نقد و بررسی
نقد موگامبو (Mogambo) | 1953
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ماجراجویی در پسزمینه، مثلث عاطفی در پیشزمینه «موگامبو» ساختهٔ جان فورد، در ظاهر ماجرایی در دل طبیعت آفریقاست: ویکتور مارسول، شکارچی و راهنمایی سرسخت، سفری را برای گروهی از مسافران ترتیب میدهد و در میان دشواریهای راه، با دو زن و رابطههایی روبهرو میشود که آرامآرام مناسبات گروه را دگرگون میکنند.
اما نیروی اصلی فیلم نه در خطرهای سفر، بلکه در فاصلهٔ میان آدمهاست؛ در نگاههایی که بیش از کلمات معنا دارند، شوخیهایی که پوششی برای دلمشغولیاند و سکوتهایی که از گفتوگوی مستقیم پرهیز میکنند. فیلم از همین تضاد بهره میبرد: پیرامون شخصیتها، جهان طبیعت باز و بیقرار است، اما زندگی عاطفیشان در محدودهای تنگ از تعارف، حسادت، وظیفه و میل گرفتار میشود.
«موگامبو» در این معنا فقط قصهٔ دلدادگی نیست؛ آزمونی است برای سنجیدن فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میخواهند و آنچه خود را مجاز به خواستنش میدانند. طبیعت؛ صحنهای زنده و گاه چشمگیرتر از داستان یکی از امتیازهای آشکار فیلم، حضور مکان واقعی و طبیعتی است که صرفاً پسزمینهای تزئینی به شمار نمیآید.
جنگلها، رودها و جانوران به فیلم حسی از وسعت و بیواسطگی میبخشند؛ گویی زندگی شهری و قراردادهای آشنای آن، برای مدتی در برابر جهانی خام و پیشبینیناپذیر قرار گرفته است. این جابهجایی جغرافیایی به داستان عاشقانه نیز بُعدی تازه میدهد: شخصیتها در محیطی قرار میگیرند که کنترل بر اوضاع در آن کمتر و واکنشهای غریزی آشکارتر است.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حیوانات و مناظر، از جذابیتهای ماندگار فیلماند، اما گاهی چنان قدرت بصری دارند که توجه را از درام انسانی میربایند. فیلم در لحظاتی که به مشاهدهٔ محیط و حرکت گروه در طبیعت مجال میدهد، جان میگیرد؛ در بخشهایی که باید این فضا را به تنش روایی پیوند بزند، گاه ریتمی کندتر و کمتمرکزتر پیدا میکند.
با این همه، همین کیفیت مکانی است که تماشای اثر را از یک ملودرام صرف جدا میسازد. «موگامبو» در سال ۱۹۵۳ ساخته شد و بخش عمدهای از فیلمبرداری آن در آفریقا انجام گرفت؛ رویکردی که به تصویرها کیفیتی ملموس میدهد. آوا گاردنر؛ حضوری که به فیلم جان میدهد آوا گاردنر در نقش الویز کلی، نیروی پرتحرک و پیشبینیناپذیر فیلم است.
حضور او از همان آغاز، فضای سرد و مردانهٔ اردوگاه را برهم میزند. الویز زنی است که با شوخی، سرسختی و صراحت، جایگاه خود را تثبیت میکند و نمیگذارد دیگران بهسادگی دربارهاش حکم صادر کنند. جذابیت بازی گاردنر فقط در جلوهٔ ظاهری شخصیت نیست؛ او در لحن و مکثهایش نوعی آسیبپذیری را پنهان میکند که از الویز زنی ساده و تکبعدی نمیسازد.
گاردنر میان طعنه و اندوه، سبکی و جدیت، تعادلی مؤثر برقرار میکند. شوخیهایش اغلب تیز و بهیادماندنیاند، اما همین بازیگوشی میتواند سپری در برابر طردشدن یا بیاعتنایی دیگران باشد. او شخصیت را به مرکز ثقل عاطفی فیلم بدل میکند؛ حتی وقتی داستان به دیگران میپردازد، نگاه تماشاگر غالباً به واکنشهای الویز بازمیگردد.
« با این همه، همین کیفیت مکانی است که تماشای اثر را از یک ملودرام صرف جدا میسازد. »
شخصیتها و اجرا
به همین سبب، فیلم بیش از آنکه از کشمکش درونی ویکتور نیرو بگیرد، از حضور زنی نیرو میگیرد که به نظم ازپیشتعیینشدهٔ روابط تن نمیدهد. کلارک گیبل و مسئلهٔ قهرمان کمتحرک ویکتور مارسول قرار است مردی باتجربه، مغرور و مستقل باشد؛ کسی که در محیط دشوار آفریقا به مهارت و اقتدار خود تکیه میکند.
کلارک گیبل برای چنین نقشی از تصویر آشنای مردانه و مقتدر خود بهره میگیرد، اما شخصیت در بسیاری از لحظات از این تصویر فراتر نمیرود. ویکتور بیشتر واکنش نشان میدهد تا اینکه مسیر درام را فعالانه بسازد، و گفتوگوهایش گاه جای کنش و تحول را میگیرند. این محدودیت، هم به بازی و هم به نحوهٔ نوشتهشدن شخصیت مربوط است.
ویکتور بهندرت به اندازهٔ الویز یا لیندا پیچیدگی عاطفی پیدا میکند؛ کشمکش او دربارهٔ وظیفه، میل و وفاداری مطرح میشود، اما همیشه با عمقی متناسب با اهمیتش پرورده نمیشود. در نتیجه، ستارهٔ مرد فیلم، برخلاف انتظار، مرکز پرجاذبهٔ آن نیست. این نابرابری به سود گاردنر تمام میشود، ولی درام را نیز اندکی نامتوازن میکند: فیلم از یک سو مثلثی عاطفی را پیش میکشد و از سوی دیگر، یکی از اضلاع آن را کمجانتر از بقیه میسازد.
گریس کلی و ظرافتی که مجال گسترش نمییابد لیندا، با بازی گریس کلی، از جایگاهی متفاوت وارد قصه میشود. او همسر انسانشناسی است که برای پژوهش به سفر آمده، اما فاصلهٔ میان زندگی زناشویی و خواستههای شخصیاش، موقعیتی پرتنش برای او میسازد. کلی این فاصله را با خویشتنداری و ظرافت منتقل میکند.
« این محدودیت، هم به بازی و هم به نحوهٔ نوشتهشدن شخصیت مربوط است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی او در تقابل با صراحت الویز قرار دارد: یکی احساس را پنهان میکند و دیگری آن را به شوخی و کنایه بیرون میریزد. با این حال، نقش لیندا فرصت چندانی برای گسترش مستقل پیدا نمیکند. شخصیت او بیشتر در نسبت با همسرش و ویکتور تعریف میشود تا بر پایهٔ خواستهها و تجربههای خودش. بازی کنترلشدهٔ کلی به شخصیت وقار میبخشد، اما فیلم کمتر به او اجازه میدهد از آنچه در موقعیتش میگذرد، فراتر برود.
به همین دلیل، حضور او چشمگیر است، ولی تأثیر عاطفیاش در قیاس با الویز محدودتر میماند. تقابل دو بازیگر زن از جذابیتهای اثر است؛ با این تفاوت که یکی شخصیتپردازی پررنگتری دریافت میکند. شوخیها، کشمکش و ریتم نابرابر کلکلهای میان الویز و ویکتور از زندهترین بخشهای فیلماند. شوخیهای کلامی آنها تنها برای سبککردن فضا نیست؛ راهی است برای سنجیدن قدرت، نزدیکشدن بدون اعتراف و پنهانکردن علاقه در قالب مخالفت.
این گفتوگوها، هرگاه فیلم به آنها اعتماد میکند، رابطهای پرجنبوجوش و سرگرمکننده میسازند. جاذبهٔ میان دو شخصیت نه از اعلام مستقیم احساس، بلکه از بازی با فاصله و تردید شکل میگیرد. در مقابل، خط عاشقانهٔ مرکزی گاهی بیش از اندازه آشنا و کمرمق به نظر میرسد. برخی صحنهها کش میآیند یا بیش از آنچه برای پیشبرد داستان لازم است تکرار میشوند؛ از این رو، فیلم در میانهٔ راه میتواند ریتمی ناپیوسته پیدا کند.
مسئله این نیست که اثر فاقد لحظات جذاب است، بلکه جذابیت آن در همهٔ بخشها یکسان نیست. هرگاه طنز و شخصیتپردازی پیشقدم میشوند، «موگامبو» جان میگیرد؛ هرگاه درام صرفاً به حرکت معمول یک مثلث عشقی تکیه میکند، تازگیاش کاهش مییابد. نگاه تاریخی و محدودیتهای جهان فیلم تماشای فیلم امروز، علاوه بر ارزش سینمایی، به توجهی نسبت به نگاه تاریخی آن نیاز دارد.
« با این حال، نقش لیندا فرصت چندانی برای گسترش مستقل پیدا نمیکند. »
قوتها و کاستیها
روایت، آفریقا را عمدتاً در مقام فضای ماجراجویی برای شخصیتهای غربی به کار میگیرد و طبیعت و مردمان محلی اغلب از دریچهٔ تجربهٔ آنان دیده میشوند. چنین نگاهی بخشی از قراردادهای سینمای ماجرایی آن دوره است، اما برای تماشاگر امروز فاصلهای انتقادی ایجاد میکند: جهان فیلم به اندازهٔ مناظر گستردهاش، از دیدگاههای گوناگون بهره نمیبرد.
این محدودیت، البته ارزش تصویری مکانها را از میان نمیبرد، اما بر معنای آنها سایه میاندازد. طبیعت در یک لحظه سرچشمهٔ زیبایی و شگفتی است و در لحظهای دیگر به صحنهای برای آزمودن شجاعت و میل شخصیتهای خارجی بدل میشود. فیلم در مواجهه با این تناقض چندان تأمل نمیکند. از همین رو، تماشای آن هم میتواند لذتبخش باشد و هم یادآور این نکته که سینمای کلاسیک، حتی در آثار خوشساخت، گاه جهان را از زاویهای محدود قاب میگرفت.
جمعبندی «موگامبو» فیلمی است که بهترین لحظاتش را مدیون فضا، طنزهای ظریف و حضور پرقدرت آوا گاردنر است. طبیعت آفریقا به تصویرها وسعت و زیبایی میدهد و بازی گاردنر به داستان عاطفی نیرویی میبخشد که فیلمنامه همیشه قادر به حفظ آن نیست. کلارک گیبل در نقش ویکتور بیش از آنکه شخصیتی چندلایه بسازد، به هیبت آشنای مرد ماجراجو تکیه میکند؛ گریس کلی نیز، با وجود ظرافت بازی، در نقشی کمگسترش باقی میماند.
نتیجه اثری ناهموار اما دیدنی است: فیلمی که در صحنههای گفتوگو و مواجههٔ شخصیتها گرم و دلنشین میشود، اما گاه با قصهای نازک و لحظاتی کشدار از حرکت بازمیماند. تماشای آن بیش از هر چیز برای مشاهدهٔ آوا گاردنر در اوج جاذبهٔ سینماییاش و برای تجربهٔ ماجراجوییای ارزش دارد که پیوند میان طبیعت و مناسبات انسانی را، هرچند نه همیشه با عمق کافی، به تصویر میکشد.
« این محدودیت، البته ارزش تصویری مکانها را از میان نمیبرد، اما بر معنای آنها سایه میاندازد. »
ثبت دیدگاه