل از جایی آغاز میشود که این زنجیره همیشه با دقت کافی تنظیم نشده است.
برخی رخدادها بیش از آنکه نتیجه انتخابهای شخصیتها باشند، به تصادف یا نیاز فیلمنامه وابستهاند؛ ازاینرو، تماشاگر ممکن است بهجای دنبالکردن تنش، سرگرم سنجیدن باورپذیری اتفاقها شود. ریتم نیز یکنواخت نیست. فیلم در آغاز، فضای غریب و کنجکاویبرانگیزی میسازد، اما در بخشهایی از میانه، مکثها و رفتوآمدها طولانی میشوند.
این کندی همیشه به تعلیق یا شخصیتپردازی نمیانجامد و گاه فقط زمان روایت را میکشد. از سوی دیگر، وقتی داستان میکوشد چند خط فرعی و چند لحن متفاوت را همزمان پیش ببرد، ریتم ناگهان شتاب میگیرد و فرصت کافی برای فرود احساسی صحنهها باقی نمیگذارد. نتیجه، فیلمی است که نه کاملاً آرام و تأملی است و نه بهقدر کافی چابک و پرشتاب.
جمعبندی «The Big White» اثری نامتوازن، اما دارای لحظههایی زنده و بهیادماندنی است. فضای برفی و منزوی آن، ایده مرکزی عجیب و بازیهای رابین ویلیامز، هالی هانتر و جیووانی ریبیسی، فیلم را از یک کمدی جنایی معمولی متمایز میکنند. طنز تلخش گاهی به لطافتی انسانی میرسد و تضاد میان سرمای محیط و میل شخصیتها به نجات یکدیگر، هستهای احساسی برای ماجرا فراهم میآورد.
« فیلمنامه و ریتم روایت فیلمنامه Collin Friesen بر زنجیرهای از رازها، سوءظنها و تقاطع منافع بنا شده است. »
جمعبندی
بااینحال، شباهت آشکار به «فارگو»، ناپایداری لحن، فیلمنامهای که گاه بر تصادف تکیه میکند و ریتم کشدار، مانع از آن میشوند که اثر به تمام ظرفیت خود دست یابد. تماشای فیلم برای بازیگران و حالوهوای خاصش میتواند لذتبخش باشد، اما انتظار کمدی سیاه کاملاً مهندسیشده یا درامی یکپارچه، احتمالاً برآورده نخواهد شد.
ارزش اصلی آن در همین آمیزه ناقص نهفته است: فیلمی که در میان خنده و اندوه، سرما و دلبستگی، راه خود را پیدا میکند، اما همیشه نمیتواند آن را تا انتها با اطمینان ادامه دهد.



ثبت دیدگاه