نقد و بررسی
نقد سکوت، صداشو میشنوی؟ (Silence... Can You Hear It?) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سکوتی که باید شنیده شود عنوان فیلم وعدهای دوگانه در خود دارد: سکوتی که هم میتواند پوششی برای راز باشد و هم نشانهای از حقیقتی سرکوبشده. «Silence... Can You Hear It?» این ایده را در قالب معمای قتلی پیش میبرد که از کشف جسد پوجا، دختر قاضی بازنشسته چودری، آغاز میشود. پروندهای پرحساسیت که آویناش ورما، افسر پلیس، مأمور رسیدگی به آن است؛ مأموری که باید از میان گفتههای ناقص، سکوتهای معنادار و سرنخهای گمراهکننده راهی به سوی واقعیت باز کند.
فیلم از همان ابتدا بر سازوکار آشنای داستانهای «چه کسی مرتکب قتل شده؟» تکیه میکند: قربانی، حلقهای از نزدیکان با انگیزههای احتمالی، و کارآگاهی که با بررسی گذشته و روابط آنها به حقیقت نزدیک میشود. جذابیت بالقوه چنین روایتی در این است که هر شخصیت میتواند چیزی برای پنهانکردن داشته باشد؛ اما موفقیت آن به نحوهٔ پخش اطلاعات، ساختن تعلیق و منصفانهبودن سرنخها بستگی دارد.
فیلم گاه در این مسیر کنجکاوی مخاطب را زنده نگه میدارد، اما همیشه نمیتواند میان ابهام و سردرگمی تعادل برقرار کند. معمایی آشنا با کشش محدود پروندهٔ قتل بهتدریج مجموعهای از مظنونان و رابطههای درهمتنیده را پیش روی آویناش میگذارد. بازجوییها و مواجهه با نزدیکان پوجا، موتور اصلی روایتاند؛ هر پاسخ میتواند دریچهای تازه بگشاید یا ظن را به سمت دیگری منحرف کند.
این ساختار، دستکم در نیمههایی از فیلم، تماشاگر را وادار میکند دربارهٔ انگیزهها و تناقضهای موجود حدس بزند. لذت معما نیز تا حدی از همین مشارکت ذهنی میآید: بیننده نه فقط شاهد تحقیق، بلکه همزمان تحلیلگر آن است. با این حال، فیلم در ساختن شبکهای واقعاً پیچیده از احتمالها چندان موفق نیست.
« این ساختار، دستکم در نیمههایی از فیلم، تماشاگر را وادار میکند دربارهٔ انگیزهها و تناقضهای موجود حدس بزند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برخی سرنخها زودتر از آنکه به اندازهٔ کافی پرداخته شوند، معنای خود را آشکار میکنند؛ برخی دیگر نیز بیشتر نقش ابزار جابهجایی توجه را دارند تا جزئی از زنجیرهای محکم و باورپذیر. در نتیجه، برای گروهی از مخاطبان مسیر کشف پاسخ ممکن است قابلحدس باشد، و برای گروهی دیگر غافلگیری پایانی بهتنهایی نتواند ضعفهای پیشین را جبران کند.
فیلم میخواهد تماشاگر را پیوسته در تردید نگه دارد، اما همیشه مواد لازم برای تردیدی عمیق و پایدار را فراهم نمیآورد. مانوج باجپایی؛ تکیهگاه اصلی مهمترین نیروی فیلم، حضور مانوج باجپایی در نقش آویناش ورماست. او به کارآگاهش ترکیبی از سرسختی، خستگی و شوخطبعی خشک میبخشد؛ شخصیتی که تنها با پرسیدن سؤالها پیش نمیرود، بلکه با واکنشهایش به دیگران نیز فضای بازجویی را شکل میدهد.
باجپایی بهخوبی میداند چگونه از مکث، نگاه یا تغییر آهنگ صدا برای القای تجربه و زیرکی استفاده کند. حتی در لحظاتی که فیلمنامه به او دیالوگهای توضیحی میسپارد، بازیاش کمک میکند صحنه از حالت صرفاً اطلاعاتی خارج شود. این اجرا به فیلم نوعی مرکز ثقل میدهد. در روایتی که شخصیتهای فراوان و سرنخهای متعدد دارد، آویناش همان نقطهای است که مخاطب به آن بازمیگردد.
شوخیهای ظریف او گاهی فشار فضای جنایی را تعدیل میکنند و سویهٔ انسانیتری به شخصیت میدهند. در عین حال، تماشاگر ممکن است در برخی رفتارهای آویناش پژواک نقشهای پلیسی پیشین بازیگر را تشخیص دهد. تفاوتگذاری فیلم همیشه به اندازهای نیست که این مأمور را از نمونههای آشنای کارآگاه سرسخت کاملاً جدا کند، اما تسلط و حضور باجپایی همچنان از تماشاییترین عناصر اثر است.
« مانوج باجپایی؛ تکیهگاه اصلی مهمترین نیروی فیلم، حضور مانوج باجپایی در نقش آویناش ورماست. »
شخصیتها و اجرا
گروه بازیگران و شخصیتهای پیرامونی بازیگران مکمل، مواد اولیهٔ لازم برای شکلگیری یک معمای چندوجهی را فراهم میکنند. پراچی دسای در نقش بازرس سانجانا باتیا حضوری سنجیده دارد و در کنار آویناش بخشی از روند تحقیق را پیش میبرد. آرجون ماتور نیز در نقش راوی خانا، چهرهای را به نمایش میگذارد که ظاهر اجتماعی و موقعیتش الزاماً با آنچه در باطن میگذرد یکی نیست.
حضور بارخا سینگ در نقش پوجا، هرچند با محدودیتهای ناشی از ساختار داستان روبهرو است، به قربانی وجهی فراتر از یک نام در پرونده میبخشد. با وجود این، فیلم برای همهٔ شخصیتهای پیرامونی فرصت یکسانی فراهم نمیکند. بعضی چهرهها بیش از آنکه بهعنوان انسانهایی مستقل و چندلایه شکل بگیرند، در خدمت پیشبرد تحقیق یا ایجاد سوءظن قرار میگیرند.
از همینرو، رابطههای میان آنها گاهی بیشتر کارکرد روایی دارند تا عاطفی. اگر شناخت تماشاگر از زندگی و خواستههای پوجا و اطرافیانش عمیقتر بود، راز پرونده نیز احتمالاً بار انسانی بیشتری پیدا میکرد. اکنون وزن اصلی فیلم بر حل معماست و کمتر بر آنچه این قتل در زندگی بازماندگان بر جای میگذارد.
ریتم، تدوین و تعلیق مدت طولانی فیلم، مسئلهای است که بیش از همه بر تجربهٔ تماشا اثر میگذارد. داستان بارها فرصتی برای پیشروی دارد، اما گاهی با رفتوآمدهای مکرر میان گفتوگوها، بازجوییها و موقعیتهای مشابه، حرکت خود را کند میکند. همهٔ صحنهها به یک اندازه در گسترش شخصیتها یا روشنکردن پرونده سهم ندارند؛ بنابراین بخشهایی از روایت میتوانستند فشردهتر باشند، بیآنکه از منطق معما چیزی کم شود.
« پراچی دسای در نقش بازرس سانجانا باتیا حضوری سنجیده دارد و در کنار آویناش بخشی از روند تحقیق را پیش میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این کشآمدن بهویژه زمانی محسوس است که فیلم میان سرنخهای مهم، اطلاعات فرعی و لحظات مکث جابهجا میشود. با این حال، ریتم کاملاً یکنواخت نیست. هرچه تحقیق جلوتر میرود و دایرهٔ ظن شکل مشخصتری میگیرد، فیلم در نیمهٔ پایانی کشش بیشتری پیدا میکند. تماشاگر ممکن است برای دانستن هویت قاتل و فهم ارتباط سرنخها همچنان همراه بماند، حتی اگر در بخشهایی از مسیر احساس کند روایت میتوانست چابکتر باشد.
این تفاوت میان کنجکاوی داستانی و هیجان سینمایی مهم است: فیلم پرسشهایی برای دنبالکردن دارد، اما ساختار آن همیشه ضرباهنگی متناسب با فوریت پرونده ایجاد نمیکند. فیلمنامه و مسئلهٔ باورپذیری فیلمنامهٔ آبان بهارچا دئوهانس بر پایهٔ قراردادی آشنا بنا شده است: هر شخصیت ممکن است حقیقت را پنهان کند و هر دادهٔ تازه میتواند برداشت قبلی را تغییر دهد.
مشکل در خودِ آشنایی این الگو نیست؛ بسیاری از معماهای موفق از همین قواعد استفاده میکنند. مسئله آن است که فیلم گاهی بهجای کاشت دقیق سرنخها، برای حفظ تعلیق از اطلاعاتی بهره میبرد که دیر یا زود باید روشن میشدند. در برخی لحظات، تصمیمهای شخصیتها یا مسیر انتقال اطلاعات به اندازهٔ کافی زمینهچینی نمیشوند و این امر از استحکام روایت میکاهد.
همچنین، چند نشانه برای مخاطبی که به ژانر جنایی خو گرفته، ممکن است پیش از موعد معنای خود را فاش کنند. هنگامی که فیلم در پایان میخواهد قطعات پراکنده را کنار هم بگذارد، بخشی از اثرگذاری آن وابسته به میزان آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن پیوندهای داستانی است. اگر سرنخها بیش از اندازه آشکار یا توضیحها بیش از حد صریح باشند، لحظهٔ کشف بهجای آنکه نتیجهٔ مشارکت ذهنی مخاطب باشد، به جمعبندی اطلاعاتی تبدیل میشود.
« این کشآمدن بهویژه زمانی محسوس است که فیلم میان سرنخهای مهم، اطلاعات فرعی و لحظات مکث جابهجا میشود. »
قوتها و کاستیها
فیلم به غافلگیری علاقه دارد، اما بنیانهای آن برای حفظ باورپذیری همیشه به یک اندازه محکم نیستند. فضا و لحن جنایی از نظر حالوهوا، فیلم بیشتر به معمای پلیسی متکی است تا تجربهای تیره و هراسانگیز. تنش عمدتاً از گفتوگوها، برخورد شخصیتها و دشواری دسترسی به حقیقت پدید میآید. موسیقی متن و تصویرپردازی در خدمت فضای تحقیق قرار میگیرند و تلاش میکنند لحظات مهم را برجسته کنند، بیآنکه به عنصر مستقل و تعیینکنندهای بدل شوند.
همین رویکرد، فیلم را قابلپیگیری نگه میدارد، اما گاه آن را به حالوهوای یک قسمت بلند از مجموعههای پلیسی نزدیک میکند؛ حسی که برای برخی مخاطبان آشنا و پذیرفتنی است و برای برخی دیگر از وسعت سینمایی اثر میکاهد. جمعبندی «Silence... Can You Hear It?» معمای قتلی است که بهواسطهٔ بازی محکم مانوج باجپایی و پرسش مرکزیاش، تا اندازهای توجه مخاطب را حفظ میکند.
فیلم در طرحریزی پرونده، ایجاد سوءظن و رساندن روایت به نیمهای پرکششتر تواناییهایی دارد؛ اما ریتم کند، صحنههای قابلفشردهسازی، سرنخهای گاه قابلحدس و برخی ضعفهای منطقی مانع از آن میشوند که معما به تعلیقی کاملاً منسجم و تازه بدل شود. حاصل، اثری تماشایی اما نه چندان ماندگار است: انتخابی مناسب برای علاقهمندان به داستانهای پلیسی و مخاطبانی که بیش از تازگی ژانر، از همراهی با یک تحقیق و بازی خوب بازیگر اصلی لذت میبرند.
« فیلم به غافلگیری علاقه دارد، اما بنیانهای آن برای حفظ باورپذیری همیشه به یک اندازه محکم نیستند. »



ثبت دیدگاه