نقد و بررسی
نقد Bram Stoker's Dracula | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی آشنا، رؤیایی نامتعارف در اقتباس فرانسیس فورد کاپولا از رمان برام استوکر، دراکولا صرفاً هیولایی نیست که از تاریکی به سراغ قربانیانش بیاید؛ او موجودی است گرفتار گذشته، میل و اندوه. فیلم با داستان شاهزادهای از سدهٔ پانزدهم آغاز میشود که به نفرینی خونآلود محکوم شده است. قرنها بعد، جاناتان هارکر برای انجام معاملهای ملکی راهی قلعهٔ او میشود؛ اما دیدن تصویر مینا، نامزد جاناتان، مسیر این دیدار را دگرگون میکند.
همین طرح آشنا، دستاویزی است برای فیلمی که بیش از آنکه به بازگویی منظم ماجرای یک خونآشام پایبند باشد، میخواهد تماشاگر را به درون جهانی رؤیاگون، پرشور و هراسآلود ببرد. کاپولا با بازآفرینی شخصیت دراکولا، بر کشاکش میان هیبت هیولا و رنج عاشقانهٔ او تأکید میکند. این انتخاب، لحن فیلم را از وحشت متعارف دور میسازد و به آن حالوهوایی مرثیهوار میدهد.
بااینحال، همدلی با دراکولا به معنای تطهیر او نیست: خشونت و تهدید همچنان در تار و پود روایت حضور دارند. فیلم پیوسته میان جاذبه و انزجار، شور و هراس، و افسون و خطر در نوسان است؛ نوسانی که گاه نیروی اصلی اثر و گاه منشأ بیقراری آن میشود. فضاسازی؛ قلعهای در ذهن و مه یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم، ساختن فضایی است که در آن محیط بیرونی ادامهٔ آشفتگی درونی شخصیتها به نظر میرسد.
« فیلم با داستان شاهزادهای از سدهٔ پانزدهم آغاز میشود که به نفرینی خونآلود محکوم شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قلعهٔ دراکولا، راهروهای تاریک، مههای سنگین و سایههایی که گویی از منطق عادی سرپیچی میکنند، صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنها در شکلدادن به تجربهٔ تماشاگر نقش فعال دارند. جهان فیلم از همان ابتدا واقعگرایی روزمره را پس میزند و به قلمرو کابوس نزدیک میشود. کاپولا از ترفندهای تصویری و جلوههای عملی بهره میگیرد تا این ناممکنی را ملموس کند.
سایهها و بازتابها همیشه مطیع اجسام نیستند و تصویر گاه چنان دستکاری میشود که انگار قوانین طبیعت در حضور نیرویی اهریمنی سست شدهاند. این شیوه به فیلم کیفیتی عتیقه و افسونشده میدهد؛ گویی داستان نه فقط در دورهای تاریخی، بلکه در حافظهٔ سینما نیز رخ میدهد. تصویرها بهجای آنکه جهان را توضیح دهند، آن را غریبتر میکنند و همین غرابت، سرچشمهٔ بخش مهمی از جذابیت اثر است.
رنگ، لباس و هنرِ افراط طراحی لباسها از چشمگیرترین اجزای فیلم است. پوشش شخصیتها، بهویژه دراکولا، نه نشانی از واقعگرایی ساده، بلکه بیانی تصویری از قدرت، وسوسه، زوال و تغییر است. لباسها با دقتی پرجزئیات ساخته شدهاند و رنگ و بافتشان در کنار نورپردازی و طراحی صحنه، به فیلم ظاهر تابلویی و نمایشی میبخشد.
« جهان فیلم از همان ابتدا واقعگرایی روزمره را پس میزند و به قلمرو کابوس نزدیک میشود. »
شخصیتها و اجرا
هر قاب میکوشد چیزی بیش از پیشبرد داستان انجام دهد: گاهی حالتی از آیین، گاهی تصویری از شهوت و گاهی نشانی از مرگ را به نمایش میگذارد. این زیباییشناسی عمداً خویشتندار نیست. فیلم بهسوی شکوه و اغراق میرود و از نمایشگری خود شرم ندارد. در بهترین لحظهها، همین افراط به اثر هویتی یگانه میبخشد؛ فیلم چنان جسورانه از زیبایی، ترس و هوس درهم میآمیزد که نمیتوان آن را با اقتباسی محافظهکارانه اشتباه گرفت.
اما همین روش در بخشهایی از فیلم به انباشت تصویرها و نشانهها میانجامد. وقتی هر قاب میخواهد خیرهکننده باشد، چشم فرصت کمتری برای آرامگرفتن پیدا میکند و تماشاگر ممکن است بهجای غرقشدن در فضا، از شدت تحریک بصری فاصله بگیرد. اقتباس و روایت؛ وفاداری یا بازآفرینی؟ فیلم از رمان برام استوکر سرچشمه میگیرد، اما هدفش بازتولید بیکموکاست شیوهٔ روایت ادبی نیست.
داستان در قالب سینما به تجربهای حسی و نمایشی بدل میشود؛ شخصیتها و موقعیتها در خدمت تقابل بزرگتری قرار میگیرند: تقابل جهان مدرن و خرافه، میل و ممنوعیت، و عشق آرمانی و خشونت تملکگرایانه. به این ترتیب، دراکولا هم تهدیدی واقعی است و هم صورت تجسمیافتهٔ چیزی که جامعهٔ اطرافش نمیتواند بهآسانی مهارش کند.
« فیلم بهسوی شکوه و اغراق میرود و از نمایشگری خود شرم ندارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، پیوند میان این ایدهها همیشه به یک اندازه استوار نیست. روایت در آغاز با انرژی و تمرکز پیش میرود و ورود به قلعه، فضای رازآمیز و خطر را بهخوبی برقرار میکند. در نیمهٔ دوم، اما حرکت داستان گاه کند میشود و بعضی صحنهها بیش از آنکه تنش تازهای بیافرینند، بر همان وضعیت عاطفی و تصویری پیشین تأکید میکنند.
تماشاگرانی که انتظار روایتی پیوسته و پرشتاب دارند، ممکن است احساس کنند فیلم بهجای پیشروی، در شکوه و تکرار خود درنگ میکند. بازیگری؛ دراکولای چندچهره گری اولدمن در نقش دراکولا، شخصیتی را میسازد که مدام از صورتی به صورت دیگر درمیآید. او میان اقتدار سرد، شور عاشقانه، ضعف و خشونت حرکت میکند و همین تغییرها با دگرگونیهای ظاهری شخصیت هماهنگ است.
بازی او در مرکز نمایشگری فیلم قرار دارد: گاه باشکوه و هراسانگیز، گاه نزدیک به ملودرامی آگاهانه و گاه چنان پراغراق که مرز میان هیبت و غرابت را محو میکند. این اجرا ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه نمایشی باشد، اما با جهانی که کاپولا ساخته، تناسب دارد. وینونا رایدر در نقش مینا، وجهی عاطفی و انسانی به داستان میبخشد.
« بااینهمه، پیوند میان این ایدهها همیشه به یک اندازه استوار نیست. »
قوتها و کاستیها
حضور او در برابر دراکولا، فقط واکنشی به خطری بیرونی نیست؛ رابطهای پیچیده میان کشش، کنجکاوی و اضطراب را شکل میدهد. آنتونی هاپکینز نیز با انرژی پرتحرک خود به فضای گاه شگفتزده و گاه نامتعارف فیلم نیرو میدهد. در مقابل، بازی کیانو ریوز در نقش جاناتان هارکر همیشه با لحن اثر همخوان نیست.
اجرای او گاهی خشک یا نامطمئن به نظر میرسد و در کنار بازیهای پررنگتر گروه، توجه را به خود جلب میکند؛ نه لزوماً به سود شخصیت. موسیقی، ریتم و احساس موسیقی و صداگذاری، حس تشریفاتی و شوم فیلم را تقویت میکنند. موسیقی بهجای آنکه تنها هیجان صحنهها را برجسته کند، به آنها کیفیتی سوگوارانه میدهد؛ گویی در زیر هراس، اندوهی قدیمی جریان دارد.
این انتخاب با برداشت عاشقانهتر فیلم از دراکولا همخوان است و به اثر اجازه میدهد از وحشت صرف فاصله بگیرد، بیآنکه فضای تهدید را کاملاً از دست بدهد. اما ریتم فیلم به اندازهٔ طراحی بصری یکدست نیست. برخی صحنهها با برشها و تغییرهای تصویری ناگهانی جان میگیرند، درحالیکه بخشهایی دیگر در مکث و تکرار طولانی میشوند.
« آنتونی هاپکینز نیز با انرژی پرتحرک خود به فضای گاه شگفتزده و گاه نامتعارف فیلم نیرو میدهد. »
جمعبندی
این تفاوت، بخشی از شخصیت بیقرار فیلم است؛ بااینحال، هر مکثی به تعلیق یا عمق نمیانجامد. در جاهایی، داستان چنان در فضای خود غوطهور میشود که کشش روایی فروکش میکند. نتیجه اثری است که لحظههای خیرهکنندهٔ فراوان دارد، اما پیوند میان آن لحظهها همیشه به همان اندازه گیرا نیست. جمعبندی «دراکولای برام استوکر» فیلمی است که افراط را هم نقطهٔ قوت خود میداند و هم خطر همیشگیاش.
فضاسازی گوتیک، بازی با مه و سایه، طراحی لباسهای باشکوه و بهرهگیری خلاقانه از ترفندهای تصویری، آن را به اثری متمایز و بهیادماندنی بدل میکنند. کاپولا با انتخاب لحنی پرزرقوبرق و رؤیاگون، قصهٔ خونآشام را به نمایشگاهی از ترس، میل و اندوه تبدیل میکند؛ نمایشی که گاه بهسبب جسارتش مسحورکننده و گاه بهسبب تراکم و اغراقش خستهکننده است.
این فیلم برای کسانی که از اقتباسهای پرشور، دیداری و آشکارا نامتعارف لذت میبرند، تجربهای غنی خواهد بود. در مقابل، تماشاگرانی که انسجام روایی و بازیهای کماغراق را ترجیح میدهند، ممکن است با ریتم نیمهٔ دوم و برخی انتخابهای اجرایی آن کنار نیایند. ارزش اثر در بینقصبودنش نیست؛ در این است که با اطمینانی کمنظیر، کابوس گوتیک خود را تا انتها به شکوهی آشفته و فراموشنشدنی بدل میکند.
« این تفاوت، بخشی از شخصیت بیقرار فیلم است؛ بااینحال، هر مکثی به تعلیق یا عمق نمیانجامد. »
ثبت دیدگاه