نقد و بررسی
نقد روش نفرت از تو (How to Hate You) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ورود به دانشگاه؛ آغاز یک دوره تازه «How to Hate You» با موقعیتی آشنا آغاز میشود: اوه میری، دانشجوی سالاولی، پا به محیطی میگذارد که هم وعده تجربههای تازه میدهد و هم او را با سردرگمیهای ناگزیر بزرگشدن روبهرو میکند. دانشگاه در این روایت صرفاً پسزمینهای برای شکلگیری یک رابطه عاشقانه نیست؛ فضایی است که شخصیت اصلی در آن میآموزد خواستههای خودش را از انتظارهای دیگران جدا کند.
ورود به جمعهای تازه، تلاش برای دوستیابی و مواجهه با قرارهای عاشقانه، بخشهایی از تجربهایاند که میتوانند برای بسیاری از مخاطبان یادآور سالهای نخست جوانی باشند. قصه از همین آشناییپذیری نیرو میگیرد. میری نه قهرمانی بینقص است و نه شخصیتی که از همان ابتدا بداند چه میخواهد. او در موقعیتهای اجتماعی گاهی دستپاچه میشود، تصمیمهایش همیشه سنجیده نیست و احساساتش با سرعتی بیشتر از تجربهاش تغییر میکنند.
همین کاستیها، بهجای آنکه او را از مخاطب دور کنند، به شخصیتش گرما میبخشند. اثر میکوشد تجربه جوانی را نه به شکل مجموعهای از لحظههای باشکوه، بلکه در دل انتخابهای کوچک و لغزشهای روزمره نشان دهد. دوستی و عشق؛ دو مسیر درهمتنیده هسته عاطفی اثر بر رابطه میان دوستی و عشق بنا شده است.
میری در مسیر شناختن آدمهای تازه، ناچار میشود مرز میان صمیمیت دوستانه و کشش عاشقانه را بارها بازبشناسد. این انتخاب روایی ظرفیت جذابی دارد، زیرا روابط جوانانه را از تقلیل یافتن به یک پرسش ساده ــ «چه کسی با چه کسی خواهد بود؟» ــ نجات میدهد. در جهان داستان، رابطهها تنها وسیله رسیدن به زوج نهایی نیستند؛ هر آشنایی میتواند بخشی از شناخت شخصیت اصلی از خودش باشد.
« میری نه قهرمانی بینقص است و نه شخصیتی که از همان ابتدا بداند چه میخواهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نگاه سریال به این روابط، در بهترین لحظاتش، به جای تأکید بر شور رمانتیک صرف، بر تردید و مذاکره درونی تکیه دارد. میری باید بفهمد چه میخواهد، اما همزمان باید دریابد که خواستنِ یک نفر لزوماً به معنای کنار گذاشتن دوستان یا نادیده گرفتن نیازهای فردی نیست. از این رو، کشمکش اصلی نه فقط میان دو نفر، بلکه میان چند شکل از تعلق و استقلال شکل میگیرد.
اثر در این زمینه رویکردی متعادل دارد و تجربه عشق را همچون بخشی از زندگی جوانانه میبیند، نه تمام آن. شخصیت میری و جذابیت نقصهایش میری به دلیل تردیدهایش دوستداشتنی است. او گاهی از روی شتاب تصمیم میگیرد، نشانهها را اشتباه میخواند یا در موقعیتهایی قرار میگیرد که با کمی فاصله میتوانست از آنها دوری کند.
اما این رفتارها در کلیت شخصیتش قابلفهماند: او هنوز در حال آموختن است و تجربه کافی برای تشخیص همه پیامدهای انتخابهایش ندارد. سریال از این ناپختگی برای ساختن لحظههای طنزآمیز و گاه خجالتآور استفاده میکند، بیآنکه شخصیتش را به موضوع تمسخر بدل سازد. این ویژگی به کمدی اثر هم کمک میکند.
قرارهای ناموفق و مکثهای ناشیانه، از جنس موقعیتهایی هستند که ممکن است در روایتهای عاشقانه معمولی صرفاً برای ایجاد خنده به کار روند؛ اما اینجا اغلب بهانهای برای نزدیکتر شدن به ذهن آشفته و پرامید میریاند. شوخطبعی سریال بیش از آنکه بر اغراق یا شوخیهای پرصدا تکیه کند، از فاصله میان تصور آدمها از قرار عاشقانه و واقعیت نامرتب آن سرچشمه میگیرد.
« نگاه سریال به این روابط، در بهترین لحظاتش، به جای تأکید بر شور رمانتیک صرف، بر تردید و مذاکره درونی تکیه دارد. »
شخصیتها و اجرا
حاصل، لحنی سبکبال است که با مضمون بلوغ عاطفی تناسب دارد. فضای دانشگاه و لحظههای روزمره یکی از دلنشینترین جنبههای اثر، توجه به جزئیات ساده زندگی دانشجویی است. فضای دانشگاه با لحظههایی ساخته میشود که بهتنهایی اهمیت بزرگی ندارند، اما در کنار هم حس زیستن در یک محیط اجتماعی تازه را پدید میآورند: برخورد با همکلاسیها، گفتوگوهای پراکنده، شکلگیری دوستیها و تلاش برای جا افتادن در جمع.
این جزئیات به جهان داستان بافتی گرم میدهند و کمک میکنند دانشگاه تنها نشانهای تزئینی نباشد. همین توجه به روزمرگی، حالوهوای صمیمی روایت را تقویت میکند. اثر علاقهای ندارد که هر موقعیت را به بحران یا نقطه عطفی بزرگ تبدیل کند؛ گاهی یک تعامل کوتاه یا قرار ناموفق برای نشان دادن تغییر حالوهوای شخصیت کافی است.
این انتخاب با موضوع سال اول دانشگاه سازگار است، زیرا در چنین دورهای بسیاری از تجربههای ماندگار نه از رویدادهای عظیم، بلکه از لحظههای کوچک و تکرارشونده شکل میگیرند. در این معنا، سریال بیشتر از آنکه داستانی درباره یافتن پاسخ قطعی باشد، تصویری از آزمودن راههای مختلف است. کاستیهای روایت و شخصیتهای فرعی با وجود جذابیت فضای کلی، روایت همیشه از کلیشههای داستان عاشقانه فاصله نمیگیرد.
بعضی فرازها زودتر از آنچه لازم است قابل حدس میشوند و نشانههای مسیر آینده را آشکار میکنند. این پیشبینیپذیری لزوماً تماشای اثر را بیلذت نمیکند، اما از غافلگیری عاطفی آن میکاهد. در موقعیتهایی که سوءتفاهم یا تردید میتوانست به شناخت دقیقتر شخصیتها بینجامد، گاهی داستان به تداوم همان گره بسنده میکند و آن را بیش از اندازه نگه میدارد.
« حاصل، لحنی سبکبال است که با مضمون بلوغ عاطفی تناسب دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتهای فرعی نیز از محدودیت مشابهی رنج میبرند. آنها در ساختن فضای دانشگاه و پیش بردن روابط میری نقش دارند، اما همیشه از خواستهها و جهان شخصی مستقل برخوردار نیستند. گاه به نظر میرسد حضورشان بیش از آنکه برای نمایش زندگی خودشان باشد، به کار حرکت دادن داستان اصلی میآید. این مسئله بهویژه در اثری که دوستی را همسنگ عشق معرفی میکند اهمیت دارد؛ زیرا برای آنکه دوستیها باورپذیر بمانند، لازم است دوستان شخصیت اصلی صرفاً همراهانی در حاشیه قصه نباشند.
ریتم و دامنه احساسی ریتم اثر در آغاز با تازگی تجربههای میری همراه است و بهتدریج مخاطب را وارد فضای روزمره و روابطش میکند. با این حال، بخش میانی گاهی از شتاب میافتد. برخی موقعیتها پس از آنکه معنای اصلیشان روشن شده، بیش از اندازه ادامه پیدا میکنند و تکرار سوءتفاهمها از انرژی روایت میکاهد.
این کندی با لحن آرام و روزمره سریال بیگانه نیست، اما در بعضی لحظات میان تأمل و درجا زدن مرزی باریک ایجاد میکند. در کنار مسئله ریتم، همه موقعیتهای عاطفی نیز به عمق بالقوه خود نمیرسند. داستان گاهی زمینه مناسبی برای مکث بر ترسها، ناامنیها یا پیامدهای انتخابهای شخصیتها فراهم میکند، اما زود به سوی رویداد بعدی میرود.
در نتیجه، برخی احساسات بیشتر دیده میشوند تا آنکه واقعاً مجال پرورش پیدا کنند. با این همه، کنجکاوی درباره تصمیمهای میری تا اندازهای این کاستی را جبران میکند: مخاطب همچنان میخواهد بداند او چگونه میان میل به دوست داشته شدن، وفاداری به دوستی و نیاز به استقلال تعادل برقرار خواهد کرد.
« شخصیتهای فرعی نیز از محدودیت مشابهی رنج میبرند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «How to Hate You» اثری گرم و سبکبال درباره تجربه سال نخست دانشگاه و آشفتگیهای آشنای روابط جوانانه است. نقطه قوت اصلی آن، شخصیت ناقص اما صمیمی میری و توجه به جزئیات کوچک زندگی دانشجویی است؛ جزئیاتی که به رابطهها حس ملموس میدهند و فضای دانشگاه را از پسزمینهای بیروح فراتر میبرند.
پیوند میان عشق و دوستی نیز به روایت امکانی میدهد تا درباره شناخت خود و یافتن مرزهای رابطه سخن بگوید، بیآنکه همهچیز را به یک قصه عاشقانه صرف تقلیل دهد. در مقابل، پیشبینیپذیری بعضی فرازها، کمعمقی گاهبهگاه شخصیتهای فرعی و افت ریتم در میانه، مانع از آن میشوند که اثر به تمام ظرفیت عاطفی خود برسد.
با این حال، جذابیت آن نه در پیچیدگی پرحادثه، بلکه در صمیمیت و آشنایی تجربهای نهفته است که روایت میکند: تلاش برای فهمیدن احساسات، اشتباه کردن، نزدیک شدن به دیگران و یافتن راهی برای حفظ خود در دل رابطهها. «How to Hate You» شاید در همه لحظات جسور یا غافلگیرکننده نباشد، اما تصویری دوستداشتنی از جوانیِ در حال آزمونوخطا ارائه میدهد.

ثبت دیدگاه