نقد و بررسی
نقد موزه مومیاییها (Waxworks) | 1924
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
موزهای میان نمایش و رؤیا «Waxworks» ساختهٔ پل لِنی، فیلمی صامت آلمانی از سال ۱۹۲۴ است که از موزهای مومی بهعنوان دروازهای برای ورود به جهان خیال استفاده میکند. شاعری جوان در نمایشگاهی استخدام میشود تا برای پیکرههای هارونالرشید، ایوان مخوف و جک قاتل داستان بنویسد. او و اوا، دختر صاحب موزه، این قصهها را نه همچون حکایتهایی دور، بلکه به شکل رؤیاهایی زنده و شخصی تجربه میکنند.
همین ایدهٔ ساده به فیلم اجازه میدهد میان قاب داستانی و روایتهای درون آن رفتوآمد کند؛ مرزی که بهتدریج سست میشود و تماشاگر را به فضایی میبرد که در آن موم، نمایش و زندگی از هم فاصلهٔ روشنی ندارند. فیلم در امتداد سینمای اکسپرسیونیستی آلمان قرار میگیرد، اما بهجای آنکه یک حالوهوای واحد را دنبال کند، سه لحن و سه جهان بصری متفاوت را به هم پیوند میزند.
معماریِ خیال بزرگترین نیروی فیلم در تصویرهای آن نهفته است. دکورها صرفاً پسزمینهٔ کنش نیستند؛ خودشان بخشی از شخصیت و منطق هر روایتاند. کجیها، راهروهای پیچان، شکلهای نامتعارف و تناسبهای اغراقآمیز، جهانی میسازند که قرار نیست واقعیت را بازسازی کند. این فضاها بیشتر شبیه ذهنیاند که خاطره، افسانه و هراس را در هم آمیخته است.
لِنی با قاببندیهای حسابشده و ترکیببندیهای چشمگیر، گاه پیکرهها را در دل معماری محصور میکند و گاه آنها را چنان برجسته میسازد که گویی از سطح تصویر بیرون میآیند. در بخش هارونالرشید، طراحی صحنه رنگوبویی کارناوالی و افسانهای دارد؛ اغراق در لباسها و فرمهای صحنه با لحن کمیک داستان هماهنگ است.
« شاعری جوان در نمایشگاهی استخدام میشود تا برای پیکرههای هارونالرشید، ایوان مخوف و جک قاتل داستان بنویسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بخش ایوان مخوف، فضای بصری تیرهتر و سنگینتر میشود و نورپردازی بیش از پیش بر چهرهها و اندامها تأکید میکند. دگرگونی سبک میان بخشها گاهی پیوستگی اثر را کمرنگ میکند، اما در عوض نشان میدهد که موزه فقط مجموعهای از پیکرهها نیست: هر چهره دریچهای به جهانی مستقل است. سه روایت، سه لحن ساختار سهگانهٔ فیلم از ابتدا وعدهٔ تنوع میدهد، اما این تنوع با توازن همراه نیست.
قصهٔ هارونالرشید سهمی بهمراتب گستردهتر از دو روایت دیگر دارد و فضای فیلم را با بازیگوشی، تصادفهای روایی و طنزی افسانهوار پر میکند. این بخش بیش از آنکه بر دلهره تکیه کند، به کمدی موقعیت و شوخی با اقتدار علاقهمند است. نتیجه، آغازی پرجنبوجوش و سرشار از جزئیات است، هرچند کشآمدن روایت میتواند توجه تماشاگر را از حرکت داستان منحرف کند.
بخش ایوان مخوف از نظر حالوهوا نقطهٔ چرخش فیلم است. شوخیهای بخش نخست جای خود را به ترسی درونیتر میدهند؛ ترسی که از تماشای خشونت صرف نمیآید، بلکه از فضای بیاعتماد و احساس دائمی تهدید شکل میگیرد. کوتاهتر بودن این روایت، به تمرکز آن کمک میکند و اجرای کنراد فایت به آن حضوری نافذ میبخشد.
بخش مربوط به جک قاتل، در مقابل، بیشتر به طرحی فشرده و رؤیاگون شباهت دارد تا داستانی با بسط کامل. حضور کوتاهش میتواند تأثیری فوری و غریب ایجاد کند، اما همزمان این احساس را باقی میگذارد که ایدههایش مجال کافی برای پرورش نیافتهاند. تفاوت محسوس در اندازهٔ سه روایت از ویژگیهای شناختهشدهٔ ساختار فیلم است.
« سه روایت، سه لحن ساختار سهگانهٔ فیلم از ابتدا وعدهٔ تنوع میدهد، اما این تنوع با توازن همراه نیست. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و حضور چهرهها در سینمای صامت، بازیگر ناگزیر است روایت را با بدن، صورت و حرکت منتقل کند؛ بازیهای «Waxworks» نیز از همین ظرفیت نمایشی بهره میبرند. امیل یانینگز با هارونالرشید شخصیتی پرحجم و کمیک میسازد که حضور فیزیکیاش با اغراق بصری صحنهها هماهنگ است. او در مرکز صحنه قرار میگیرد و نیروی بخش نخست را با حرکت و حالت چهره پیش میبرد.
این رویکرد در دنیای افسانهای فیلم طبیعی به نظر میرسد، هرچند ممکن است برای تماشاگر امروز گاه بیش از حد نمایشی جلوه کند. کنراد فایت در نقش ایوان، برعکس، با حضوری مهارشدهتر و چهرهای پرتنش اثر میگذارد. در اینجا بازی بهجای آنکه صرفاً بر حرکات بزرگ تکیه کند، به نگاه، سکون و کیفیت ناآرام صورت وابسته است.
ورنر کراوس نیز در بخش پایانی به اقتضای فضای کوتاه و کابوسوار آن، بیشتر حضوری شبحگون دارد تا شخصیتی پرورده. ویلیام دیترله، در نقش شاعر و چهرههای داستانهای او، پیوند میان جهان قاب و روایتهای درونی را برقرار میکند؛ پیوندی که سبب میشود این ماجراها فقط حکایتهایی جدا از یکدیگر به نظر نرسند.
رؤیا، بازنمایی و پیکرهٔ مومی موزهٔ موم برای فیلم بستری مناسب فراهم میکند تا دربارهٔ همانندی و تفاوت میان تصویر و واقعیت بازی کند. پیکرهها تقلیدی از بدن زندهاند، اما سکونشان آنها را به چیزی دیگر بدل میکند: نشانههایی که تماشاگر در ذهن خود به آنها جان میدهد. شاعر نیز دقیقاً همین کار را میکند؛ برای چهرههایی خاموش داستان میسازد و آنها را به حرکت درمیآورد.
« امیل یانینگز با هارونالرشید شخصیتی پرحجم و کمیک میسازد که حضور فیزیکیاش با اغراق بصری صحنهها هماهنگ است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از این راه دربارهٔ خودِ سینما هم سخن میگوید، بیآنکه ناچار باشد توضیحی صریح عرضه کند. تصویر متحرک به اشیای بیجان زندگی میبخشد، اما این زندگی همواره ساختهٔ نگاه، نور و خیال است. عاشقانهٔ شاعر و اوا چارچوبی فراهم میآورد که این بازی میان خیال و تجربه، وجهی عاطفی نیز پیدا کند.
حضور این رابطه میان حکایتهای تاریخی و هراسآور، فیلم را از مجموعهای صرفاً تزئینی از صحنههای نامتجانس دور میکند. البته این پیوند همیشه به یک اندازه نیرومند نیست؛ گاهی روایتهای درونی آنقدر مجال میگیرند که قصهٔ قاب به حاشیه میرود. بااینحال، همین ناپایداری با منطق رؤیایی اثر بیگانه نیست: فیلم بیشتر از آنکه روایتی کاملاً یکپارچه باشد، مجموعهای از تصویرها و حالوهواهای متغیر است.
رنگ، ریتم و ناهمواریها رنگگذاری نسخههای مختلف فیلم میتواند تجربهای متفاوت ایجاد کند و بخشی از دلنشینی یا ناخوشایندی تماشای آن را شکل دهد. رنگهای تند و غلیظ در بعضی پردهها بر حالت نمایشی و کارناوالی تصاویر میافزایند، اما همیشه با ترکیببندیها همنشین نمیشوند. گاه رنگ بهجای آنکه عمق و ظرافت ایجاد کند، بر تصویر غلبه مییابد و آن را تخت یا ناهماهنگ جلوه میدهد.
به همین دلیل، تماشاگر ممکن است همزمان مجذوب دکورها و از کیفیت برخی رنگپردازیها دلزده شود؛ تجربهای که با ناهمگونی کلی فیلم تناسب دارد. ریتم نیز همواره در خدمت ایدههای فیلم نیست. بسط زیاد بخش نخست فرصت میدهد تا جهان افسانهای آن با جزئیات ساخته شود، اما میتواند از کشش روایت بکاهد.
« فیلم از این راه دربارهٔ خودِ سینما هم سخن میگوید، بیآنکه ناچار باشد توضیحی صریح عرضه کند. »
قوتها و کاستیها
در سوی دیگر، کوتاهی بخش جک قاتل باعث میشود امکان پرداخت بیشتر شخصیت و فضای آن محدود بماند. این نابرابری احتمالاً با شرایط تولید و کنار گذاشته شدن یکی از طرحهای برنامهریزیشده برای فیلم ارتباط دارد؛ بااینهمه، هنگام تماشا همچنان بهصورت یک مسئلهٔ روایی محسوس است. جمعبندی «Waxworks» فیلمی است که بیش از هر چیز با تصویر و تخیل خود در ذهن میماند.
دکورهای خلاقانه، قاببندیهای پرابتکار و تغییر لحن میان سه روایت، آن را به تجربهای متنوع و دیدنی تبدیل میکنند. بخش ایوان مخوف بهواسطهٔ فضای ناآرام و بازی اثرگذار فایت برجسته است، در حالی که بخش هارونالرشید با طنز و اغراق خود حالوهوایی متفاوت میسازد. در مقابل، نابرابری طول روایتها، کشآمدن بخش نخست و شتاب بخش پایانی از انسجام و پرداخت کامل فیلم میکاهند؛ رنگگذاری بعضی نسخهها نیز ممکن است برای برخی تماشاگران زننده باشد.
بااینهمه، ضعفهای ساختاری اثر، نیروی بصریاش را از میان نمیبرند. این فیلم را نه باید فقط بهعنوان داستانی منظم و یکدست سنجید و نه صرفاً مجموعهای از تصویرهای تاریخی دانست. جذابیتش در فاصلهٔ میان این دو نهفته است: در تبدیل چهرههای مومی به قصه، در گذر از نمایشگاه به کابوس و در آفرینش جهانی که منطقش بیشتر به رؤیا وابسته است تا واقعگرایی.
«Waxworks» شاید در هر سه روایت به یک اندازه کامیاب نباشد، اما جسارت بصری و شیوهٔ بازیگوشانهاش با مرز میان واقعیت و خیال، آن را به اثری متمایز بدل میکند.
« در سوی دیگر، کوتاهی بخش جک قاتل باعث میشود امکان پرداخت بیشتر شخصیت و فضای آن محدود بماند. »
ثبت دیدگاه