نقد و بررسی
نقد تاکسی ۳ (Taxi 3) | 2003
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در مجموعه «Taxi 3» ساختهٔ Gérard Krawczyk، سومین قسمت از مجموعهای است که هویت خود را بر پیوند میان کمدی پلیسی و تعقیبوگریزهای پرسرعت بنا کرده است. فیلم با بازگرداندن دانیل و امیلیَن، بهجای آنکه جهان مجموعه را از نو تعریف کند، میکوشد همان سازوکار آشنا را در فضایی تازه به کار اندازد: شهری برفی، گروهی تبهکار با پوشش بابانوئل و پلیسی که بیش از آنکه بر اوضاع مسلط باشد، خود بخشی از آشفتگی است.
سامی ناصری، فردریک دیفنتال، ماریون کوتیار و برنار فارسی در نقشهای اصلی بازمیگردند و لوک بسون نویسندهٔ فیلمنامه است. این انتخاب، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیت آن. تماشاگرانی که با لحن بازیگوشانه و شخصیتهای پیشین مجموعه آشنا هستند، زود وارد فضای فیلم میشوند؛ اما برای این آشنایی، بهای خلاقیت تازه پرداخت شده است.
«تاکسی ۳» بیش از آنکه در پی گسترش جهان داستانی باشد، در پی بازتولید لذتهای آشنای آن است: رانندگی جسورانه، آشوب پلیسی، شوخیهای بدنی و رفاقت میان دو شخصیت مرکزی. داستان؛ بهانهای برای حرکت ماجرای باندی که با لباس بابانوئل شهر را به آشوب میکشد، از نظر تصویری ایدهای سرزنده و مناسب یک کمدی اکشن است.
تضاد میان ظاهر شاد و آشنای این لباسها و رفتار تبهکارانهٔ گروه، ظرفیت طنزی فوری دارد؛ فضای برفی نیز به فیلم رنگوبویی میدهد که آن را از حالوهوای معمول خیابانهای مارسی جدا میکند. در همین بستر، ژیلبر گرفتار توجه به خبرنگاری چینی است و دانیل و امیلیَن نیز با گرفتاریهای شخصی و عاطفی روبهرو هستند.
« این انتخاب، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیت آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، این خطوط داستانی بهندرت به یک روایت منسجم و پرکشش بدل میشوند. ماجرا بیشتر از آنکه مرحلهبهمرحله تعلیق بسازد، از موقعیتی به موقعیت دیگر میجهد تا زمینهٔ تعقیب بعدی فراهم شود. اشتباههای پلیس و فرصتهایی که به دزدان میدهند، گاه بهجای آنکه از منطق شخصیتها یا نقشهٔ مجرمان بیرون بیایند، کارکردی ابزاری پیدا میکنند: لازم است اوضاع بههم بریزد تا دانیل و تاکسیاش دوباره وارد میدان شوند.
حاصل، فیلمی است که حرکت در آن بر پیشرفت درام میچربد. ریتم، اکشن و جغرافیای برفی مهمترین نیروی «تاکسی ۳» ریتم پرشتاب آن است. فیلم بهسرعت از گفتوگو به تعقیب، از آشفتگی پلیسی به شوخی و از یک بحران شخصی به دردسر بعدی میرود. همین ضرباهنگ اجازه نمیدهد روایت برای مدتی طولانی از نفس بیفتد؛ حتی وقتی داستان دستاورد دراماتیک تازهای ندارد، حرکت خودروها و واکنشهای شخصیتها صحنه را زنده نگه میدارند.
فضای برفی نیز صرفاً پسزمینهای تزئینی نیست و در ساختن تفاوت بصری نقش دارد. برف، مسیرهای لغزنده و چشماندازهای سرد، به تعقیبها شکل و بافتی متفاوت میبخشند و در عین حال فرصتی برای شوخی با مهارت رانندگی و اعتمادبهنفس دانیل فراهم میکنند. با این همه، فیلم کمتر از امکانهای محیط تازه برای خلق تعلیق یا تصویرپردازی ماندگار بهره میگیرد.
صحنهها بیشتر در خدمت هیجان لحظهایاند تا آنکه در ذهن بهعنوان طراحی اکشن خاصی باقی بمانند. کمدی و شیمی دو شخصیت اصلی رابطهٔ دانیل و امیلیَن همچنان مرکز ثقل طنز فیلم است. یکی رانندهای ماهر و مطمئن به تواناییهای خود است و دیگری مأموری دستوپاچلفتی که بارها موقعیت را بدتر میکند؛ فاصلهٔ میان این دو منش، منبع طبیعی سوءتفاهم و کمدی موقعیت است.
« بااینحال، این خطوط داستانی بهندرت به یک روایت منسجم و پرکشش بدل میشوند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در بهترین لحظههایش لازم نیست شوخی را توضیح دهد: کافی است این دو در یک موقعیت مشترک قرار بگیرند تا تفاوت نگاه و واکنششان خنده بسازد. اما شیمی بازیگران بهتنهایی نمیتواند ضعف همهٔ شوخیها را جبران کند. بخشی از طنز بر تکرار همان الگوی آشنا تکیه دارد: امیلیَن اشتباه میکند، پلیس درمانده میشود و دانیل با اعتمادبهنفس از راه میرسد.
این الگو گاه همچنان مؤثر است، اما وقتی بیتغییر بازمیگردد، نیروی غافلگیرکنندهاش را از دست میدهد. نتیجه آن است که فیلم لحظههای بامزه دارد، ولی خندههای پیوسته و تازگی کمدی قسمتهای موفقتر مجموعه را کمتر به دست میآورد. شخصیتپردازی و حضور بازیگران دانیل و امیلیَن بهسبب آشنایی تماشاگر با پیشینه و تضادهایشان، نسبت به دیگر شخصیتها فرصت بیشتری برای جانگرفتن دارند.
سامی ناصری نقش دانیل را با خونسردی و جسارتی بازی میکند که با تصویر رانندهای که ماشین را امتداد بدن خود میداند هماهنگ است. فردریک دیفنتال نیز در نقش امیلیَن، آسیبپذیری و دستپاچگی لازم را به کمدی میافزاید؛ بازی او به فیلم امکان میدهد که تنها بر سرعت خودروها متکی نباشد. در مقابل، شخصیتهای فرعی غالباً به وظیفهای روایی محدود میشوند.
ژیلبر، با بازی برنار فارسی، همچنان میتواند سرچشمهٔ آشفتگی و طنز باشد، اما اشتغال ذهنی او به خبرنگار چینی فرصت چندانی برای شکلگیری یک خط شخصیتی پخته پیدا نمیکند. زنان داستان نیز بیش از آنکه در تصمیمگیریها یا کنش اصلی سهمی تعیینکننده داشته باشند، در حاشیهٔ ماجرا میمانند. ماریون کوتیار در نقش لیلی حضور دارد، اما فیلم ظرفیت چندانی برای گسترش جایگاه او در روایت به کار نمیگیرد.
« اما شیمی بازیگران بهتنهایی نمیتواند ضعف همهٔ شوخیها را جبران کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این کمبود، دامنهٔ عاطفی فیلم را محدود میکند و جهان داستان را بیش از اندازه حول دو مرد و ماشین مشهورشان میچرخاند. کارگردانی و لحن بصری کارگردانی فیلم بر وضوح، سرعت و دسترسی آسان تکیه دارد. صحنهها چنان طراحی شدهاند که تماشاگر بیدرنگ بداند چه کسی میگریزد، چه کسی تعقیب میکند و کدام اشتباه تازه قرار است آشوب را تشدید کند.
این شفافیت برای کمدی اکشن امتیاز مهمی است؛ فیلم در پیچیدگیهای بیحاصل گم نمیشود و از مخاطب نمیخواهد جزئیات فراوانی را دنبال کند. در عوض، این رویکرد گاه به یکنواختی میانجامد. تدوین سریع و جابهجاییهای پیاپی، انرژی میسازند، اما مجال چندانی برای مکث، مشاهده یا پرورش فضای احساسی باقی نمیگذارند.
شهر و محیطهای برفی بیشتر بستر حرکتاند تا فضاهایی با هویت مستقل. لحن فیلم نیز پیوسته میان شوخی سبک، ماجرای پلیسی و بحرانهای شخصی جابهجا میشود، بیآنکه همیشه این اجزا به وحدتی کامل برسند. جایگاه فیلم در مجموعه و مخاطب آن «تاکسی ۳» را میتوان دنبالهای دانست که وفاداری به فرمول مجموعه را بر تحول آن ترجیح میدهد.
این وفاداری برای مخاطبی که خواهان سرگرمی سریع، ماشینهای چشمگیر و همراهی دوباره با دانیل و امیلیَن است، لذتبخش خواهد بود. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست به درامی سنگین یا نقدی اجتماعی بدل شود؛ سرگرمی، آشوب و شوخیهای موقعیت در اولویتاند. ولی همین وضوح، انتظارها را نیز تعیین میکند.
« کارگردانی و لحن بصری کارگردانی فیلم بر وضوح، سرعت و دسترسی آسان تکیه دارد. »
قوتها و کاستیها
تماشاگرانی که در دنبالهها به دنبال گسترش شخصیتها، پیرنگ سنجیدهتر یا طنزی تازهتر هستند، ممکن است از کممایگی داستان و تکرار شوخیها ناامید شوند. فیلم گاهی چنان به تعقیبوگریز وابسته میشود که گویی هر بخش داستان فقط پلی است برای رسیدن به حرکت بعدی. بااینحال، انرژی بازیگران اصلی و فضای متفاوت زمستانی، مانع از آن میشود که این تکرار به بیتحرکی کامل بدل شود.
جمعبندی «Taxi 3» اثری پرجنبوجوش و آسانتماشا است که قدرت اصلی خود را در تعقیبوگریز، تضاد کمدی دانیل و امیلیَن و حالوهوای برفیاش مییابد. ایدهٔ باند بابانوئلها به فیلم رنگی مفرح میدهد و بازی دو نقش اصلی همچنان جاذبهٔ مهم آن است. در سوی دیگر، داستان شتابزده و کممایه میماند، بسیاری از شوخیها از الگوهای تکراری بهره میبرند و شخصیتهای فرعی مجال کافی برای اثرگذاری پیدا نمیکنند.
فیلم در نهایت بیش از آنکه تجربهای تازه در مجموعه باشد، بازگشتی به عناصر آشنای آن است؛ بازگشتی که برای تماشاگرِ خواهان سرگرمی سبک و پرسرعت کفایت میکند، اما برای آنکه اثری ماندگارتر شود، به روایت منسجمتر و نگاه گستردهتری به شخصیتهایش نیاز داشت.
« فیلم گاهی چنان به تعقیبوگریز وابسته میشود که گویی هر بخش داستان فقط پلی است برای رسیدن به حرکت بعدی. »



ثبت دیدگاه