نقد و بررسی
نقد قصه ها (Tales) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در کارنامهٔ رخشان بنیاعتماد «قصهها» بازگشت رخشان بنیاعتماد به سینمای بلند داستانی پس از سالها فاصله است؛ بازگشتی که بهجای پیگرفتن یک قهرمان یا یک خط روایی واحد، بر مجموعهای از زندگیهای بههمرسیده تکیه میکند. فیلم از دل آدمهایی شکل میگیرد که هر یک گرفتاری، خواسته و راهی جداگانه دارند، اما در مجموع تصویری از طبقهٔ کارگر و فرودستان شهری میسازند.
این انتخاب، صرفاً راهی برای کنار هم چیدن چند داستان نیست؛ با جهانبینی فیلمساز پیوند دارد: جامعه را نمیتوان تنها از خلال سرگذشت یک فرد فهمید، همانطور که رنج اجتماعی نیز در زندگی یک نفر خلاصه نمیشود. بنیاعتماد در این اثر به برخی شخصیتها و موقعیتهای فیلمهای پیشین خود بازمیگردد، اما «قصهها» برای فهمیدن به تماشای آن آثار وابسته نیست.
شناخت قبلی میتواند لایهای از آشنایی و خاطره به تجربهٔ تماشاگر بیفزاید، ولی هر شخصیت در اینجا باید در وضعیت کنونی خود نیز پذیرفتنی و روشن باشد. حاصل، هم نوعی مرور بر مسیر چند دهه فیلمسازی است و هم روایتی مستقل دربارهٔ مردمانی که مسائلشان با تغییر زمان از میان نرفته است. روایت موزاییکی؛ امکان و دشواری ساختار چندپارهٔ فیلم مهمترین ویژگی فرمی آن است.
«قصهها» میان چند زندگی رفتوآمد میکند و از کنار هم گذاشتن موقعیتهای روزمره، به تصویری گستردهتر میرسد. این شیوه به فیلم اجازه میدهد از محدودیت نگاه تکقهرمانی فاصله بگیرد: یک داستان میتواند به فشار اقتصادی بپردازد، دیگری به خشونت و نابرابری در روابط، و داستانی دیگر به دشواریِ یافتن جایگاهی امن در شهر.
« روایت موزاییکی؛ امکان و دشواری ساختار چندپارهٔ فیلم مهمترین ویژگی فرمی آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر اپیزود همچون قطعهای از یک نقشهٔ اجتماعی است؛ نقشهای که در آن آدمها ممکن است در ظاهر بیارتباط باشند، اما با تجربههایی مشترک چون ناامنی، فرسودگی و بیپناهی به هم نزدیک میشوند. بااینحال، همین ساختار گاه به نقطهضعف فیلم تبدیل میشود. اتصال میان بخشها همیشه بهاندازهای محکم نیست که تماشاگر را بیوقفه در مسیر روایت نگه دارد.
برخی جابهجاییها بیش از آنکه نتیجهٔ پیوندی دراماتیک باشند، به تغییر صحنه از یک زندگی به زندگی دیگر شباهت دارند. این گسست میتواند در ابتدا حس پراکندگی ایجاد کند و تمرکز عاطفی را از یک قصه بگیرد، بیآنکه قصهٔ بعدی فوراً جای خالی آن را پر کند. پس فیلم در ساختن کلیتی اجتماعی موفقتر از ساختن یک روایت یکپارچه و پرشتاب است.
آدمها؛ مرکز ثقل عاطفی فیلم ارزش «قصهها» بیش از هر چیز به حضور آدمهایی وابسته است که احساس نمیشود صرفاً برای نمایندگی یک مسئلهٔ اجتماعی آفریده شدهاند. شخصیتها با مکثها، تردیدها و واکنشهای گاه ناتمامشان از قالب نمونههای ازپیشتعریفشده بیرون میآیند. آنان فقط «کارگر»، «زن آسیبدیده» یا «فرد گرفتار» نیستند؛ انسانهاییاند که در دل دشواری، همچنان تصمیم میگیرند، مقاومت میکنند و به دیگری نزدیک میشوند.
این وجه انسانی مانع میشود که فیلم به گزارشی خشک دربارهٔ آسیبهای اجتماعی فروکاسته شود. بازی گروهی نیز نقشی اساسی در باورپذیری این جهان دارد. بازیگران بهجای آنکه موقعیتها را با تأکیدهای نمایشی بزرگ کنند، اغلب بر رفتارهای کوچک و جزئیات روزمره تکیه میکنند. از همین رو، رنج شخصیتها بیشتر در لحن، سکوت یا شیوهٔ حضورشان حس میشود تا در توضیح مستقیم آن.
« بااینحال، همین ساختار گاه به نقطهضعف فیلم تبدیل میشود. »
شخصیتها و اجرا
این بازیهای کنترلشده، با نگاه واقعگرایانهٔ فیلم سازگار است و به مخاطب فرصت میدهد آدمها را نه از بیرون و در مقام «موضوع»، بلکه از نزدیک و در مقام تجربهکنندگان وضعیتشان ببیند. واقعگرایی اجتماعی و پرهیز از داوری آسان تهران در «قصهها» پسزمینهای خنثی نیست. شهر، با فضاهای عمومی و مسیرهای رفتوآمدش، میدان برخورد زندگیهای متفاوت است؛ جایی که آدمها ناچارند همزمان با فشارهای خصوصی و شرایط جمعی دستوپنجه نرم کنند.
فیلم بهجای آنکه مسئلهها را در قالب یک سخنرانی مستقیم توضیح دهد، میکوشد آنها را در دل برخوردهای روزمره آشکار کند. نتیجه، تصویری است که تلخیاش از جنس واقعیت ملموس است، نه از راه بزرگنمایی یا تیرهنماییِ صرف. در این میان، نگرش فیلم به امید نیز اهمیت دارد. امید در «قصهها» وعدهٔ آسانِ حلشدن مشکلات نیست و قرار نیست ناگهان همهچیز را سامان دهد.
بیشتر در ادامهدادن، ایستادگی و امکانِ تغییرِ کوچک در دل شرایط دشوار معنا پیدا میکند. بنیاعتماد در گفتوگویی دربارهٔ فیلم، از علاقهاش به پایانهای گشوده و از مقاومت شخصیتها بهعنوان صورتی از امید سخن گفته است. این دیدگاه با لحن اثر همخوانی دارد: فیلم از تلخی روی برنمیگرداند، اما شخصیتها را نیز به سرنوشتهایی ازپیشمقرر و بیراهگریز تقلیل نمیدهد.
ریتم، دیالوگ و ناتمامی یکی از هزینههای انتخاب روایی فیلم، ناهمترازی میان قصههاست. برخی بخشها مجال بیشتری برای شکلدادن به موقعیت و ایجاد پیوند عاطفی دارند، درحالیکه برخی دیگر پیش از آنکه به پختگی مشابهی برسند، جای خود را به روایتی تازه میدهند. این نابرابری، در فیلمی با چندین شخصیت تا اندازهای طبیعی است، اما همیشه به سود اثر تمام نمیشود؛ گاهی تماشاگر برای داستانی که هنوز ظرفیت گسترش دارد، فرصت کافی نمییابد.
« واقعگرایی اجتماعی و پرهیز از داوری آسان تهران در «قصهها» پسزمینهای خنثی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دیالوگها نیز در بهترین لحظهها از جنس گفتوگوی واقعیاند و به شخصیتها رنگ و تفاوت میبخشند. در لحظههای ضعیفتر، اما پراکندگی گفتوگو یا کمبود کارکرد دراماتیک آن، ضرباهنگ را کند میکند. چون فیلم بهجای یک بحران محوری بر چند وضعیت متکی است، هر مکث یا گفتوگوی کماثر میتواند بیش از حد به چشم بیاید.
شماری از داستانها نیز با ناتمامی یا ابهام پایان میگیرند. این ابهام بخشی از نگاه باز فیلم به زندگی است، ولی ممکن است برای تماشاگری که انتظار جمعبندی روشنتری دارد، بیشتر شبیه رهاشدن یک خط روایی باشد تا انتخابی سنجیده. فرم و شیوهٔ روایت تصویری «قصهها» بهجای آنکه شکوه بصری را هدف بگیرد، به نزدیکی و مشاهدهگری اهمیت میدهد.
دوربین در خدمت جهان آدمهاست و قرار نیست فاصلهای پرزرقوبرق میان تماشاگر و زندگی آنان بسازد. این سادگی با موضوع فیلم تناسب دارد: اهمیت در این نیست که تهران به منظرهای تماشایی بدل شود، بلکه در این است که روزمرگیِ آن حامل فشار و معنا باشد. همچنین، گردآمدن بازیگران متعدد به فیلم امکان میدهد هر بخش رنگی متفاوت بگیرد، بیآنکه کلیت اثر از علاقهاش به زندگی معمولی و ملموس دور شود.
البته فرم موزاییکی بیش از آنکه با یک زبان تصویری بسیار متمایز وحدت یابد، بر مضمون و نگاه مشترک بخشها تکیه میکند. به همین دلیل، اگر پیوند روایی سست باشد، وحدت فیلم نیز برای مدتی کمرنگ میشود. این نکته نشان میدهد که گردآوری داستانها بهتنهایی برای ساختن یک اثر چندصدایی کافی نیست؛ نسبت میان قطعهها باید چنان شکل بگیرد که هر زندگی، معنای زندگی دیگر را گسترش دهد.
« دیالوگها نیز در بهترین لحظهها از جنس گفتوگوی واقعیاند و به شخصیتها رنگ و تفاوت میبخشند. »
قوتها و کاستیها
«قصهها» در این کار گاه درخشان و گاه نابرابر است. جمعبندی «قصهها» فیلمی است که اهمیتش را از توجه به زندگیهایی میگیرد که معمولاً در روایتهای قهرمانمحور به حاشیه رانده میشوند. بنیاعتماد با کنار هم گذاشتن چند سرگذشت، تصویری اجتماعی میسازد که در آن دشواریهای معیشتی و زخمهای فردی از هم جدا نیستند.
بازیهای طبیعی، نگاه واقعگرا و توانایی فیلم در یافتن لحظههای انسانی، آن را به اثری اثرگذار بدل میکند؛ اثری که تلخی را پنهان نمیکند، اما در برابر انسانهایش نیز حکم قطعی صادر نمیکند. در سوی دیگر، پراکندگی روایت، نابرابری میان اپیزودها، دیالوگهای گاه کماثر و برخی پایانهای مبهم از انسجام و نیروی دراماتیک فیلم میکاهند.
از این رو، «قصهها» بیش از آنکه یک داستان واحد با اوج و فرودهای منظم باشد، تجربهٔ عبور از کنار چند زندگی است؛ تجربهای که گاهی پیوندهایش سست میشود، اما در بهترین لحظهها نشان میدهد چگونه قصههای جداگانه میتوانند به تصویری مشترک از جامعه بدل شوند.
« قصهها» در این کار گاه درخشان و گاه نابرابر است. »


ثبت دیدگاه