نقد و بررسی
نقد رولربال (Rollerball) | 2002
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای پرکشش در میدانی بیرحم «Rollerball» محصول سال ۲۰۰۲، به کارگردانی John McTiernan، بر ایدهای بنا شده که بهخودیخود نیروی نمایشی فراوانی دارد: ورزشی آیندهنگر که در آن سرعت، خطر و خشونت نه پیامدهای ناخواسته، بلکه بخشی از کالای سرگرمیاند. جاناتان، مارکوس و آورورا در رقابتی شرکت میکنند که برگزارکنندهاش، الکسی پتروویچ، با تشدید خطرها میکوشد توجه تماشاگران را بیشتر و نمایش را هیجانانگیزتر کند.
همین کشمکش میان ورزشکاران و کسی که بازی را اداره میکند، میتوانست بستری باشد برای پرسشهایی درباره استثمار، نمایش خشونت و مسئولیت تماشاگر. فیلم در طرح اولیهاش وعدهی جهانی پرتنش میدهد؛ جهانی که در آن بدن بازیکنان به ابزار تبلیغات و جذب مخاطب بدل شده است. اما میان جذابیت مفهوم و کیفیت پرداخت، فاصلهای چشمگیر وجود دارد.
«Rollerball» بارها به موضوعاتی اشاره میکند که میتوانستند هستهی دراماتیک اثر باشند، اما بهندرت آنها را با دقت و پیوستگی میپروراند. آیندهای که بیشتر حالوهوای دوران ساخت خود را دارد فضای فیلم، با سالنهای پرنور، لباسهای نمایشی، هیاهوی رسانهای و موسیقی پرانرژی، بیش از آنکه تصویری منسجم از آینده بسازد، بازتابی از ذوق پرسروصدای اوایل دههی دوهزار است.
« اما میان جذابیت مفهوم و کیفیت پرداخت، فاصلهای چشمگیر وجود دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ویژگی گاهی به اثر جذابیتی نوستالژیک میدهد: تماشاگر با جهانی روبهرو میشود که انگار میخواهد همهچیز را همزمان بلندتر، سریعتر و خشنتر کند. بااینحال، فیلم در ساختن قواعد این جهان و نشاندادن تأثیر آن بر زندگی شخصیتها چندان پیگیر نیست. رولربال قرار است ورزشی تازه و فراگیر باشد، اما سازوکارهای آن اغلب بهروشنی توضیح داده نمیشوند.
فیلم بهجای آنکه مخاطب را آرامآرام با منطق بازی آشنا کند، او را میان مسابقهها، واکنش تماشاگران و کشمکشهای پشتصحنه جابهجا میکند. در نتیجه، جهان داستانی بیشتر مجموعهای از نشانههای آشنا دربارهی سرگرمی تجاری و خشونت رسانهای است تا جامعهای آیندهنگر با قواعدی قابل لمس. مسابقههایی پرتحرک، اما دشوارفهم مسابقههای رولربال باید نقطهی قوت اصلی فیلم باشند؛ جایی که حرکت، برخورد و خطر، مضمون اثر را به تجربهای حسی تبدیل میکنند.
اما تدوین شتابزده و آشفته، اغلب بهجای افزایش هیجان، وضوح صحنهها را کاهش میدهد. برشهای پیاپی و تغییرهای ناگهانی زاویه، تشخیص موقعیت بازیکنان و دنبالکردن روند بازی را دشوار میکنند. تماشاگر گاه بهجای آنکه از کشمکش مسابقه لذت ببرد، ناچار است حدس بزند چه اتفاقی افتاده و چه کسی در چه موقعیتی قرار دارد.
« بااینحال، فیلم در ساختن قواعد این جهان و نشاندادن تأثیر آن بر زندگی شخصیتها چندان پیگیر نیست. »
شخصیتها و اجرا
این آشفتگی فقط مسئلهای فنی نیست؛ مستقیماً بر اثرگذاری درام نیز اثر میگذارد. وقتی خطر یک حرکت یا پیامد برخوردها بهروشنی دیده نمیشود، تعلیق و نگرانی هم شکل نمیگیرد. فیلم میخواهد سرعت را به نیرویی سینمایی بدل کند، اما در بسیاری از لحظهها مرز میان پرشتابی و بینظمی را از دست میدهد.
صحنهی دید در شب؛ جسارت یا لغزش؟ سکانس طولانیِ دید در شب از جنجالیترین انتخابهای بصری فیلم است. تصویر تیره، دانهدانه و نامأنوس میشود و صداگذاری نیز بر اغتشاش صحنه میافزاید. این بخش در نگاه نخست شاید تلاشی باشد برای ایجاد حسی خام، متفاوت و آشفته؛ اما اجرای آن چنان ناپایدار است که بهجای آنکه مخاطب را در دل حادثه قرار دهد، ممکن است او را از آن بیرون بکشد.
برای برخی تماشاگران، همین نامتعارفبودن به بخشی از جذابیت ناخواستهی فیلم تبدیل میشود: صحنهای که بیش از آنکه ترسناک یا پرتنش باشد، عجیب و حتی مضحک به نظر میرسد. چنین واکنشی قابل فهم است، زیرا فیلم اطمینان نمیدهد که این انتخاب را باید جدی گرفت یا آن را نوعی نمایش اغراقآمیز دانست.
« این آشفتگی فقط مسئلهای فنی نیست؛ مستقیماً بر اثرگذاری درام نیز اثر میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ابهام در لحن، اینجا نه به پیچیدگی هنری، بلکه به سردرگمی میانجامد. شخصیتها میان تیپ و فرصت ازدسترفته جاناتان محور روایت است، اما فیلم برای تبدیل او به قهرمانی باورپذیر، زمان و ابزار کافی فراهم نمیکند. انگیزههایش روشناند، ولی تحول درونیاش چندان عمیق یا تدریجی نیست. Chris Klein نیز در نقش اصلی حضوری کمفروغ دارد؛ بیان عاطفی و واکنشهایش همیشه با موقعیتهای پرخطر فیلم همخوان نمیشود و در نتیجه دشوار است که وزن تصمیمهای او را احساس کنیم.
مارکوس و آورورا ظرفیت آن را دارند که چیزی فراتر از همراهان قهرمان باشند، اما شخصیتپردازی محدود، آنان را بیشتر در خدمت پیشبردن موقعیتهای داستانی نگه میدارد. رابطههای میان این سه نفر فرصتهایی برای ایجاد عاطفه و تنش فراهم میکنند، ولی فیلم معمولاً از کنار آنها با شتاب میگذرد.
در سوی دیگر، Jean Reno در نقش پتروویچ حضوری برجستهتر دارد؛ بااینحال، شخصیت او نیز بهجای آنکه به چهرهای چندلایه از قدرت و منفعتطلبی بدل شود، غالباً در قالب شرور آشکار و یکبعدی باقی میماند. روایت و مضمون؛ نقدی که از شکل خود آسیب میبیند در مرکز «Rollerball» پرسشی بالقوه مهم قرار دارد: وقتی خشونت به سرگرمی و سود تبدیل شود، مرز میان تماشا و همدستی کجاست؟
« ابهام در لحن، اینجا نه به پیچیدگی هنری، بلکه به سردرگمی میانجامد. »
قوتها و کاستیها
فیلم به بهرهکشی از ورزشکاران و میل رسانهها به نمایش خطر اشاره میکند، اما این مضمون را با نوسان در لحن و انسجام روایی همراه میسازد. گاهی میکوشد جدی و انتقادی باشد؛ گاهی چنان به نمایش پرهیاهو و اغراقشدهی مسابقهها تکیه میکند که معلوم نیست خود فیلم از سازوکار سرگرمی انتقاد میکند یا صرفاً از آن بهره میگیرد.
این تناقض میتوانست به اثری آگاهانه و چندپهلو منجر شود، اما روایت پیوند لازم را میان ایدهها، شخصیتها و کنشها برقرار نمیکند. بسیاری از رخدادها بیشتر بهانهای برای رسیدن به صحنهی بعدیاند تا نتیجهی زنجیرهای روشن از تصمیمها. به همین دلیل، تقابل قهرمانان با برگزارکننده، با وجود ظرفیت دراماتیک، آن نیروی اخلاقی و عاطفی را که از چنین کشمکشی انتظار میرود به دست نمیآورد.
موسیقی و انرژیِ بیقرار فیلم موسیقی و فضای صوتی، به فیلم هویتی وابسته به زمانهاش میبخشند. حضور قطعات پرانرژی و لحن پرهیاهوی صوتی با تصویری که اثر از ورزش نمایشی و رسانهای ارائه میدهد سازگار است. موسیقی گاه کمک میکند «Rollerball» بهعنوان محصولی متعلق به اوایل دههی دوهزار شناخته شود و در لحظههایی نیز به جذابیت سطحی آن بیفزاید.
« بسیاری از رخدادها بیشتر بهانهای برای رسیدن به صحنهی بعدیاند تا نتیجهی زنجیرهای روشن از تصمیمها. »
جمعبندی
بااینهمه، انرژی صوتی نمیتواند جای انسجام را بگیرد. در بعضی صحنهها، موسیقی و جلوههای صوتی چنان بر تصویر غلبه میکنند که فرصت مکث، فهم موقعیت یا شکلگیری تنش واقعی از میان میرود. فیلم انگار از خاموششدن صدا میترسد و میکوشد هر خلأیی را با ضرباهنگ و هیاهو پُر کند. همین انتخاب، تجربهای پرتحرک اما خستهکننده میسازد.
جمعبندی «Rollerball» از ایدهای برخوردار است که میتوانست به فیلمی تندوتیز و تأملبرانگیز دربارهی خشونتِ کالاییشده و سرگرمی جمعی تبدیل شود. فضای پرزرقوبرق، موسیقی پرهیجان و تصور ورزشی مرگبار، مواد اولیهی مناسبی برای چنین اثریاند. اما تدوین گیجکننده، روایت کمانسجام، شخصیتهای کمپرداخت و اجرای نهچندان متقاعدکنندهی نقش اصلی، مانع میشوند این ظرفیت به تجربهای کامل بدل شود.
بااینحال، فیلم کاملاً بیهویت نیست. اغراقهای بصری و شنیداری، سکانس دید در شب و حالوهوای خاص دوران ساختش، آن را به اثری تبدیل کردهاند که گاه بیش از قصد سازندگانش در ذهن میماند. بهترین راه تماشای آن شاید پذیرفتن همین تناقض باشد: فیلمی که ایدهی جذابی دارد، اما در اجرای آن بارها از کنترل خارج میشود؛ اثری که میتواند همزمان خستهکننده، گیجکننده و به شکلی نامتعارف سرگرمکننده باشد.
« بااینهمه، انرژی صوتی نمیتواند جای انسجام را بگیرد. »
ثبت دیدگاه