نقد و بررسی
نقد میوههای شوق (Fruits of Passion) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تصویرِ رؤیا و جهانِ مصنوع فیلمِ «میوههای شور» ساختهٔ شوئیجی تِرایاما، اثری مشترک از سینمای فرانسه و ژاپن در سال ۱۹۸۱ است که داستانش را در جنوب چین میگذراند و از رمانی در ادامهٔ «داستان او» الهام میگیرد. اما شناختن این پیشینه بهتنهایی برای فهم فیلم کافی نیست: تِرایاما بیش از آنکه به بازگویی منظم یک قصه علاقهمند باشد، جهانی دیداری میسازد که در آن شهوت، قدرت، نمایش و خشونت به هم میآمیزند.
نتیجه، فیلمی است که گاه تماشاگر را با زیبایی تصویرش مسحور میکند و گاه با گسستهای رواییاش از همراهی بازمیدارد. از داستانی ساده به تجربهای نامتعارف نقطهٔ آغاز روایت، رابطهٔ او با مردی ثروتمند و بسیار مسنتر از اوست. مرد، او را به روسپیخانهای میفرستد تا فرمانبرداریاش را در موقعیتهایی تحقیرآمیز بیازماید.
در کنار این خط داستانی، جوانی فقیر به او دل میبندد و برای رسیدن به خواستهاش به شورشیان میپیوندد. این طرح در ابتدا ممکن است ساده و حتی متعارف به نظر برسد، اما فیلم کمکم از مسیر یک درام عاشقانه یا اروتیکِ سرراست خارج میشود و به فضایی غریب، نمادین و گاه رؤیاگونه قدم میگذارد. همین تغییر حالوهوا یکی از جاذبههای اصلی آن است؛ هرچند فیلم همیشه نمیتواند این گسست را به تجربهای منسجم بدل کند.
« از داستانی ساده به تجربهای نامتعارف نقطهٔ آغاز روایت، رابطهٔ او با مردی ثروتمند و بسیار مسنتر از اوست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ترکیببندیهایی چون تابلو مهمترین دستاورد فیلم در سطح تصویر است. قابها گاه چنان دقیق و آرایشیافتهاند که بیشتر به تابلوهایی زنده میمانند تا ثبت بیواسطهٔ واقعیت. رنگها، چیدمان بدنها و اشیا و معماری فضا، جهان روسپیخانه را نه صرفاً مکانی برای وقوع رویدادها، بلکه صحنهای برای تماشای قدرت و میل جلوه میدهند.
در این جهان، تصویر اغلب پیش از آنکه اطلاعاتی دربارهٔ داستان بدهد، حس و حال میآفریند: تماشاگر را به فضایی معلق و مصنوع میبرد که در آن مرز میان زیبایی و آزار، و میان خیال و واقعیت، بهآسانی مشخص نیست. برخی تصویرها بهسبب همین منطق بصری در ذهن میمانند؛ از جمله تصویر پیانویی در رودخانه که همچون شیئی ناممکن در دل منظره ظاهر میشود.
اهمیت چنین لحظههایی فقط در عجیببودنشان نیست: آنها نشان میدهند که فیلم گاهی میخواهد بهجای توضیحدادن، تداعی بسازد. بااینحال، زبان تصویریِ نیرومندش همواره به روایت خدمت نمیکند. گاه تصویر از داستان پیشی میگیرد و تماشاگر را در برابر لحظهای چشمنواز اما کماتصال به مسیر کلی فیلم قرار میدهد.
« ترکیببندیهایی چون تابلو مهمترین دستاورد فیلم در سطح تصویر است. »
شخصیتها و اجرا
لباس و دکور؛ شکوهی که پنهان نمیماند طراحی لباس و دکور از عناصر تعیینکنندهٔ هویت فیلماند. روسپیخانه نه فضایی طبیعیگرا، بلکه جهانی ساختگی و حسابشده است؛ محیطی که در آن رنگ، پارچه و آرایش صحنه، هرچیز را به بخشی از نمایش بدل میکند. همین تصنع آگاهانه به فیلم شخصیت میدهد و آن را از یک درام اروتیک معمولی جدا میسازد.
لباسها و دکورها فقط پسزمینه نیستند: به ساختن سلسلهمراتب و نقشها کمک میکنند و به مکانها حالتی آیینی و نمایشی میبخشند. بااینهمه، شکوه بصری گاهی به مسئلهای دوگانه تبدیل میشود. فیلم در طراحی جهانش آنقدر پرجلوه عمل میکند که ممکن است روایت و شخصیتها در برابر آن کمرنگ شوند.
گویی ظاهر زیبا و قصه در مسیرهای متفاوت حرکت میکنند: یکی میخواهد تماشاگر را در تصویر غرق کند، دیگری هنوز نمیداند چگونه این تصاویر را به داستانی پیوسته پیوند بزند. میل، اطاعت و نابرابری قدرت در مرکز فیلم، پرسشی ناخوشایند قرار دارد: وقتی عشق با آزمون، تحقیر و اجبار درهم میآمیزد، آیا هنوز میتوان آن را رابطهای متقابل دانست؟
« لباس و دکور؛ شکوهی که پنهان نمیماند طراحی لباس و دکور از عناصر تعیینکنندهٔ هویت فیلماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مرد، شرایط را تعیین میکند و او را در موقعیتی میگذارد که باید اطاعتش را اثبات کند. از این منظر، ماجرا تنها نمایش میل نیست؛ مطالعهای نابرابر دربارهٔ قدرت است. خواستِ مرد به قانون بدل میشود، درحالیکه تجربهٔ او در چارچوبی شکل میگیرد که دیگری ساخته است. بااینحال، فیلم همیشه این نابرابری را با ظرافت انتقادیِ کافی بررسی نمیکند.
گاهی خشونت و تحقیر چنان در زیبایی صحنهآرایی حل میشوند که تماشاگر ممکن است بیش از آنکه به پیامد انسانی آنها بیندیشد، متوجه جلوهٔ بصریشان شود. این فاصلهگذاری میتواند آگاهانه و برانگیزاننده باشد، اما گاهی نیز این پرسش را بهجا میگذارد که فیلم دقیقاً میخواهد با آنچه نشان میدهد چه موضعی بگیرد.
بیپردهبودن اثر بهخودیخود به معنای ژرفای روانشناختی یا نقد اجتماعی نیست. خردهروایت شورش و مسئلهٔ ریتم خط داستانی شورشیان، مهمترین چالش روایی فیلم است. حضور جوان فقیر و پیوند او با شورش، امکان گسترش موضوعاتی چون نابرابری طبقاتی و سلطهٔ اروپاییان را فراهم میآورد. در طرح کلی، این خردهروایت میتواند مکمل مناسبی برای داستان روسپیخانه باشد: بیرون از آن، قدرت سیاسی و اجتماعی موضوع کشمکش است؛ درون آن، قدرت در قالب رابطهای خصوصی و جنسی ظاهر میشود.
« مرد، شرایط را تعیین میکند و او را در موقعیتی میگذارد که باید اطاعتش را اثبات کند. »
قوتها و کاستیها
اما فیلم این دو سطح را همیشه بهخوبی به یکدیگر متصل نمیکند. هرگاه روایت به جوان و شورشیان میپردازد، از کشش اصلی خود فاصله میگیرد و ریتم کندتر میشود. مشکل صرفاً تغییر مسیر نیست؛ مسئله این است که پیوند میان دو خط داستانی، اغلب آنقدر نیرومند نیست که وقفه را به گسترش معنادار مضمون تبدیل کند.
به همین دلیل، تماشاگر ممکن است بخشهایی از روایت شورش را نه همچون لایهای ضروری از جهان فیلم، بلکه همچون شاخهای جداافتاده تجربه کند. این ناهماهنگی به پراکندگی کلی اثر دامن میزند. بازیگری و صدا؛ شکاف میان اجرا و فضا بازیهای فیلم نیز بخشی از همان دوگانگیاند. حضور کلاوس کینسکی در نقش مرد ثروتمند، با حالتی سرد و نامتعارف، میتواند برای برخی تماشاگران جذاب و برای برخی دیگر آزاردهنده باشد.
اجرای او بهجای آنکه همیشه به شخصیتی پیچیده و قابلفهم برسد، گاه نوعی فاصله و بیگانگی ایجاد میکند؛ احساسی که با جهان مصنوع فیلم هماهنگ است، اما لزوماً به پرداخت عمیق شخصیت نمیانجامد. دیگر بازیها نیز گاه بیشتر در خدمت ترکیببندی و فضای نمایشیاند تا ساختن روابطی زنده و باورپذیر.
« اما فیلم این دو سطح را همیشه بهخوبی به یکدیگر متصل نمیکند. »
جمعبندی
دوبلهٔ نامناسب میتواند این شکاف را تشدید کند. صدایی که با چهره و حرکت هماهنگی کافی ندارد، پیوند تماشاگر با اجرا را سست میکند و به فیلم حالتی تصنعیتر میبخشد. چون «میوههای شور» از اساس بر نمایش و فاصلهگذاری تکیه دارد، این نقص ممکن است گاهی با سبک اثر همصدا شود؛ اما در لحظاتی دیگر، بهجای آنکه انتخابی زیباییشناختی به نظر برسد، صرفاً مانعی میان تماشاگر و شخصیتهاست.
جمعبندی «میوههای شور» فیلمی نامتوازن اما بهیادماندنی است؛ اثری که در تصویر، رنگ، لباس و دکور دستاوردهایی چشمگیر دارد، اما در روایت به همان استواری نمیرسد. تغییر ناگهانی حالوهوا، جهان رؤیاگون و قابهای حسابشده، آن را از یک درام متعارف جدا میکنند؛ در مقابل، خردهروایت شورش، پراکندگی قصه و بازیهایی که گاه عمداً یا ناخواسته بیگانه مینمایند، تماشایش را دشوار میسازند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در روایت پیوسته یا شخصیتپردازی روانشناختی باشد، در تجربهٔ بصری و فضای غریب آن نهفته است. برای تماشاگرانی که سینما را بهمثابه مجموعهای از تصویرهای ماندگار و ناآرام میجویند، اثر کنجکاویبرانگیز است؛ اما کسانی که پیوند روایی و تحول روشن شخصیتها را در اولویت میگذارند، احتمالاً با فاصلهای میان زیبایی سطح و انسجام داستان روبهرو خواهند شد.
« دوبلهٔ نامناسب میتواند این شکاف را تشدید کند. »
ثبت دیدگاه