نقد و بررسی
نقد بشارت: ۳.۰+۱.۰۱ سه روز در روزگاری (Evangelion: 3.0+1.0 Thrice Upon a Time) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی زخمی «اوانجلیون: ۳٫۰+۱٫۰؛ یکبار دیگر، برای آخرینبار» بیش از آنکه صرفاً ادامهای بر داستانی طولانی و پرپیچوخم باشد، مواجههای دوباره با جهانی است که از زخمهایش جدا نمیشود. زمین ویرانشده، بازماندگان پراکنده و سایهٔ برخوردی تازه، از همان آغاز یادآور میشوند که این جهان هنوز آرام نگرفته است.
بااینحال، فیلم در پی آن نیست که تنها با شتاب بهسوی رویارویی بعدی حرکت کند. بخش مهمی از نیروی آن در مکثها، فاصلهها و لحظههایی نهفته است که به شخصیتها مجال میدهند پس از سالها بحران، اندکی زندگی کنند. این بازگشت برای تماشاگر قدیمی مجموعه، طعم خاصی دارد: انگار بار دیگر به فضایی آشنا قدم میگذارد، اما اینبار با آگاهی از سنگینی راهی که پشت سر گذاشته است.
فیلم از گذشتهاش چشم نمیپوشد، ولی صرفاً به تکرار نشانهها و هیجانهای پیشین نیز رضایت نمیدهد. پرسش اصلی آن، در سطحی انسانیتر، این است که در جهانی که بارها فروپاشیده، آیا هنوز میتوان به زندگی روزمره، پیوند با دیگران و امکان ادامهدادن دل بست؟ روستا؛ وقفهای ضروری از دلنشینترین انتخابهای فیلم، اختصاصدادن بخشی چشمگیر از زمان به محیطی روستایی است؛ جایی که فاصلهٔ زیادی با آشوب ویرانههای بیرون دارد.
این فضا نه فقط پسزمینهای آرام، بلکه فرصتی برای تغییر آهنگ روایت است. پس از سالها اضطراب، نبرد و تصمیمهای سنگین، شخصیتها در محیطی قرار میگیرند که زندگی در آن از کارهای ساده، روابط انسانی و تکرار روزانه شکل میگیرد. اهمیت این بخش در آن است که آرامش را به تصویری تزئینی و بیدردسر تقلیل نمیدهد.
روستا پناهگاهی بینقص نیست و حضور شخصیتها نیز بهسادگی در زندگی تازه حل نمیشود. بااینهمه، همین فاصله از جهان خلبانی و بحران، امکان تجربهای متفاوت را فراهم میآورد: تجربهٔ بودن در کنار مردم، مشاهدهٔ کار و رنج دیگران و لمس نوعی پیوستگی که در میدانهای نبرد کمتر مجال ظهور دارد. این تغییر فضا برای ری بهویژه معنادار است.
« بااینحال، فیلم در پی آن نیست که تنها با شتاب بهسوی رویارویی بعدی حرکت کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم اجازه میدهد حضور او در موقعیتی آرامتر دیده شود و به جای آنکه شخصیت را فقط از دریچهٔ نقش او در رخدادهای بزرگ تعریف کند، به امکان تجربهٔ روزمرگی نزدیک شود. حاصل، بخشی لطیف و انسانی است که به فیلم فرصت تنفس میدهد و یادآوری میکند جهانِ داستان تنها از نبردها و دستگاههای عظیم ساخته نشده است.
شخصیتها در سکوت و فاصله شینجی، آسکا و ری در آغاز این مسیر از نقشهایی که سالها به آنها تحمیل شده، فاصله میگیرند. این جدایی صرفاً تغییری در موقعیت داستانی نیست؛ فرصتی است برای دیدن شخصیتها بیرون از وظیفهای که آنان را به خلبانی، فرمانبرداری یا واکنش در برابر فاجعه محدود میکرد.
فیلم بهجای آنکه همهچیز را با توضیحهای صریح روشن کند، از سکوت، رفتار و حضور آنها در کنار دیگران بهره میگیرد. شینجی همچنان محور عاطفی مهمی است، اما فیلم او را به یک قهرمان بیچونوچرا تبدیل نمیکند. آسیبپذیری و کنارهگیری او بخشی از تجربهای است که باید با آن روبهرو شد، نه مانعی که با یک تصمیم قاطع ناپدید شود.
روایت در این زمینه بر راه دشوار بازگشت به ارتباط تأکید میکند؛ بازگشتی که به زمان نیاز دارد و از دل توجه به دیگران شکل میگیرد. آسکا همچنان حضوری پرقدرت و متمایز دارد، اگرچه برای برخی تماشاگران ممکن است سهم او در مقایسه با انتظارشان محدود به نظر برسد. جذابیت شخصیتش تا حدی از همان تضاد آشنا میآید: صلابت بیرونی در کنار آشفتگی و نیازهای عاطفیای که بهسادگی آشکار نمیشوند.
فیلم بهجای آنکه تمام گرههای احساسی او را باز کند، بخشی از پیچیدگیاش را حفظ میکند؛ انتخابی که هم با جهان مجموعه سازگار است و هم ممکن است برای کسانی که انتظار پرداختی گستردهتر دارند، ناکافی بماند. روایتی میان وضوح و آشفتگی سلسلهٔ رخدادهای فیلم بهتدریج دوباره به مقیاس بزرگتری میرسد.
« شینجی همچنان محور عاطفی مهمی است، اما فیلم او را به یک قهرمان بیچونوچرا تبدیل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
خطر هنوز از جهان دور نشده و برخوردی تازه در افق قرار دارد؛ از همینرو، آرامش نسبی روستا دوام همیشگی ندارد. فیلم میان تأمل شخصیتها و حرکت بهسوی بحران، رفتوآمد میکند و میکوشد هر دو وجه را به یک پایانبندی بزرگتر پیوند دهد. بااینحال، همین ساختار گاه به پیچیدگی بیش از اندازه میرسد.
جهان اوانجلیون همیشه از اصطلاحات، لایههای نمادین و رخدادهایی تشکیل شده که توضیحشان بهسادگی ممکن نیست. در این فیلم نیز برخی بخشها چنان متراکم میشوند که تماشاگر ممکن است بهجای دنبالکردن درگیری عاطفی، درگیر فهم سازوکار رویدادها شود. پیچیدگی بهخودیخود ضعف نیست، اما وقتی اطلاعات تازه با سرعت انباشته میشوند، پیوند میان رخدادها و انگیزههای شخصیتها گاه دشوارتر از حد لازم به نظر میرسد.
در عین حال، فیلم همیشه قصد ندارد همهچیز را به روشی سرراست توضیح دهد. بخشی از ابهام از جنس جهانبینی اثر است: واقعیتی ناپایدار، شخصیتهایی گرفتار در پرسشهای حلنشده و روایتی که بیش از پاسخهای قطعی به تجربهٔ عاطفی اهمیت میدهد. مسئله آنجاست که مرز میان ابهام معنادار و سردرگمی روایی همیشه روشن نیست.
برخی تماشاگران این ویژگی را بخشی از هویت مجموعه خواهند دانست؛ برخی دیگر احساس خواهند کرد که فیلم گاهی بیش از اندازه از آنان انتظار دارد. ریتمی نامتوازن، اما هدفمند فیلم از نظر ریتم یکنواخت نیست. بخشهای آرام روستا با مکثهای طولانی و توجه به جزئیات روزمره پیش میروند؛ سپس داستان دوباره به سوی صحنههای پرتحرک و وضعیتهای بحرانی میشتابد.
این تفاوت، در سطحی کلی، به ساختار اثر معنا میدهد: زندگی معمولی در برابر جهانی که پیوسته تهدید به برهمزدن آن میکند. اما در میانهٔ راه، مکثها گاه آنقدر طولانی میشوند که ضرباهنگ از حرکت بازمیماند. این کشآمدن برای تماشاگرانی که در انتظار پیشرفت سریع داستان یا درگیریهای بزرگ هستند، ممکن است خستهکننده باشد.
« خطر هنوز از جهان دور نشده و برخوردی تازه در افق قرار دارد؛ از همینرو، آرامش نسبی روستا دوام همیشگی ندارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حتی کسانی که با رویکرد تأملی فیلم همراهاند، شاید احساس کنند برخی ایدهها چند بار با بیانهای متفاوت بازمیگردند. دیالوگها نیز در لحظاتی بیش از اندازه طولانی میشوند؛ گویی فیلم میخواهد مضمونهای اصلی خود را آنقدر روشن کند که جایی برای برداشت متفاوت باقی نماند. بااینهمه، ریتم کند میانه کاملاً بیکارکرد نیست.
فیلم میخواهد تماشاگر وزن زمان را حس کند: زمانِ پس از فاجعه، زمانِ بازسازی و زمانی که شخصیتها برای فهمیدن خود و دیگران نیاز دارند. مشکل بیشتر در میزان و توازن است، نه در اصلِ این انتخاب. فیلم هنگامی مؤثرتر میشود که اجازه میدهد تصویر و کنش جای توضیح را بگیرند؛ هنگامی ضعیفتر که معنای صحنه را با گفتوگویی طولانی دوباره شرح میدهد.
تصویر، موسیقی و کنش از نظر دیداری و شنیداری، فیلم دامنهٔ وسیعی از حسها را به کار میگیرد. فضای روستا با آرامش و صمیمیتی متفاوت از محیطهای صنعتی و ویرانشده ترسیم میشود. این تضاد کمک میکند تغییر حالوهوای داستان تنها در گفتوگوها خلاصه نشود؛ خودِ محیط نیز بخشی از تجربهٔ شخصیتهاست.
در سوی دیگر، صحنههای اکشن با مقیاسی چشمگیر و انرژی بصری بالا، یادآوری میکنند که جهان مجموعه هنوز توانایی خلق لحظههایی نفسگیر را دارد. موسیقی نقشی محوری در این رفتوآمد میان آرامش و آشوب ایفا میکند. حضور آن گاه حس اندوه و فاصله را تقویت میکند و گاه به صحنههای پرتنش نیرویی میبخشد که تصویر بهتنهایی به دست نمیدهد.
موسیقی در بهترین لحظاتش صرفاً همراه صحنه نیست؛ به خاطرهٔ عاطفی فیلم بدل میشود و رشتهای میان گذشتهٔ مجموعه و اکنونِ آن میکشد. با این حال، بزرگی صحنههای اکشن همیشه به معنای وضوح روایی نیست. هنگامی که تصویرها، مفاهیم و رویدادها روی هم انباشته میشوند، شکوه بصری میتواند به شلوغی بدل شود.
« بااینهمه، ریتم کند میانه کاملاً بیکارکرد نیست. »
قوتها و کاستیها
این لحظهها برای تماشاگرانی که از تماشای آشوب تصویری و مقیاس عظیم لذت میبرند، جذاباند؛ اما اگر پیوند عاطفی با شخصیتها در آن لحظهها کمرنگ شود، اثرگذاریشان نیز کاهش مییابد. خداحافظی با مجموعه در نهایت، مهمترین دستاورد فیلم در شیوهای است که به میراث مجموعه نزدیک میشود. پایانبندی آن از جنس جمعکردن مکانیکی رشتههای داستان نیست؛ بیشتر تلاشی برای رسیدن به نوعی رهایی عاطفی است.
فیلم به گذشته احترام میگذارد، اما به آن اجازه نمیدهد همهٔ امکانهای آینده را ببلعد. این نگاه، بهخصوص برای تماشاگرانی که سالها با شخصیتها و پرسشهای اوانجلیون همراه بودهاند، بار احساسی ویژهای دارد. این خداحافظی به معنای پاککردن زخمها یا وانمودکردن به آن نیست که همهچیز ساده و بیمسئله شده است.
اثر همچنان غریب، گاه دشوار و از نظر روایی پرچالش باقی میماند. اما در لایهٔ انسانی خود، به ایدهای روشن نزدیک میشود: پایاندادن به یک چرخه میتواند به معنای انکار گذشته نباشد؛ شاید راهی باشد برای پذیرفتن آن و گشودن امکان زندگی در بیرون از آن. جمعبندی «اوانجلیون: ۳٫۰+۱٫۰؛ یکبار دیگر، برای آخرینبار» اثری بلندپروازانه و عاطفی است که میان آرامش روزمره و بحران آخرالزمانی، میان خلوت شخصیتها و آشوب جهان، تعادلی نههمیشه موفق اما اغلب تأثیرگذار میجوید.
بخش روستا از صمیمیترین لحظههای فیلم را در خود دارد؛ موسیقی و صحنههای اکشن نیز به آن شکوه و نیرویی بهیادماندنی میبخشند. در مقابل، روایت گاه پیچیده و گیجکننده میشود، ریتم میانه کش میآید و دیالوگهای طولانی از نیروی برخی لحظهها میکاهند. با وجود این ناهمواریها، فیلم در مهمترین وظیفهٔ خود کامیاب است: رساندن مجموعه به خداحافظیای که هم احساس دارد و هم معنایی فراتر از پایان یک داستان.
شاید همهٔ جزئیات آن بر
« خداحافظی با مجموعه در نهایت، مهمترین دستاورد فیلم در شیوهای است که به میراث مجموعه نزدیک میشود. »



ثبت دیدگاه