نقد و بررسی
نقد Disappearance at Clifton Hill | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری در آستانهٔ محو شدن «ناپدیدشدن در کلیفتون هیل» بیش از آنکه صرفاً معمایی دربارهٔ ربودهشدن کودکی باشد، فیلمی دربارهٔ حافظهای است که در گذر زمان شکل عوض میکند؛ گاهی حقیقت را پنهان میسازد و گاهی جای خالی آن را با روایتهایی نامطمئن پر میکند. ابی، پس از مرگ مادرش، به آبشار نیاگارا بازمیگردد و در همان حال که با میراث خانوادگی و مسافرخانهٔ فرسوده روبهروست، خاطرهای قدیمی دوباره به سراغش میآید: تصویری محو از پسری یکچشم که گمان میکند ربودهشدنش را دیده است.
بازگشت به گذشته برای او نه راهی مستقیم به سوی پاسخ، بلکه ورود به شبکهای از سرنخهای لغزان، آدمهای مشکوک و روایتهای متضاد است. آلبرت شین از این موقعیت برای ساختن تریلری استفاده میکند که بیش از پاسخدادن، بر تردید و ناآرامی تکیه دارد. پرسش محوری فیلم فقط این نیست که بر سر پسر چه آمده؛ مسئله این است که ابی چه چیزی را واقعاً به یاد میآورد و تا چه اندازه میتوان به روایت او اعتماد کرد.
این جابهجاییِ کانون، به داستان وجهی روانشناختی میبخشد و آن را از یک معمای جنایی متعارف دور میکند. ابی؛ راویای که نمیتوان بهسادگی باورش کرد یکی از انتخابهای هوشمندانهٔ فیلم، ساختن قهرمانی بینقص و قابل اتکا نیست. ابی با بازی توپنْس میدلتون، زنی است که میل به کشف حقیقت در او با عادت به دروغگویی و دستکاری روایتها درهم آمیخته است.
« آلبرت شین از این موقعیت برای ساختن تریلری استفاده میکند که بیش از پاسخدادن، بر تردید و ناآرامی تکیه دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او گاهی با اعتمادبهنفس از خود تصویری میسازد که با واقعیت فاصله دارد؛ رفتاری که هم وسیلهای برای پیشبردن تحقیقش میشود و هم سایهای بر اعتبار او میاندازد. تماشاگر، درست مانند کسانی که ابی با آنها روبهرو میشود، ناچار است میان حرفهایش و انگیزههای احتمالیاش فاصله بگذارد. میدلتون این دوگانگی را با بازیای پرتحرک و چندلایه پیش میبرد.
ابی صرفاً زنی کنجکاو نیست که از سر وظیفه به دنبال پروندهای قدیمی افتاده باشد؛ او انگار برای ساماندادن به آشفتگی درونی خود، به این جستوجو چنگ میزند. در صحنههایی که با دیگران گفتوگو میکند، جسارت و آسیبپذیریاش کنار هم دیده میشوند. گاه به نظر میرسد کنترل موقعیت را در دست دارد، اما همان اطمینان میتواند پوششی برای اضطراب یا بیثباتی باشد.
نیروی بازی او کمک میکند فیلم، با وجود لغزشهای داستانیاش، همچنان بر محور شخصیت اصلی حرکت کند. آبشار نیاگارا؛ پسزمینهای که به شخصیت بدل میشود فضای فیلم از مهمترین سرمایههای آن است. نیاگارای این اثر نه تصویری کارتپستالی از منظرهای باشکوه، بلکه شهری آکنده از جاذبههای توریستی، تابلوهای رنگارنگ، فضاهای فرسوده و نوعی هیاهوی مصنوعی است.
« میدلتون این دوگانگی را با بازیای پرتحرک و چندلایه پیش میبرد. »
شخصیتها و اجرا
آبشار در پسزمینه حضوری عظیم و دائمی دارد، اما این شکوه طبیعی با ابتذال و تجاریبودن پیرامونش در تضاد قرار میگیرد. همین ناهمخوانی، به فیلم هویتی ویژه میدهد: شهری که میفروشد و سرگرم میکند، اما در زیر سطح پرزرقوبرقش رازها و زخمهای قدیمی را پنهان نگه میدارد. تصویربرداری کاترین لوتس و نورپردازی، این جهان را در مرز میان واقعیت و کابوس نگه میدارند.
فضاهای داخلی، خیابانهای شبانه و مکانهای تفریحی، گاه چنان نامأنوس و خاموش ثبت میشوند که انگار شهر خود بخشی از ذهن آشفتهٔ ابی است. فیلم از این جغرافیا برای ایجاد تعلیق بهره میگیرد، نه فقط بهعنوان نشانی برای وقوع داستان. نیاگارا در اینجا مکانی است که گذشته در آن بهآسانی دفن نمیشود و هر گوشهاش میتواند دریچهای به سوی روایتی تازه باشد.
معما و بازی با حقیقت روایت، اطلاعات را قطرهقطره در اختیار تماشاگر میگذارد و پیگیری ابی را از خلال برخوردهای تازه و سرنخهای گوناگون شکل میدهد. حضور والتر، چهرهای محلی و علاقهمند به روایت پروندههای جنایی، از جمله عناصر نامتعارف فیلم است. دیوید کراننبرگ این شخصیت را با ترکیبی از وقار و غرابت بازی میکند؛ گویی او هم بخشی از جهان واقعی داستان است و هم تجسم وسوسهٔ تبدیل هر حادثه به نظریهای بزرگتر.
« تصویربرداری کاترین لوتس و نورپردازی، این جهان را در مرز میان واقعیت و کابوس نگه میدارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پیوند میان پادکست، خاطرات محلی و پروندهٔ قدیمی، نشان میدهد که حقیقت چگونه در عصر بازگویی و بازتفسیر، به کالایی برای شنیدن و بحثکردن بدل میشود. بااینحال، همین ساختارِ مبتنی بر ابهام گاهی از کنترل خارج میشود. شخصیتها اطلاعاتی میدهند که نه همیشه مسیر تحقیق را روشن میکند و نه بهقدر کافی به پیچیدگی روانی آنها میافزاید.
برخی برخوردها چنان بهموقع رخ میدهند که بهجای سرنوشتسازبودن، تصنعی به نظر میرسند. فیلم میخواهد جهانش پر از آدمهایی باشد که حقیقت را پنهان میکنند یا به شکل خاص خود بازمیگویند، اما در نتیجه، مرز میان ابهامِ هدفمند و آشفتگیِ فیلمنامه بارها باریک میشود. تصویر، صدا و ریتم تعلیق موسیقی فیلم، ساختهٔ الکس سووینسکی و لیلند ویتی، بهجای آنکه صرفاً زیرِ صحنهها حرکت کند، گاه با ضرباهنگی ناآرام وارد میشود و حس تشویش را تقویت میکند.
ترکیب صدا و تصویر، بهویژه در لحظههایی که ابی با خاطرهٔ کودکیاش درگیر میشود، فضایی میسازد که در آن گذشته نه یک اتفاق پایانیافته، بلکه حضوری زنده و مزاحم است. این انتخابها به فیلم کیفیتی وهمآلود میدهند و تماشاگر را در حالتی از انتظار نگه میدارند. ریتم اثر نیز بهجای شتابزدگی یک تریلر معمول، گاه مکث میکند تا محیط و حالوهوای شهر دیده شوند.
« بااینحال، همین ساختارِ مبتنی بر ابهام گاهی از کنترل خارج میشود. »
قوتها و کاستیها
این کندی در بخشهایی به سود فیلم است، زیرا به تنهایی و آشفتگی ابی مجال میدهد؛ اما در بخشهای دیگر، پیگیری معما را کمرمق میکند. هنگامی که پیشرفت داستان بیشتر به تصادفها و برخوردهای ناگهانی وابسته میشود، تعلیق جای خود را به انتظار برای سرنخ بعدی میدهد. در نتیجه، فیلم از نظر حسی اغلب مؤثرتر از نظر روایی عمل میکند.
آنچه فیلم کم میآورد ضعف اصلی «ناپدیدشدن در کلیفتون هیل» کمبود ایده نیست، بلکه ناتوانی در تبدیل همهٔ ایدههایش به روایتی منسجم و قانعکننده است. خاطرهٔ نامطمئن، شخصیت دروغگو، شهر گردشگریِ رازآلود و پروندهای که به شکلهای گوناگون بازگو میشود، هرکدام ظرفیت چشمگیری دارند؛ اما کنار هم همیشه به تعادل نمیرسند.
بعضی پیچشها بیشتر برای حفظ غافلگیری به کار میروند تا برای تعمیق شخصیتها یا روشنکردن مضمون. وقتی هر روایت میتواند مشکوک باشد، تماشاگر به جای آنکه عمیقتر درگیر شود، ممکن است احساس کند هیچ سرنخی وزن کافی ندارد. دیالوگها نیز در همهٔ لحظهها از پسِ این بار برنمیآیند. برخی گفتوگوها کارکردی و توضیحیاند و کمتر به لایههای عاطفی شخصیتها راه پیدا میکنند.
« در نتیجه، فیلم از نظر حسی اغلب مؤثرتر از نظر روایی عمل میکند. »
جمعبندی
رابطهٔ ابی با خواهرش لور، برای نمونه، میتوانست با جزئیاتی بیشتر به فیلم نیروی انسانی بدهد و تعارض میان جستوجوی گذشته و ضرورت زندگی در اکنون را برجستهتر کند. پایانبندی نیز، بیآنکه وارد جزئیاتش شویم، برای گروهی از تماشاگران ممکن است به اندازهٔ زمینهچینیهای فیلم رضایتبخش نباشد.
اثر به ابهام وفادار میماند، اما همیشه روشن نیست که این ابهام به معنای چندلایگی است یا نتیجهٔ حلوفصلنکردن برخی مسیرهای روایی. جمعبندی «ناپدیدشدن در کلیفتون هیل» تریلری است که بیش از انسجام کامل معما، به فضاسازی، شخصیت محوری و حسِ ناپایداری حقیقت متکی است. بازی گیرای توپنْس میدلتون، سیمای غریب و جذاب نیاگارا، نورپردازی حسابشده و موسیقی ناآرام، فیلم را به تجربهای دیدنی بدل میکنند؛ تجربهای که گاه بیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسش برمیانگیزد.
در سوی دیگر، تصادفهای پرشمار، روایتِ گاه شلخته و گفتوگوهای کماثر، مانع میشوند اجزای جذاب فیلم به اثری کاملاً استوار تبدیل شوند. این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که از تریلرهای متکی بر حالوهوا، شخصیتهای نامطمئن و پایانهای نهچندان قطعی استقبال میکنند. جذابیتش در این است که شهر و خاطره را همچون دو معمای درهمتنیده پیش میبرد؛ کاستیاش آنکه گاهی آنقدر به لغزندگی حقیقت دل میبندد که مسیر داستان را نیز لغزان و کمقاعده میسازد.
ثبت دیدگاه