نقد و بررسی
نقد Gretel & Hansel | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای آشنا، با کانونی تازه «گرتل و هانسل» ساختهٔ ازگود پرکینز، قصهای آشنا را از مسیر همیشگیاش منحرف میکند؛ نه با کنارگذاشتن ریشههای افسانه، بلکه با جابهجایی مرکز ثقل آن. گرتل، خواهر بزرگتر، اینبار شخصیتی محوری است که مسئولیت مراقبت از هانسل و یافتن راهی برای بقا بر دوش او افتاده است.
این انتخاب، قصهٔ کودکان گمشده در جنگل را به روایتی دربارهٔ بلوغ، استقلال و کشمکش میان دلبستگی و رهایی نزدیک میکند. فیلم از دل فقر و گرسنگی آغاز میشود و این محرومیت را صرفاً بهانهای برای حرکت قصه نمیگیرد؛ گرسنگی در آن نیرویی دائمی است که تصمیمهای شخصیتها را شکل میدهد و ترس را ملموستر میکند.
بااینحال، پرکینز بیش از آنکه به پیشبرد پرشتاب ماجرا علاقهمند باشد، بر ساختن فضایی مکثدار و تهدیدآمیز تمرکز دارد. حاصل، بازخوانیای است که برای تماشاگر آشنا با افسانه تازگی دارد، اما الزاماً همان ضرباهنگ و سادگی روایی نسخههای کلاسیک را دنبال نمیکند. جنگل بهمثابه قلمرو ترس جنگل در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ فضایی است که قواعد عادی زندگی در آن سست میشوند.
مسیرها گویی راهی به سوی امنیت نمیگشایند و تاریکی، بیش از آنکه چیزی را پنهان کند، حسِ حضور چیزی نادیدنی را برمیانگیزد. در چنین فضایی، گرتل و هانسل نه فقط با خطرهای بیرونی، بلکه با بیپناهی و ناتوانی خود نیز روبهرو هستند. خانهٔ دورافتادهٔ زن مرموز، در امتداد همین منطق ساخته شده است: پناهگاهی که آسودگیاش از همان ابتدا اندکی بیش از حد کامل به نظر میرسد.
« در چنین فضایی، گرتل و هانسل نه فقط با خطرهای بیرونی، بلکه با بیپناهی و ناتوانی خود نیز روبهرو هستند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تقابل جنگل سرد و خانهٔ گرم، تضادی آشنا در قصههای پریان است، اما فیلم از این آشنایی برای ساختن تعلیق بهره میبرد. گرما و وفور خوراک، بهجای آنکه بیدرنگ احساس امنیت بیاورند، پرسشی نگرانکننده پیش میکشند: این سخاوت از کجا میآید و چه بهایی دارد؟ تصویرپردازی و طراحی بصری بزرگترین دستاورد فیلم، بیتردید جهان دیداری آن است.
قاببندیهای سنجیده، ترکیبهای هندسی و انتخابهای رنگی، فضای قصه را از واقعگرایی روزمره جدا میکنند و به آن حالتی رؤیاگون میبخشند. تصویرها گاه چنان دقیق و آراستهاند که زیباییشان با مضمون هولناک داستان در تعارضی عمدی قرار میگیرد؛ گویی تماشاگر همزمان به منظرهای مسحورکننده و به دامگاهی خطرناک خیره شده است.
این زیبایی صرفاً آرایش صحنه نیست. دوربین با فاصلهگذاری و سکون خود، گاه شخصیتها را کوچک و محصور در محیط نشان میدهد و بدینسان ناتوانی آنان را برجسته میکند. جنگل و خانه از این راه به نیروهایی فعال بدل میشوند: مکانهایی که بر رفتار و احساس شخصیتها فشار میآورند. بسیاری از لحظات ماندگار فیلم از همین تصویرها نیرو میگیرند؛ از سکوتهای بصری، سایهها و شکلهای نامعمولی که فضای قصه را بیش از توضیحهای مستقیم در ذهن تماشاگر تثبیت میکنند.
گرتل و مضمون بلوغ تغییر نام فیلم و تقدم گرتل بر هانسل نشانهای از جهتگیری روایی آن است. گرتل باید میان مراقبت از برادرش و یافتن هویت و راه مستقل خود تعادل برقرار کند. مسئولیتپذیری او، در آغاز بیشتر باری ناخواسته به نظر میرسد؛ اما هرچه بیشتر با جهان پیرامونش مواجه میشود، پرسشهای مربوط به قدرت، انتخاب و آیندهٔ شخصیاش پررنگتر میشوند.
« تصویرپردازی و طراحی بصری بزرگترین دستاورد فیلم، بیتردید جهان دیداری آن است. »
شخصیتها و اجرا
این خط مضمونی ظرفیت زیادی دارد، هرچند پرداخت آن همیشه به یک اندازه روشن نیست. فیلم بهجای آنکه همهٔ کشمکشهای گرتل را با گفتوگو شرح دهد، از نشانهها، سکوت و حالوهوای صحنهها کمک میگیرد. این شیوه با فضای رازآلود اثر سازگار است، اما گاه فاصلهای میان ایدهٔ اصلی و تجربهٔ عاطفی تماشاگر ایجاد میکند.
رابطهٔ خواهر و برادر نیز بیشتر از خلال موقعیتهای دشوار و نیازهای عملیشان شکل میگیرد؛ اگر این پیوند در برخی لحظات ملموستر میشد، کشمکشهای گرتل میتوانست نیروی احساسی بیشتری پیدا کند. بازیها و شخصیت زن مرموز سوفیا لیلیس، در نقش گرتل، حضوری کنترلشده و کمحرف دارد. بازی او با جهان سرد و کمتحرک فیلم همخوان است و شخصیت را از واکنشهای نمایشی دور نگه میدارد.
این خویشتنداری به گرتل وجهی مقاوم میدهد، اما ممکن است برای برخی تماشاگران به یکنواختی نزدیک شود؛ بهخصوص زمانی که روایت نیز از او میخواهد بیشتر مشاهده کند تا دست به عمل بزند. ساموئل لیکی، در نقش هانسل، تصویری باورپذیر از کودکی وابسته و آسیبپذیر ارائه میدهد که در عین نیازمندی میکوشد برای خواهرش مفید باشد.
در برابر این دو، آلیس کریج به شخصیت زن مرموز وزن و ابهام میبخشد. او میان مهربانی ظاهری و تهدید پنهان رفتوآمدی ظریف ایجاد میکند؛ همین دوگانگی سبب میشود حضورش حتی در لحظات آرام نیز ناآرامکننده بماند. بااینحال، ابهام شخصیتها گاهی به تغییر جهتهایی ناگهانی میانجامد که از نظر روانی بهاندازهٔ کافی زمینهچینی نشدهاند.
« این خط مضمونی ظرفیت زیادی دارد، هرچند پرداخت آن همیشه به یک اندازه روشن نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و ساختار روایت فیلم عمداً آهسته پیش میرود و بر انتظار، سکوت و تأخیر در آشکارشدن خطر تکیه دارد. این انتخاب در بخشهایی به سود اثر است: تهدیدی که فوراً صورت مشخص پیدا نمیکند، میتواند نیرومندتر از هراسی باشد که بیدرنگ به نمایش گذاشته میشود. تماشاگر در فضایی معلق قرار میگیرد و ناچار است به جزئیات کوچک، لحن گفتوگوها و تغییرات محیط توجه کند.
اما همین مکثها گاه از حد لازم فراتر میروند. روایت دیر به حرکت میافتد و بخشهایی از آن چنان کمحادثهاند که حسِ ایستایی ایجاد میکنند. مسئله فقط کندی نیست؛ صبر روایی زمانی اثرگذار است که در هر مکث، شناختی تازه یا تنشی فزاینده شکل بگیرد. اینجا بعضی صحنهها بیشتر حالوهوا را تکرار میکنند تا آنکه آن را دگرگون سازند.
در نتیجه، تماشاگرانی که انتظار قصهای پرحادثه یا ترسی پیوسته و آشکار دارند، ممکن است احساس کنند فیلم بیش از اندازه در مسیر جنگل درنگ کرده است. صدا و موسیقی صدا در چنین اثری میتواند همانند تصویر، بخشی از جغرافیای ترس باشد: خشخش، فاصله، سکوت و صداهای مبهم قادرند احساس حضور خطری ناشناخته را تقویت کنند.
فیلم در برخی لحظات از این ظرفیت بهخوبی بهره میگیرد و فضای صوتیاش به حس انزوا و بیقراری میافزاید. بااینحال، هماهنگی میان موسیقی و تصویر همواره یکدست نیست. بعضی انتخابها بیش از آنکه در بافت صحنه حل شوند، توجه را به خود جلب میکنند و از غوطهوری در جهان داستان میکاهند. این ناهماهنگی بهویژه در اثری که تا این اندازه بر کنترل فضای دیداری و ضرباهنگ متکی است، محسوس میشود.
« ریتم و ساختار روایت فیلم عمداً آهسته پیش میرود و بر انتظار، سکوت و تأخیر در آشکارشدن خطر تکیه دارد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی اگر در جای خود بنشیند، میتواند اضطراب را زیرپوستی پیش ببرد؛ اگر بیش از اندازه برجسته یا نامتناسب باشد، همان حس رازآلود را مختل میکند. فیلم در بخشهایی به تعادل مطلوب میرسد، اما نه در همهٔ لحظات. بازآفرینی قصه و مخاطب آن «گرتل و هانسل» از آشنایی مخاطب با افسانه سود میبرد، اما آن را صرفاً بازگویی نمیکند.
روایت بیشتر به سوی خیالپردازی گوتیک و ترسِ مبتنی بر فضا میرود تا ماجراجویی پرشتاب. این انتخاب، قصهٔ مشهور را به تجربهای تازه نزدیک میکند و امکان میدهد عناصر آن—گرسنگی، جنگل، پناهگاه و وسوسه—وجهی تیرهتر پیدا کنند. در عین حال، تازهکردن افسانه مستلزم انتخاب میان وضوح و ابهام است.
فیلم گاه ابهام را بهعنوان بخشی از حالوهوای خود میپذیرد، اما همیشه روشن نمیکند که این سکوتها قرار است چه معنایی بیفزایند. بنابراین، اثر بیش از آنکه با گرهگشایی روایی رضایتبخش باشد، با تصاویر و حسهای ماندگارش در ذهن میماند. میزان لذت از آن به انتظارات تماشاگر بستگی دارد: هرچه آمادگی بیشتری برای روایتی کمشتاب و تصویری وجود داشته باشد، احتمالاً فیلم تجربهای غنیتر خواهد بود.
جمعبندی «گرتل و هانسل» بازآفرینیای چشمنواز و آگاهانه تاریک از افسانهای شناختهشده است که نقطهٔ قوت اصلیاش را در تصویرپردازی، طراحی فضا و حضور شوم جنگل و خانه مییابد. فیلم با قرار دادن گرتل در مرکز داستان، به قصه امکان میدهد دربارهٔ مسئولیت، وابستگی و بلوغ نیز سخن بگوید؛ هرچند این مضمون همیشه با همان وضوحی که در تصاویر دیده میشود، در روایت پرورده نمیشود.
« فیلم در بخشهایی به تعادل مطلوب میرسد، اما نه در همهٔ لحظات. »
جمعبندی
کندی ریتم، تکرار حس تعلیق و ناهماهنگی برخی لحظههای صوتی از نیروی اثر میکاهند، اما زیبایی بصری و ابهام فضای آن همچنان جذابیت قابلتوجهی دارند. این فیلم بیش از آنکه برای ترساندن پیوسته یا پیشبرد سریع ماجرا ساخته شده باشد، دعوتی است به ماندن در دل یک افسانهٔ کابوسوار؛ تجربهای که ممکن است برای بعضی تماشاگران مسحورکننده و برای برخی دیگر بیش از حد کشدار باشد.
ثبت دیدگاه