نقد و بررسی
نقد افسانه سیزیف (sisyphus) | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اثر در مرز روایت و تجربه «سیزیف» فیلمی تجربیِ کوتاه است که با تصویر و حرکت بهجای گفتوگو، تجربهای از تکرار و فرسودگی را میسازد. در این اثر، سفر بیش از آنکه راهی به سوی مقصد باشد، خودِ وضعیتِ زیستن است: رفتن، بازگشتن و دوباره آغازکردن. چنین ساختاری یادآور اسطورهٔ سیزیف است، اما فیلم به بازگویی سادهٔ آن بسنده نمیکند؛ اسطوره را به استعارهای برای تجربهای معاصر بدل میسازد، تجربهٔ کسی که از سنگینیِ زندگی خسته است، اما همچنان درون آن حرکت میکند.
بر پایهٔ اطلاعات منتشرشده دربارهٔ فیلم، «سیزیف» اثری صامت، شانزدهمیلیمتری و دستپردازششده است که مدتزمانی کوتاه دارد و در سال ۲۰۰۵ به نمایش درآمده است. همین ویژگیها از ابتدا افق تماشای آن را مشخص میکنند: انتظارِ قصهای مفصل و شخصیتپردازی متعارف، جای خود را به تماشای مادهٔ تصویر، ضرباهنگ و دگرگونیهای بصری میدهد.
فیلم نه فقط دربارهٔ تکرار، بلکه در شکل و شیوهٔ ساختهشدنش نیز به تکرار و کارِ مداوم اشاره میکند. چرخه؛ روایتی که به مقصد نمیرسد یکی از ایدههای مرکزی فیلم، چرخهای است که پیشروی را به شکلی نامطمئن درمیآورد. حرکت وجود دارد، اما این حرکت لزوماً به رهایی یا تکامل نمیانجامد. بهجای آنکه تماشاگر با رشتهای روشن از علت و معلول همراه شود، با بازگشتها و حلقههایی روبهروست که مرز میان ادامه و تکرار را مبهم میکنند.
« در این اثر، سفر بیش از آنکه راهی به سوی مقصد باشد، خودِ وضعیتِ زیستن است: رفتن، بازگشتن و دوباره آغازکردن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، با موضوع اثر تناسب دارد: وقتی زندگی همچون کاری ناتمام تجربه میشود، مسیر نیز نمیتواند خطی و مطمئن باشد. این ساختار از یک سو نیروی تأملبرانگیز فیلم را میسازد و از سوی دیگر میتواند به دشواریِ فهم بینجامد. بعضی پیوندها بهجای آنکه با توضیح روایی روشن شوند، در قالب تصویر و حالوهوا باقی میمانند.
تماشاگر باید فاصلهها را خودش پر کند؛ اما هر ابهامی الزاماً به معنای چندلایگی نیست. در لحظاتی، حلقههای زمانی و تغییر مسیرها ممکن است بیش از آنکه رازآلود باشند، کممنطق یا گسسته به نظر برسند. فیلم در بهترین لحظههایش این سردرگمی را به بخشی از تجربهٔ فرساینده بدل میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، پیوند میان بخشها به اندازهٔ کافی استوار نیست.
دلشکستگی بهمثابه زبان افسردگی استعارهٔ دلشکستگی در این اثر صرفاً به جدایی یا فقدان عاطفی محدود نمیماند. فیلم آن را راهی برای نزدیکشدن به حالتی گستردهتر میکند: دلسوختهبودن از خودِ زندگی، دشواریِ ادامهدادن و احساسِ گیر افتادن در وضعیتی که پایان روشنی ندارد. این گسترش معنایی به اثر امکان میدهد که عاطفهٔ شخصی را به تجربهای وجودی پیوند بزند، بیآنکه الزاماً آن را با گفتار توضیح دهد.
« این ساختار از یک سو نیروی تأملبرانگیز فیلم را میسازد و از سوی دیگر میتواند به دشواریِ فهم بینجامد. »
شخصیتها و اجرا
صامتبودن فیلم در این زمینه امتیازی مهم است. نبودِ گفتوگو، احساس را از صورتبندیِ مستقیم دور میکند و تماشاگر را به دریافتِ نشانهها و ریتم وامیدارد. در عین حال، این روش خطر فاصلهگرفتن از شخصیتها را نیز در پی دارد. وقتی عاطفه بیش از آنکه از رابطهای روشن میان آدمها برآید، در قالب نماد و فضا بیان شود، ممکن است بارِ معنایی اثر از عمق تجربهٔ انسانی پیشی بگیرد.
پیوند دو شخصیت اصلی، آنگونه که در طرح اثر مطرح است، ظرفیت عاطفی دارد؛ اما پرداخت آن به اندازهای نیست که همهٔ لایههای این رابطه را مجسم کند. حاصل، حسی نافذ اما گاه انتزاعی است. دستساختگی بهعنوان اندیشه شیوهٔ ساخت فیلم، جزئی جدا از معنای آن نیست. فیلمسازیِ دستی و دستپردازشکردن نگاتیو، در اینجا با تصور زندگی بهمنزلهٔ کاری ناتمام پیوند میخورد.
اثرِ دست، تفاوتهای ظریف و ناهمواریهای تصویر به ما یادآوری میکنند که هر قاب حاصلِ مداخله و استمرار است؛ چیزی که ساخته شده، اما هرگز کاملاً از ردِ فرایند ساخت جدا نمیشود. در چنین رویکردی، ناتمامی صرفاً نشانهٔ نقص نیست: میتواند صورتِ صادقانهٔ زیستن باشد. تصاویر ارگانیک و غنی فیلم، با ظهور دستی نگاتیوهای سیاهوسفید و رنگآمیزی و توندادن جداگانه به حلقهها شکل میگیرند.
« صامتبودن فیلم در این زمینه امتیازی مهم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این مواد تصویری، کیفیتی زنده و گاه ناپایدار به قابها میدهند؛ گویی تصویر نیز همچون شخصیتها زیر فشار زمان تغییر میکند. زیباییِ کار نه در صیقلیبودن، بلکه در حضور آشکارِ ماده و فرایند است. بااینحال، دستساختگی بهتنهایی تضمینکنندهٔ تأثیر نیست. هرگاه با حرکت و مضمون همنوا میشود، فیلم به زبانی یگانه دست مییابد؛ هرگاه صرفاً به جلوهای دیداری تبدیل شود، پیوندش با تجربهٔ عاطفی کمرنگتر به نظر میرسد.
ریتم و حالوهوای رازآلود ریتم اثر بر پایهٔ توضیحدادن بنا نشده است؛ بیشتر با تکرار، مکث و تغییرات تدریجی پیش میرود. همین خصلت، حالوهوایی رازآلود میآفریند و کنجکاوی تماشاگر را زنده نگه میدارد. پرسش اصلی تنها این نیست که بعد چه رخ میدهد؛ پرسش مهمتر آن است که این حرکت چه معنایی دارد و آیا میتوان در تکرار، معنایی تازه یافت.
فیلم با پرهیز از پاسخهای فوری، تماشاگر را به مشارکت در تفسیر فرامیخواند. با وجود این، ابهامِ پیوسته همواره به تعلیق مؤثر تبدیل نمیشود. اگر مخاطب نتواند میان رخدادها رابطهای عاطفی یا بصری پیدا کند، رازآلودگی به سردرگمی نزدیک میشود. ریتم فیلم در بخشهایی همراهکننده است و حس استمرار را تقویت میکند، اما برخی گذارها چنان فشرده یا ناتمام به نظر میرسند که فرصت کافی برای رسوبکردن معنا فراهم نمیکنند.
« زیباییِ کار نه در صیقلیبودن، بلکه در حضور آشکارِ ماده و فرایند است. »
قوتها و کاستیها
به همین دلیل، ضرباهنگ اثر هم نقطهٔ قوت آن است و هم یکی از منابع نابرابریاش: حرکت را حفظ میکند، اما همیشه به آن وضوح یا عمق بیشتری نمیبخشد. محدودیتهای روایت و شخصیتپردازی یکی از چالشهای اصلی فیلم، فاصلهٔ میان وسعت ایده و محدودهٔ پرداخت روایی آن است. چرخهٔ بیپایان، دلشکستگی و پذیرفتنِ حضور همیشگی سیزیف، هرکدام ظرفیت تأملی گستردهای دارند؛ اما در زمانی کوتاه و با بیانی نمادین باید به هم متصل شوند.
این فشردگی به اثر شدت میدهد، ولی گاهی مجال کافی برای شکلگیری رابطهها و روشنشدن انگیزهها باقی نمیگذارد. در نتیجه، شخصیتها ممکن است بیشتر حاملِ یک وضعیت باشند تا انسانهایی با زندگی درونیِ ملموس و مستقل. پایانبندی نیز از همین فشار تأثیر میپذیرد. بدون آشکارکردن رخدادهای نهایی، میتوان گفت که شتابِ فرجام ممکن است برای برخی تماشاگران فرصتِ کافی برای دریافتِ سرنوشتِ خطوط روایی فراهم نکند.
باقیماندنِ ابهام با جهان فیلم سازگار است، اما ابهام وقتی اثرگذارتر میشود که مخاطب پیش از آن به پیوندی روشن با شخصیتها و منطق درونی اثر دست یافته باشد. اینجا چنین پیوندی گاه نابسنده میماند و بخشی از پرسشهای روایی بیپاسخ رها میشوند. جمعبندی «سیزیف» بیش از آنکه روایتی متعارف دربارهٔ رسیدن به مقصد باشد، مراقبهای تصویری دربارهٔ ادامهدادن در دلِ فرسودگی است.
« این فشردگی به اثر شدت میدهد، ولی گاهی مجال کافی برای شکلگیری رابطهها و روشنشدن انگیزهها باقی نمیگذارد. »
جمعبندی
صامتبودن، فیلمسازیِ دستی و کیفیت ارگانیکِ تصویر، همگی در خدمتِ اندیشهای مشترک قرار میگیرند: زندگی ممکن است کاری ناتمام و تکرارشونده باشد، اما همین استمرار میتواند معنایی در خود داشته باشد. فیلم از دلشکستگی پلی به سوی تجربهٔ افسردگی و خستگیِ وجودی میسازد و بهجای آنکه رهایی را وعده دهد، امکانِ مواجهه با تکرار را پیش میکشد.
قدرت اثر در فضای رازآلود، ایدهٔ چرخه و هماهنگیِ نسبی میان مضمون و شیوهٔ ساخت آن است. ضعفش نیز در جایی پدیدار میشود که نمادپردازی و پیچیدگی، از پیوند عاطفی و وضوح روایی پیش میافتند؛ بهویژه در پرداخت رابطهٔ دو شخصیت و شتابِ فرجام. بااینهمه، فیلم در بهترین لحظههای خود پرسشی ماندگار بر جای میگذارد: آیا معنای حرکت تنها در رسیدن است، یا میتوان در خودِ تداوم، شکلی از پذیرش و امکان یافت؟
« قدرت اثر در فضای رازآلود، ایدهٔ چرخه و هماهنگیِ نسبی میان مضمون و شیوهٔ ساخت آن است. »
ثبت دیدگاه