نقد و بررسی
نقد همه میدانند (Everybody Knows) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جغرافیای خاطره «Everybody Knows» ساختهٔ اصغر فرهادی، فیلمی اسپانیاییزبان است که در ظاهر با یک بازگشت خانوادگی آغاز میشود: لائورا از بوئنوسآیرس به زادگاهش در حومهٔ مادرید میآید تا در مراسم عروسی خواهرش شرکت کند. اما بازگشت در این فیلم معنای سادهای ندارد. خانهها، خیابانها و چهرههای آشنا بهجای آنکه پناهگاهی امن بسازند، گذشته را به سطح میآورند؛ گذشتهای که ظاهراً پشت سر گذاشته شده، اما هنوز در روابط و انتخابهای آدمها حضور دارد.
فرهادی از همان ابتدا، جشن و گردهمایی را با حسی دوگانه تصویر میکند. شور و صمیمیت جمعی واقعی است، اما زیر آن لایهای از ناآرامی دیده میشود؛ گویی هر لبخند چیزی را پنهان میکند و هر آشنایی، امکان سوءتفاهمی تازه را در خود دارد. فیلم بهجای آنکه شهر کوچک را صرفاً پسزمینهای خوشمنظره بگیرد، آن را به شبکهای از مناسبات بدل میکند: مکانی که مردم یکدیگر را میشناسند، یا دستکم گمان میکنند که میشناسند.
معمایی که به روابط انسانی راه میبرد حادثهای ناگهانی، مسیر دیدار خانوادگی را دگرگون میکند و فیلم بهتدریج وارد قلمرو تعلیق و راز میشود. بااینحال، «Everybody Knows» بیش از آنکه بر معمایی جنایی به معنای متعارف تکیه کند، به تأثیر حادثه بر روابط میان شخصیتها علاقهمند است. پرسش مهم فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده؛ اهمیت دارد که آدمها در برابر آن چگونه رفتار میکنند، به چه کسی اعتماد میکنند و کدام بخش از گذشته را در لحظهٔ بحران به یاد میآورند.
این انتخاب، نقطهٔ قوت فیلم است. تعلیق از راه اطلاعات قطرهچکانی و تغییر فضای روابط شکل میگیرد، نه با تکیهٔ مداوم بر غافلگیریهای نمایشی. هر گفتوگو میتواند معنایی تازه پیدا کند و هر سکوت، باری سنگینتر از کلمات داشته باشد. عنوان فیلم نیز در همین چارچوب طنین مییابد: دانستن، در این جهان، امری قطعی و بیابهام نیست.
« اما بازگشت در این فیلم معنای سادهای ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاه همه چیزی را میدانند، اما هرکس تنها بخشی از حقیقت را میبیند؛ گاه آنچه دانسته میشود، با آنچه پذیرفته میشود فاصله دارد. خانواده؛ صمیمیت و میدان کشمکش فرهادی خانواده را نه پناهگاهی بینقص، بلکه مجموعهای از پیوندهای عاطفی، وابستگیها و حسابوکتابهای ناگفته میبیند. اعضای خانواده به یکدیگر نزدیکاند، اما نزدیکی الزاماً به معنای شناخت کامل نیست.
خاطرات مشترک میتوانند هم سرچشمهٔ محبت باشند و هم وسیلهای برای سرزنش؛ وفاداری نیز ممکن است در لحظهای حساس با ترس، منفعت یا احساس گناه درآمیزد. فیلم در این زمینه به شیوهٔ آشنای کارگردانش، داوری را به تماشاگر واگذار میکند. شخصیتها بهآسانی در دستههای خیر و شر جای نمیگیرند. رفتارشان از مجموعهای از فشارها و پیشینهها برمیآید و آنچه در آغاز خودخواهی یا بیرحمی به نظر میرسد، ممکن است بعدتر پیچیدهتر جلوه کند.
این نگاه انسانی، به درام عمق میدهد؛ اما گاهی انباشت رازها و رنجشهای قدیمی چنان پررنگ میشود که روابط بهجای آنکه طبیعی و چندلایه به نظر برسند، بیش از اندازه تابع نیازهای پیرنگ جلوه میکنند. بازیها و نیروی عاطفی اجراها بازیگران، مهمترین تکیهگاه فیلماند. پنهلوپه کروز در نقش لائورا، اضطراب و درماندگی را بیآنکه شخصیت را به واکنشهای یکدست فروبکاهد، با جزئیات بدنی و عاطفی منتقل میکند.
نگاههای کوتاه، مکثها و تغییرات ظریف در لحن او، بیش از فریادها وضعیت درونی شخصیت را آشکار میسازند. خاویر باردم نیز حضوری سنگین و کنترلشده دارد؛ او شخصیتی را میسازد که در برابر بحران میکوشد ظاهر خویشتندارش را حفظ کند، درحالیکه فشارها بهتدریج این ظاهر را میفرسایند. ریکاردو دارین و دیگر بازیگران گروه نیز به فیلم حس یک اجتماع زنده میبخشند.
« اعضای خانواده به یکدیگر نزدیکاند، اما نزدیکی الزاماً به معنای شناخت کامل نیست. »
شخصیتها و اجرا
اجراها در مجموع از آن نوع بازیهاییاند که بهجای نمایش مهارت، توجه را به رابطهها میکشانند. در لحظههای تنش، این طبیعیبودن اهمیت ویژهای دارد: تماشاگر احساس میکند آدمها با واکنشهایی روبهرو هستند که از شخصیت و گذشتهشان برمیخیزد، نه صرفاً از دستورهای فیلمنامه. بااینهمه، بعضی صحنههای پرهیجان به سوی ملودرام متمایل میشوند و شدت احساسات در آنها اندکی بیش از آن است که موقعیت بهتنهایی ایجاب میکند.
فضا، تصویر و حس بیاعتمادی روستای آفتابی و خانههای خانوادگی در آغاز نوید گرما و آرامش میدهند، اما فیلم بهتدریج همین فضا را ناآرام میکند. شب، خاموشی و مسیرهای آشنا کیفیتی تهدیدآمیز میگیرند. تقابل میان جشن و اضطراب، روزمرگی و خطر، به فیلم کمک میکند تا بدون تغییر کامل لحن، از درام خانوادگی به تعلیق نزدیک شود.
قاببندیهای فشرده و توجه به واکنش چهرهها، حس محصورشدن شخصیتها را تقویت میکند. بسیاری از صحنهها چنان طراحی شدهاند که تماشاگر همزمان چند نفر را در یک فضای مشترک ببیند و از فاصلهٔ میان آنها معنا بگیرد. این شیوه با مضمون فیلم هماهنگ است: آدمها در کنار هماند، اما لزوماً به یکدیگر دسترسی ندارند.
جغرافیای داستان نیز صرفاً محل وقوع ماجرا نیست؛ زادگاه، تاکستان و خانههای قدیمی حامل ردّ انتخابهای گذشتهاند و هر گوشه میتواند خاطرهای را زنده کند. ریتم و لغزشهای روایی فیلم در ساختن بحران آغازین و بالا بردن تدریجی اضطراب، مهارت نشان میدهد؛ اما این انرژی در بخشهایی از میانه یکنواخت نمیماند.
« اجراها در مجموع از آن نوع بازیهاییاند که بهجای نمایش مهارت، توجه را به رابطهها میکشانند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رفتوآمد میان شخصیتها و تکرار گفتوگوهای مربوط به رازهای خانوادگی گاهی ضرباهنگ را کند میکند. چون اثر میخواهد همزمان یک معمای پرکشش و یک درام چندنسلی باشد، در بعضی مقاطع میان پیشبردن حادثه و کاوش روانی شخصیتها تعادل کاملی پیدا نمیکند. همچنین، بخشی از اطلاعات و گرهها چنان طرح میشوند که انتظار پرداختی عمیقتر ایجاد میکنند، اما فرصت نمییابند به همان اندازه بسط پیدا کنند.
بعضی تأکیدها بر پنهانکاری و گذشتهٔ مشترک، بهجای افزودن لایهای تازه، احساس تکرار میسازند. این مسئله از ارزش بازیها و فضاسازی نمیکاهد، اما باعث میشود فیلم در همهٔ لحظهها به اندازهٔ آغازش مؤثر و متمرکز نباشد. زیرمتن اجتماعی و مسئلهٔ گذشته در زیر لایهٔ معمایی، فیلم به تفاوت جایگاه، مالکیت و احساس تعلق نیز نظر دارد.
بازگشت لائورا از آرژانتین، گذشتهٔ مهاجرت و فاصلهٔ میان زندگی بیرون از زادگاه و ماندن در آن را وارد داستان میکند. تفاوت نگاه شخصیتها به موفقیت، دارایی و منزلت اجتماعی، در دل بحران معنای تازه مییابد. فیلم این مسائل را به خطابه تبدیل نمیکند؛ آنها را در گفتوگوها، رنجشها و واکنشهای روزمره جا میدهد.
یکی از پرسشهای محوری اثر این است که گذشته تا چه اندازه میتواند از اکنون جدا شود. آنچه شخصیتها سالها پیش گفته یا انجام دادهاند، در لحظهٔ بحران از نو تفسیر میشود و بر اعتماد امروز سایه میاندازد. بااینحال، فیلم گاهی آنقدر بر پیوند راز و بحران تأکید میکند که پیچیدگی اجتماعیاش زیر بار ملودرام کمرنگ میشود.
« رفتوآمد میان شخصیتها و تکرار گفتوگوهای مربوط به رازهای خانوادگی گاهی ضرباهنگ را کند میکند. »
قوتها و کاستیها
ظرفیت این جهان برای تحلیل بیشتر وجود دارد، اما همهٔ رگههای آن به یک اندازه پرورده نمیشوند. جمعبندی «Everybody Knows» اثری است که نقطهٔ قوتش را در بازیهای نیرومند، فضای حسابشده و نگاه موشکافانه به روابط خانوادگی پیدا میکند. فرهادی با بهرهگیری از قالب معمایی، توجه را به سازوکار اعتماد و بیاعتمادی میکشاند و نشان میدهد بحران چگونه گذشتهای ظاهراً خاموش را به اکنون بازمیگرداند.
تعلیق فیلم آرام و تدریجی است و در بهترین لحظههایش، بیش از آنکه به پاسخ نهایی وابسته باشد، از تماشای تغییر رفتار آدمها نیرو میگیرد. در مقابل، کندی بخشهایی از میانه، تکرار برخی تأکیدها و پرداخت ناکافی بعضی گرهها از انسجام اثر میکاهد. پایانبندی نیز ممکن است برای بخشی از مخاطبان کمغافلگیرکننده یا ناکافی به نظر برسد؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات آن آشکار شود.
با همهٔ این کاستیها، فیلم تجربهای تأملبرانگیز از خانوادهای در محاصرهٔ خاطرات و ناگفتههاست؛ اثری که بیش از پاسخهای قطعی، بر این اندیشه تکیه دارد که شناختن نزدیکان کاری دشوارتر از آن است که عنوانش وانمود میکند.
« ظرفیت این جهان برای تحلیل بیشتر وجود دارد، اما همهٔ رگههای آن به یک اندازه پرورده نمیشوند. »
ثبت دیدگاه