نقد و بررسی
نقد تخته سیاه (Blackboards) | 2000
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تختهسیاه در سرزمین بیقرار «تختهسیاه» ساختهٔ سمیرا مخملباف، فیلمی دربارهٔ آموزش است؛ اما نه از آن دست روایتهایی که کلاس درس را پناهگاهی روشن در برابر تاریکی جهان میسازند. اینجا درسدادن در دل جنگ و آوارگی رخ میدهد، جایی که آدمها نه فرصت نشستن دارند و نه نیازی فوری به خواندن و نوشتن احساس میکنند.
دو آموزگار کرد، با تختههایی بر پشت، در نواحی کوهستانی و مرزی به جستوجوی شاگرد میروند. یکی به گروهی از پیرمردان آواره میپیوندد و دیگری راهش را با پسرانی همراه میکند که برای گذران زندگی بار قاچاق میبرند. فیلم از همین برخورد نامتوازن میان آرمان آموزش و ضرورت بقا، جهان خود را میسازد.
قصهای که از حرکت شکل میگیرد روایت، بهجای آنکه بر گرهگشاییهای متعارف تکیه کند، با جابهجایی و مواجهه پیش میرود. آموزگاران میروند، گروهها از مسیرهای دشوار میگذرند و آدمها، گاه بیآنکه فرصت آشنایی پیدا کنند، از کنار یکدیگر عبور میکنند. در این ساختار، جاده و کوه صرفاً پسزمینه نیستند؛ خود به نیرویی تعیینکننده بدل میشوند.
مسیرها طولانیاند، مقصدها نامطمئن و توقفها اغلب موقت. این شیوه با تجربهٔ زیستهٔ شخصیتها تناسب دارد: آنان در جهانی زندگی میکنند که ثبات در آن معنای چندانی ندارد. بااینحال، همان انتخاب فرمی که بیقراری را به شکلی ملموس منتقل میکند، گاهی به نقطهضعف فیلم تبدیل میشود. رفتوآمدهای مکرر و صحنههای طولانی راهپیمایی ممکن است حس فرسودگی را به تماشاگر منتقل کنند، اما در بعضی لحظات بیش از آنکه چیزی به شناخت شخصیتها بیفزایند، فقط زمان را کش میدهند.
« دو آموزگار کرد، با تختههایی بر پشت، در نواحی کوهستانی و مرزی به جستوجوی شاگرد میروند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حرکت پیوسته همیشه به معنای پیشرفت روایت نیست. تختهسیاه؛ ابزار، بار و پناهگاه مرکزیترین تصویر فیلم، تختهسیاهی است که از معنای معمول خود فاصله میگیرد. آموزگار آن را برای نوشتن و آموختن حمل میکند، اما در جهان فیلم، این وسیله بهسادگی به بخشی از امکانات روزمرهٔ بقا بدل میشود: چیزی برای حملکردن، پناهگرفتن یا کمک به بدنی آسیبدیده.
این دگرگونی نه با توضیحی خطابی، بلکه از راه موقعیتها و تصویرها شکل میگیرد. همین خویشتنداری، اثر نمادین تختهسیاه را بیشتر میکند. تخته هم نشانهٔ امید به انتقال دانایی است و هم شاهدی بر نابسندگی آن امید در شرایطی که گرسنگی، خطر و بیخانمانی اولویت دارند. فیلم آموزش را تحقیر نمیکند؛ نشان میدهد که ارزش آن، هرقدر بنیادی، نمیتواند نیازهای فوری را از میان ببرد.
در چنین وضعی، تختهسیاه زمانی واقعاً کارآمد است که به نیاز اکنون پاسخ دهد، نه فقط وعدهٔ آیندهای بهتر را با خود حمل کند. این تصویر تلخ، یکی از دقیقترین راههای فیلم برای پیوند دادن اندیشه و ماده است. دو آموزگار، دو شکل مواجهه دو خط داستانی، دو برخورد متفاوت با مردمی را پیش میگذارند که زندگیشان از حرکت و تهدید پر شده است.
سعید به گروهی از سالمندان آواره نزدیک میشود؛ آدمهایی که خواستههایشان با خیال پیشرفت آموزشی تنظیم نشده و بیشتر در پی بازگشت، همراهی یا گذراندن روزهای باقیماندهاند. در این میان، رابطهٔ او با حلاله نیز در همان فضای نیاز و ناامنی شکل میگیرد؛ پیوندی که از دل شرایط دشوار سر برمیآورد، نه از مقدمات معمول یک عاشقانه.
« حرکت پیوسته همیشه به معنای پیشرفت روایت نیست. »
شخصیتها و اجرا
ریبوئیر در سوی دیگر، با پسرانی همراه میشود که بار قاچاق را از مرز میگذرانند. آموزش برای آنان مسئلهای انتزاعی نیست؛ باید در کنار کار سخت، خطر و نیازهای روزانه جایی برای خود پیدا کند. میل یکی از پسران به یادگیری، بهویژه هنگامی که با توانایی او در قصهگویی روبهرو میشویم، تصور سادهانگارانهٔ «آموزگار دانا و شاگرد ناآگاه» را برهم میزند.
فیلم یادآوری میکند که دانایی همیشه در شکل رسمی مدرسه ظاهر نمیشود؛ گاهی کسی که قرار است درس بگیرد، پیشاپیش چیزی برای بخشیدن دارد. واقعگرایی و شاعرانگی فیلم در تصویرپردازی، به زیبایی کوهستان دل میسپارد، اما این زیبایی را با آسودگی یا رهایی یکی نمیگیرد. پهنههای باز و مسیرهای سنگلاخی، هم چشماندازی تماشاییاند و هم فضای دشواری که آدمها را در خود کوچک و آسیبپذیر نشان میدهد.
قابها اغلب به جای آنکه محیط را تزئین کنند، فاصلهٔ میان آدمها و امنیت ازدسترفته را نمایان میسازند. چشمانداز زیباست، اما برای کسانی که در آن میگذرند، الزاماً دلپذیر نیست. شیوهٔ فیلم در پیوند واقعگرایی با تمثیل نیز اهمیت دارد. جنگ را نه فقط از خلال رویدادهای بزرگ، بلکه از راه اثرش بر بدنها، مسیرها و انتخابهای روزمره حس میکنیم.
در برابر این واقعگرایی سخت، لحظههایی شاعرانه سربرمیآورند؛ نه بهعنوان گریز از واقعیت، بلکه همچون صورتهایی فشرده از آن. قصهای که پسر تعریف میکند و سخن حلاله دربارهٔ قلبی که به قطار میماند، از همین جنساند: کوتاه، بهیادماندنی و عاطفی، بیآنکه به توضیحی طولانی نیاز داشته باشند.
« ریبوئیر در سوی دیگر، با پسرانی همراه میشود که بار قاچاق را از مرز میگذرانند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها و حضور آدمها بازیها در هماهنگی با جهان کمپیرایهٔ فیلم پیش میروند. شخصیتها کمتر در قالب گفتوگوهای مفصل روانشناختی معرفی میشوند؛ حضورشان از رفتار، مکث، خستگی و واکنشهای کوچک شکل میگیرد. این رویکرد برای فیلمی که بر حرکت و بقا بنا شده مناسب است، هرچند ممکن است گاهی فاصلهای میان تماشاگر و آدمهای داستان ایجاد کند.
ما با آنان روبهرو میشویم، اما همیشه به درونشان راه نمییابیم. سعید، ریبوئیر و حلاله بهواسطهٔ موقعیتهایشان معنا پیدا میکنند، نه از راه تحولهای نمایشی پررنگ. همین امر باعث میشود لحظههای عاطفی فیلم اثرگذار باشند: عاطفه ناگهان از دل خشونت یا سکوت بیرون میزند و به همین دلیل تصنعی به نظر نمیرسد.
در عین حال، برخی گذارها چنان موجز یا گسستهاند که شخصیتها فرصت کافی برای گسترش پیدا نمیکنند. این محدودیت با جهانِ پراکندهٔ فیلم سازگار است، اما در بخشهایی به کمرمقی پیوندهای روایی میانجامد. ریتم؛ میان ماندگاری و فرسودگی کندی «تختهسیاه» تا اندازهای انتخابی آگاهانه است. فیلم میخواهد وزن مسیر را احساسپذیر کند و تماشاگر را با زمان کشدار انتظار، راهرفتن و جستوجو روبهرو سازد.
اگر روایت با شتاب بیشتری پیش میرفت، شاید بخشی از حس بیپناهی و بیسرانجامی مسیرها از دست میرفت. اما میان ایجاد تجربهٔ فرسودگی و فرسودهکردن تماشاگر، فاصلهای باریک وجود دارد و فیلم همیشه این مرز را بهخوبی حفظ نمیکند. تکرار راهپیماییها در لحظههایی معنای تازهای میسازد: گروهها در حرکتاند، اما جهان برایشان گشوده نمیشود.
« بازیها و حضور آدمها بازیها در هماهنگی با جهان کمپیرایهٔ فیلم پیش میروند. »
قوتها و کاستیها
در لحظههایی دیگر، تکرار از نیروی معنایی تهی میشود و به ایستایی میرسد. همچنین روایت گاهی میان موقعیتهای مختلف میچرخد، بیآنکه پیوند درونی آنها بهاندازهٔ کافی روشن یا پرقدرت باشد. این پراکندگی بخشی از حالوهوای آوارگی است، اما میتواند برای تماشاگرانی که انتظار خط داستانی پیوستهتری دارند، حوصلهسربر شود.
جمعبندی «تختهسیاه» فیلمی کمادعا و دشوارپسند است که بهجای ارائهٔ قهرمانی پیروز یا پایانی تسلیبخش، زندگی آدمهایی را دنبال میکند که هر روز باید راهی برای ادامهدادن بیابند. قوت اصلی آن در تصویرها و لحظههای فشردهاش نهفته است: تختهای که کارکردش تغییر میکند، پسری که قصهای در آستین دارد، یا زنی که احساسش را با تصویری ساده و تکاندهنده بیان میکند.
فیلم از همین جزئیات به پرسشی بزرگتر میرسد: وقتی امنیت و خوراک در دسترس نیست، آموزش و امید چه جایگاهی پیدا میکنند؟ پاسخ اثر، نه خوشبینانه است و نه بدبینانهٔ محض. یادگیری همچنان ارزشمند میماند، اما نمیتواند جای نان، خانه و امنیت را بگیرد؛ و انسانها، حتی در دل فقدان، لحظههایی از قصه، پیوند و عاطفه میآفرینند.
کندی و گسست روایت ممکن است تجربهٔ تماشا را دشوار کند، بااینحال تصاویر ماندگار و نگاه انسانی فیلم در ذهن باقی میمانند: تصویری از جهانی که در آن تختهسیاه هنوز بر پشت آدمهاست، اما معنایش را باید در هر موقعیت از نو پیدا کرد.
« در لحظههایی دیگر، تکرار از نیروی معنایی تهی میشود و به ایستایی میرسد. »
ثبت دیدگاه