نقد و بررسی
نقد افسانه (Legend) | 1985
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که پیش از روایت، تصویر میشود «افسانه» ساختهٔ ریدلی اسکات، بیش از آنکه با پیچیدگی پیرنگ یا شخصیتپردازی به یاد بماند، با جهانی که پیش چشم میگشاید اثر میگذارد. جنگل فیلم فضایی واقعی و آشنا نیست؛ قلمرویی است میان رؤیا و کابوس، جایی که طبیعت از اندازه و منطق روزمره فاصله گرفته و هر درخت، سایه یا موجود خیالی بخشی از یک افسانهٔ مستقل به نظر میرسد.
اسکات از همان آغاز تماشاگر را دعوت نمیکند که این جهان را با قواعدی روشن و واقعگرا بسنجد، بلکه میخواهد در بافت تصویری آن گم شود. این انتخاب هم بزرگترین امتیاز فیلم است و هم منشأ بخشی از دشواریهایش. «افسانه» در شکل و فضا اعتمادبهنفس دارد، اما در قصهگویی همیشه به همان اندازه استوار نیست.
گویی فیلم بیش از آنکه بخواهد ما را به دنبال رویدادها بکشاند، میخواهد در هر قاب متوقفمان کند تا به رنگ، بافت و ترکیب موجودات و دکورها نگاه کنیم. در نتیجه، تجربهٔ تماشای آن گاه شبیه ورقزدن کتابی مصور و باشکوه است که داستانش از تصویرهایش سادهتر و کمرمقتر باقی میماند. جهانسازی در قلمرو تاریکی و رؤیا خلاصهٔ داستان، ساختاری آشنا دارد: نیرویی اهریمنی تعادل جهان را تهدید میکند و قهرمانی جوان باید برای نجات شاهدخت و جلوگیری از گسترش تاریکی دست به سفر بزند.
این چهارچوب از الگوی دیرپای افسانههای عامیانه پیروی میکند؛ پاکی در برابر فساد، طبیعت در برابر سلطه، و عشق در برابر نومیدی. فیلم تلاش چندانی نمیکند این الگو را از ریشه دگرگون کند. جذابیتش بیشتر در شیوهٔ پوشاندن این طرح آشنا با لایهای از غرابت بصری است. جنگل، قلعه و موجودات خیالی هر یک کیفیتی جداگانه دارند.
« این انتخاب هم بزرگترین امتیاز فیلم است و هم منشأ بخشی از دشواریهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جنگل با رنگهای زنده و شاخوبرگ انبوه، طبیعتی سخاوتمند اما ناآرام را تداعی میکند؛ قلعهٔ تاریکی، در مقابل، سرد، سنگین و تهدیدآمیز است. این دو فضا تنها پسزمینهٔ کنش نیستند: آنها تفاوت میان جهانی زنده و جهانی گرفتار تباهی را به زبان تصویر بازمیگویند. به همین دلیل، حتی هنگامی که روایت مکث میکند، طراحی محیط همچنان کار خود را انجام میدهد و حس خطر یا شگفتی را زنده نگه میدارد.
با این حال، انباشت جزئیات همیشه به معنای گسترش واقعی جهان نیست. گاه صحنهها چنان آراسته و پرکارند که چشم فرصت نمییابد بر یک عنصر تمرکز کند؛ و با وجود این همه شکوه، ابعاد جهان همچنان محدود به نظر میرسد. فیلم از حیث تزئین غنی است، اما از حیث حسِ گستردگی و زندگی روزمرهٔ آن سرزمین، کمتر به تماشاگر مجال میدهد تصور کند این جهان بیرون از قاب نیز به حیات خود ادامه میدهد.
طراحی صحنه و جلوههای بصری دستساخت بودن جهان فیلم، از ویژگیهایی است که با گذر زمان همچنان بخشی از جذابیت آن را تشکیل میدهد. دکورها، لباسها، آرایش چهرهها و موجودات خیالی، همگی حضوری ملموس دارند؛ انگار تماشاگر با صحنههایی روبهرو است که میتوان با دست لمسشان کرد. این کیفیت به فیلم نوعی بافت مادی میبخشد که با تصاویر کاملاً صیقلی و بیوزن تفاوت دارد.
موجودات و مکانها، هرچند گاه به اغراق نزدیک میشوند، در جهان فیلم جا میافتند و بخشی از منطق بصری آن به شمار میروند. طراحی چهرهٔ ارباب تاریکی، نقطهٔ برجستهٔ این رویکرد است. ظاهر او بهجای آنکه صرفاً هیولایی برای ترساندن باشد، ترکیبی از شکوه، غرابت و خودنمایی است. همین آمیختگی، او را از شروری معمولی جدا میکند: حضورش هم تهدیدآمیز است و هم نمایشی.
« با این حال، انباشت جزئیات همیشه به معنای گسترش واقعی جهان نیست. »
شخصیتها و اجرا
تیم کری در زیر لایههای سنگین آرایش، به این چهره حرکت و شخصیت میبخشد و آن را به یکی از ماندگارترین عناصر فیلم بدل میکند. این شخصیتپردازی تصویری چنان نیرومند است که گاه بیش از قهرمانان جوان در ذهن میماند. در سوی دیگر، طراحی جنگل و موجوداتش بر تخیل آزاد تکیه دارد. فیلم نمیکوشد همهچیز را از نظر طبیعی باورپذیر کند؛ ترجیح میدهد آنچه را میبیند به شکل نشانهای از یک جهان دیگر عرضه کند.
این انتخاب به «افسانه» امضایی مشخص میدهد، هرچند همیشه به یکپارچگی منجر نمیشود. برخی عناصر چنان اغراقآمیز یا نمایشیاند که تماشاگر را از فضای شاعرانه بیرون میکشند و به یاد ساختگیبودن صحنه میاندازند. شخصیتها و محدودیتهای روایت شخصیت اصلی، جک، در مقام قهرمان سفری روشن و قابلتشخیص دارد، اما عمق روانی او به اندازهٔ مسیرش گسترش نمییابد.
او بیشتر حامل پاکی و کنش قهرمانانه است تا شخصیتی با کشمکشهای درونی پیچیده. فیلم برای انگیزهها و دگرگونیهای او فضای محدودی فراهم میکند؛ از این رو، همراهی با سفرش بیشتر بر پایهٔ موقعیتهای پیشآمده شکل میگیرد تا شناخت تدریجی یک انسان. تام کروز در نقشی متفاوت از تصویرهای شناختهشدهترش حضور دارد، اما متن چندان فرصتی برای ساختن شخصیتی چندوجهی در اختیارش نمیگذارد.
لیلی نیز در آغاز بیش از آنکه فردی مستقل با خواستهها و تناقضهای ویژه باشد، نمایندهٔ معصومیت و زیبایی است. فیلم به او امکان تغییر میدهد، اما این تغییرها بیش از آنکه از درونیات پیچیدهٔ شخصیت برآیند، تابع حرکت کلی افسانهاند. میا سارا در ایجاد لطافت و حضور تصویری نقش مؤثری دارد، ولی فیلمنامه کمتر میکوشد لایههای شخصیتی او را آشکار کند.
« این شخصیتپردازی تصویری چنان نیرومند است که گاه بیش از قهرمانان جوان در ذهن میماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهٔ دو شخصیت اصلی نیز به سبب همین کمبود، گاهی بیشتر نمادی از پیوند پاکی و عشق است تا رابطهای که از لحظههای دقیق و فردی ساخته شده باشد. این کمپرداختگی در شخصیتهای فرعی نیز دیده میشود. موجودات گوناگون با ظاهر و رفتارهای متفاوت، به فیلم رنگ و حرکت میبخشند، اما بیشترشان در حد نقشهای کارکردی باقی میمانند.
آنها به قهرمان یاری میرسانند، مانع میسازند یا لحظهای از شوخی و آشوب فراهم میکنند، بیآنکه همیشه گذشته یا منطق رفتاری روشنی پیدا کنند. در نتیجه، جهان پرجمعیت فیلم از نظر دیداری زنده است، اما از نظر دراماتیک گاه خلوت به نظر میرسد. ریتم، لحن و موسیقی ریتم «افسانه» یکنواخت نیست.
بخشهایی با شتابی مناسب از یک خطر به خطر بعدی میرسند، اما در قسمتهایی دیگر مکثها طولانی میشوند و روایت انرژی خود را از دست میدهد. این کندی همیشه تأملبرانگیز نیست؛ گاهی چنین احساس میشود که فیلم برای نمایش بیشتر دکور و فضا از حرکت داستان میکاهد، بیآنکه مکث تازهای در شناخت شخصیتها یا معنای رویدادها پدید آورد.
شوخیهای برخی صحنهها نیز با لحن تیره و رؤیایی فیلم سازگاری کامل ندارند. این تغییر ناگهانی، بهجای آنکه همواره تنوع ایجاد کند، ممکن است انسجام فضای قصه را مختل سازد. موسیقی در شکلدادن به حالوهوای فیلم نقشی اساسی دارد، اما تجربهٔ صوتی آن به نسخهای که تماشاگر میبیند وابسته است.
« این کمپرداختگی در شخصیتهای فرعی نیز دیده میشود. »
قوتها و کاستیها
نسخهٔ آمریکایی با موسیقی گروه تَنگرین دِریم شناخته میشود، در حالی که نسخهٔ اروپایی و نسخهٔ تدوین کارگردان موسیقی جری گلدسمیت را دارند. بنابراین دو روایت از یک جهان تصویری میتوانند رنگوبویی متفاوت پیدا کنند: یکی با بافت الکترونیک و حالتی رؤیاگون، و دیگری با موسیقی ارکسترال و پیوند آشکارتری با سنت فانتزی حماسی.
وجود نسخههای متفاوت، تجربهٔ فیلم را دگرگون میکند و به موسیقی جایگاهی فراتر از همراهی ساده با تصویر میدهد. این تفاوت برای درک لحن اثر مهم است. موسیقی تَنگرین دِریم بر حس بیگانگی و خوابگونگی تأکید میکند؛ گویی تماشاگر از جهان آشنا جدا شده و وارد فضایی بیزمان شده است. موسیقی گلدسمیت، در سوی دیگر، حالتی داستانگوتر و حماسیتر دارد و احساس میشود که بیش از پیش رویدادها را به یک افسانهٔ کلاسیک پیوند میزند.
هیچیک بهتنهایی ضعفهای روایی را از میان نمیبرد، اما هرکدام مسیر عاطفی متفاوتی برای ورود به فیلم فراهم میآورد. جایگاه فیلم در کارنامهٔ ریدلی اسکات «افسانه» نشان میدهد که توانایی ریدلی اسکات در طراحی جهانهای سینمایی تنها به آیندههای تیره و محیطهای واقعگرایانه محدود نیست. او در اینجا نیز با ترکیب نور، رنگ، معماری و حرکت دوربین میکوشد جهانی مستقل و بهیادماندنی بسازد.
تفاوت در این است که جهان علمیتخیلیِ آثار دیگر او معمولاً از جزئیات کاربردی و نشانههای زندگی روزمره نیرو میگیرد، در حالی که جنگل «افسانه» عامدانه حالت تزئینی و اسطورهای دارد. همین فاصله از واقعیت، هم آزادی تخیل میآورد و هم خطر تهیشدن محیط از حس زندگی را در پی دارد. فیلم را میتوان نمونهای از برخورد دو گرایش دانست: میل به ساختن یک افسانهٔ ساده و قابلفهم، و وسوسهٔ کارگردان برای آفرینش تصویری پرزرقوبرق و غیرمعمول.
« وجود نسخههای متفاوت، تجربهٔ فیلم را دگرگون میکند و به موسیقی جایگاهی فراتر از همراهی ساده با تصویر میدهد. »
جمعبندی
این دو گرایش همیشه با هم سازگار نیستند. داستان میخواهد مسیر روشنی داشته باشد، اما تصویرها پیوسته توجه را به سوی خود میکشند؛ شخصیتها باید مرکز احساس باشند، اما گاه در برابر دکور و چهرههای خیالی محو میشوند. همین ناهمترازی، ضعف فیلم است، اما بخشی از هویت نامتعارفش نیز به شمار میآید.
جمعبندی «افسانه» فیلمی است که ارزش اصلی خود را در روایت تازه یا شخصیتپردازی عمیق پیدا نمیکند، بلکه در ساختن فضایی خیالانگیز و بهیادماندنی مییابد. دکورهای چشمنواز، طراحی چهرهها، تقابل جنگل و قلعه و حضور پرقدرت تیم کری، به آن کیفیتی میبخشند که هنوز پس از گذشت سالها قابلتوجه است.
در مقابل، قصه از الگوهای آشنا فراتر نمیرود، قهرمانانش کمعمق میمانند و ریتم و لحن فیلم گاه از انسجام فاصله میگیرند. تماشاگرانی که در پی داستانی پیچیده و شخصیتهایی پروردهاند، ممکن است در برابر این کمبودها بیتاب شوند. اما برای کسانی که فانتزی سینمایی را در درجهٔ نخست تجربهای دیداری و شنیداری میدانند، «افسانه» هنوز جذابیت ویژهای دارد: فیلمی نامتوازن، اما سرشار از تصویرهایی که گاه
« همین ناهمترازی، ضعف فیلم است، اما بخشی از هویت نامتعارفش نیز به شمار میآید. »



ثبت دیدگاه