نقد و بررسی
نقد جک، پسری با قلب کوکی (Jack and the Cuckoo-Clock Heart) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای که از تیکتاک آغاز میشود «Jack and the Cuckoo-Clock Heart» بر ایدهای ساده اما سرشار از امکانهای استعاری بنا شده است: پسری با قلبی یخزده به دنیا میآید و برای زندهماندن، قلبش را با ساعت فاختهای عوض میکنند. مادلین، زنی که او را از مرگ نجات میدهد، سه قانون برای حفاظت از این قلب تازه وضع میکند؛ جک نباید عقربههای ساعت را لمس کند، خشمش را از دست بدهد یا عاشق شود.
اما قانون سوم، از همان ابتدا، بیشتر شبیه پیشگویی است تا دستورالعملی عملی. فیلم از این تمثیل برای طرح پرسشی آشنا استفاده میکند: آیا محافظت از خود، اگر به بهای دوری از تجربههای انسانی تمام شود، واقعاً نجاتبخش است؟ ساعتِ درون سینهٔ جک فقط وسیلهای مکانیکی برای زندهماندن نیست؛ جسمانیشدنِ ترس او از آسیبدیدن و نشانهای از فاصلهای است که میان میل به زندگی و هراس از پیامدهای آن کشیده میشود.
همین تمهید، داستانی عاشقانه را به افسانهای دربارهٔ شکنندگی، انتخاب و بهای خواستن تبدیل میکند. فیلم بر پایهٔ رمان و آلبومی مفهومی از Mathias Malzieu شکل گرفته و همین خاستگاه موسیقایی در ساختار آن اهمیت دارد. روایت گاه بیشتر به زنجیرهای از تصاویر، ترانهها و لحظههای عاطفی شباهت پیدا میکند تا به داستانی که همهٔ اجزایش با منطق رواییِ سختگیرانه به هم قفل شده باشند.
این انتخاب، هم بخشی از جذابیت اثر است و هم سرچشمهٔ ناهماهنگیهایش. جهانی استیمپانکی در مرز رؤیا و کابوس بزرگترین دستاورد فیلم، جهانی است که میسازد: ادینبرویی زمستانی و گوتیک، وسایل مکانیکیِ دستساز، مسیرهای سفر عجیب، و فضاهایی که گویی از دفتر طراحی یک مخترع خیالپرداز بیرون آمدهاند.
« اما قانون سوم، از همان ابتدا، بیشتر شبیه پیشگویی است تا دستورالعملی عملی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این جهان، اشیا صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنها بخشی از منطق احساسی قصهاند. ساعت، چرخدنده و سازوکارهای پیچیده با این پرسش پیوند میخورند که آیا میتوان قلب را همچون دستگاهی تنظیم کرد و احساسات را با قانون مهار ساخت. طراحی بصری فیلم عمداً به زیباییِ متعارف انیمیشنهای پرزرقوبرق متکی نیست.
چهرهها کشیده و نامعمولاند، اندامها گاه ناهنجار به نظر میرسند و محیطها از ظرافتی کجومعوج برخوردارند. این انتخاب، شخصیتها را از نمونههای آشنا جدا میکند و به اثر هویتی شخصی میبخشد؛ بااینحال، همهٔ تماشاگران با آن همراه نمیشوند. انیمیشن رایانهای گاهی خشک است و محدودیت در حالتهای چهره، بهویژه در صحنههایی که نیازمند دگرگونی عاطفی ظریفاند، فاصلهای میان مخاطب و شخصیتها ایجاد میکند.
باوجوداین، طراحی هنری اغلب بارِ همان چیزهایی را بر دوش میکشد که روایت بهتنهایی از پسشان برنمیآید. جهان فیلم را میتوان همزمان بازیگوش و تهدیدآمیز دانست؛ گویی هر گوشهاش وعدهٔ کشفی تازه میدهد، اما همان کشف ممکن است جک را به خطری دیگر نزدیک کند. منتقدان نیز به نیروی تخیل تصویری فیلم و ظرفیت آن برای ساختن فضایی نامتعارف اشاره کردهاند.
جک و تناقضِ قلبِ مکانیکی جک شخصیتی است که تناقض اصلی فیلم در وجود او متمرکز شده است: قلبش ماشینی است، اما خواستههایش بهطرزی عمیقاً انسانیاند. او همزمان محتاط و کنجکاو، تنها و مشتاقِ پیوند، و نگرانِ آیندهای است که هنوز آن را تجربه نکرده است. این دوگانگی میتواند به شخصیتی تأثیرگذار بدل شود، زیرا ترس او از عشق صرفاً ترس از یک احساس نیست؛ ترس از آن است که نزدیکشدن به دیگری، تعادل شکنندهٔ زندگیاش را برهم بزند.
« در این جهان، اشیا صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنها بخشی از منطق احساسی قصهاند. »
شخصیتها و اجرا
آکاسیا در این میان، بیش از آنکه پاسخی ساده به تنهایی جک باشد، نیرویی است که جهان بستهٔ او را از حرکت بازمیدارد. دیدارشان با موسیقی و جذابیتی افسانهوار همراه است و رابطهٔ آنها بر کششِ فوری و حسِ سرنوشتمندی تکیه دارد. این شتاب، با حالوهوای قصهگویی شاعرانهٔ فیلم تناسب دارد؛ اما فرصت چندانی برای رشد تدریجی رابطه باقی نمیگذارد.
به همین سبب، بار احساسیِ عشق آنها گاهی از جزئیات شناخت و نزدیکیشان پیشی میگیرد. جذابیت جک نیز تا حدی از همین ناتمامی میآید. او قهرمانی بینقص و مسلط نیست؛ بیشتر نوجوانی است که میکوشد بفهمد کدام بخش از ترسهایش واقعاً از خطر بیرونی میآیند و کدام بخش حاصل هشدارهاییاند که از کودکی در ذهنش حک شدهاند.
فیلم در بهترین لحظههایش این سردرگمی را به تصویری ملموس تبدیل میکند: تیکتاکی که هم ضربان است و هم شمارش معکوس. عشق، آزادی و افسانهٔ خطر هستهٔ عاطفی فیلم در تنشی قرار دارد که میان امنیت و زندگی شکل میگیرد. اگر جک از هر احساسی که بتواند به قلبش فشار بیاورد دوری کند، شاید بتواند از خطر بگریزد؛ اما در آن صورت، زندگیاش به مراقبت بیپایان از همان سازوکاری محدود میشود که او را زنده نگه داشته است.
این پرسش، فیلم را از یک قصهٔ عاشقانهٔ صرف فراتر میبرد: آیا آسیبپذیری صرفاً بهایی است که باید از آن پرهیز کرد، یا بخشی از امکانِ ارتباط و معناست؟ اثر پاسخ خود را با لحن افسانهای و تلخی شاعرانهای پیش میبرد. عشق در اینجا نه پاداشی بیدردسر است و نه نیرویی که همهچیز را بهطور جادویی حل کند.
« دیدارشان با موسیقی و جذابیتی افسانهوار همراه است و رابطهٔ آنها بر کششِ فوری و حسِ سرنوشتمندی تکیه دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در عوض، به آزمونی بدل میشود که جک را وادار میکند رابطهٔ میان ترس، میل و مسئولیت را از نو بسنجد. همین جدیت عاطفی است که میتواند برخی لحظهها را بهیادماندنی کند، هرچند زبان فیلم گاهی احساساتش را با صراحتی بیش از اندازه بیان میکند. فیلم در پرداخت این مضمون همیشه از ظرافتی یکسان برخوردار نیست.
بعضی دیالوگها چنان در خدمت بیان پیام یا تشدید حالوهوا قرار میگیرند که طبیعیبودن گفتوگو را از دست میدهند. برخی شوخیها و موقعیتهای پراغراق نیز در کنار لحظههای اندوهگین قرار میگیرند، بیآنکه گذار میان دو لحن همیشه نرم باشد. بااینحال، حتی این ناهماهنگیها به اثری تعلق دارند که احساسات را پنهان نمیکند و از بزرگنماییِ شاعرانهٔ آنها هراسی ندارد.
موسیقی؛ نیروی محرک و عامل ناهمواری موسیقی در این اثر عنصری تزئینی نیست؛ از شالودهٔ هویتی آن میآید. ریشههای داستان در آلبومی مفهومی با موسیقی گروه راک Dionysos باعث شدهاند که ترانهها بخشی از زبان روایی فیلم باشند. آمیزش راک با فضای گوتیک و خیالپردازیِ استیمپانکی، به اثر انرژیای میدهد که آن را از موزیکالهای انیمیشنیِ متعارف متمایز میکند.
ترانهها میتوانند به صحنهها ضرباهنگی ناگهانی ببخشند و جهان فیلم را به نمایشی کوچک و سیار تبدیل کنند. بااینحال، حضور موسیقی همیشه به سود روایت نیست. برخی ترانهها با موقعیت عاطفیِ صحنه چفت نمیشوند و بهجای آنکه احساس را ژرفتر کنند، توجه را از آن منحرف میسازند. چون فیلم در فاصلهٔ میان قصهگویی، اجرای موسیقایی و خیالبافی پیوسته جابهجا میشود، گاهی روشن نیست کدام عنصر باید مرکز توجه باشد.
« در عوض، به آزمونی بدل میشود که جک را وادار میکند رابطهٔ میان ترس، میل و مسئولیت را از نو بسنجد. »
قوتها و کاستیها
این چندپارگی بخشی از جسارت اثر است، اما گاه به حسِ ناپایداری نیز میانجامد. در بهترین لحظهها، موسیقی همان کاری را انجام میدهد که تصویر و داستان بهتنهایی نمیتوانند: هیجان خام و بیقرار جک را بیرونی میکند. در لحظههای کماثرتر، ترانه بیشتر به نشانهای از هویت فیلم شبیه است تا نیرویی که از دل موقعیت ضرورت پیدا کرده باشد.
نتیجه، تجربهای ناهموار اما بهیادماندنی است؛ تجربهای که ممکن است یک تماشاگر را مسحور کند و دیگری را از انسجام روایی دور سازد. روایتِ پرحادثه و شخصیتهای پیرامونی نیمهٔ نخست فیلم، با معرفی خانهٔ مادلین، قوانین قلب و نخستین مواجهههای جک با جهان بیرون، چارچوبی روشن برای قصه میسازد.
سپس سفرها و برخوردهای تازه، محدودهٔ داستان را گستردهتر میکنند و چهرههای گوناگونی را وارد آن میسازند. این گسترش به فیلم فرصت میدهد که از یک افسانهٔ خانگی به ماجرایی اروپایی و خیالانگیز تبدیل شود؛ اما هر ایستگاه تازه، الزاماً به رشدِ درونی شخصیتها کمک نمیکند. در نیمهٔ دوم، رویدادها و فضاها گاه چنان سریع پشت سر هم میآیند که پیوند میانشان سست میشود.
فیلم از کشف یک مکان تازه یا ورود شخصیتی نامتعارف لذت میبرد، اما همیشه برای پیامدهای عاطفیِ هر برخورد زمان کافی نمیگذارد. نتیجه آن است که بعضی شخصیتهای فرعی بیشتر همچون تصویرهایی شگفت یا شوخیهایی بصری در ذهن میمانند تا انسانهایی با مسیر مستقل. مادلین، بهواسطهٔ پیوندش با جک و نقشی که در شکلگیری جهانبینی او دارد، ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارد؛ بااینحال، فیلم همیشه این ظرفیت را تا انتها به کار نمیگیرد.
« این چندپارگی بخشی از جسارت اثر است، اما گاه به حسِ ناپایداری نیز میانجامد. »
جمعبندی
این پراکندگی به معنای بیارزششدن ماجراجوییها نیست. بسیاری از آنها به ساختن حسِ حرکت و بیقراری کمک میکنند و با روح داستانی همراهاند که نمیخواهد به واقعگراییِ روزمره محدود بماند. مسئله بیشتر در میزان تعادل است: اثر گاهی چنان به دنبال تصویر یا موقعیتی تازه میرود که رشتهٔ روایی و پیوندهای عاطفی، برای لحظاتی از دسترس بیرون میروند.
جمعبندی «Jack and the Cuckoo-Clock Heart» فیلمی نامتعارف و نابرابر است که ارزش اصلیاش را در یکدستیِ بینقص نمیتوان جستوجو کرد. جهان استیمپانکی، طراحی بصریِ خاص، موسیقی راک و ایدهٔ قلبی که هم ابزار بقاست و هم استعارهای از آسیبپذیری، به آن شخصیت میبخشند. در سوی دیگر، خشکیِ گاهبهگاه انیمیشن، دیالوگهای تصنعی، ناهمخوانی برخی ترانهها و پراکندگی روایت مانع میشوند که همهٔ این عناصر به تجربهای کاملاً منسجم تبدیل شوند.
بااینهمه، فیلم از آن آثاری است که نقصهایش بخشی از چهرهٔ شخصی آناند. نه همیشه در بیان احساساتش ظریف است و نه همیشه میداند چگونه ماجراجوییهایش را به خطی محکم پیوند دهد، اما تخیل بصری و تلخی شاعرانهاش در خاطر میماند. این اثر بیش از آنکه داستانی دربارهٔ ساز
« این پراکندگی به معنای بیارزششدن ماجراجوییها نیست. »
ثبت دیدگاه