نقد و بررسی
نقد اعجوبه فضایی (Space Oddity) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان دو مدار: زمینِ اندوه و رؤیای مریخ «Space Oddity» در ظاهر با وعدهای علمیتخیلی آغاز میشود: مردی که میخواهد زمین را پشت سر بگذارد و راهی مأموریتی یکطرفه به مریخ شود. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که مقصد اصلیاش سیارهای دوردست نیست؛ مسئله، انسانی است که از مواجهه با فقدان و زندگی روزمره میگریزد و به رؤیایی عظیم پناه میبرد.
اثرِ ساختهٔ Kyra Sedgwick در نهایت بیش از آنکه دربارهٔ اکتشاف فضایی باشد، دربارهٔ سوگواری، پیوندهای خانوادگی و امکان دوباره آغاز کردن است. همین جابهجاییِ مرکز ثقل، هم سرچشمهٔ لطافت فیلم است و هم دلیل فاصلهگرفتنش از انتظاراتی که عنوان و ایدهٔ اولیه برمیانگیزند. مریخ بهمثابه راه گریز الکس با اعلام پذیرفتهشدن در برنامهٔ خصوصیِ استعمار مریخ، تصمیمی را به خانوادهاش خبر میدهد که در نگاه نخست جسورانه و آیندهنگرانه به نظر میرسد.
اما فیلم بهتدریج این انتخاب را در بستری شخصیتر مینشاند: مرگ برادرش، اندوهی که هنوز در خانه جریان دارد و نگاه تیرهاش به آیندهٔ زمین، همگی در شکلگیری این میل سهم دارند. مریخ برای او فقط یک مقصد نیست؛ فاصلهای است که شاید بتواند میان خودش و زندگیِ ازدسترفته قرار دهد. این ایده ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد، زیرا رؤیای رهایی را در برابر مسئولیتِ ماندن میگذارد.
بااینحال، فیلم کمتر از آنچه وعده میدهد به خودِ سفر فضایی یا دشواریهای برنامهٔ مریخ میپردازد. جزئیات علمی و تجربهٔ آمادهشدن برای مأموریت عموماً در حاشیه میمانند و بیش از آنکه جهانی مستقل بسازند، نقش زمینهای برای بحرانهای عاطفی را دارند. در نتیجه، تماشاگرِ منتظرِ علمیتخیلی پررنگ ممکن است احساس کند فیلم از سکوی پرتابش فاصله گرفته است؛ اما در خوانش عاطفی، این کمرنگی تعمدی به نظر میرسد: فضا بیشتر استعارهٔ گریز است تا موضوع اصلی.
« مریخ برای او فقط یک مقصد نیست؛ فاصلهای است که شاید بتواند میان خودش و زندگیِ ازدسترفته قرار دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سوگ؛ زخمی که در خانه میماند یکی از امتیازهای فیلم آن است که اندوه را صرفاً با لحظههای اشکبرانگیز یا گفتوگوهای توضیحی نشان نمیدهد. سوگ در رفتار اعضای خانواده، در سکوتها و در شیوهٔ متفاوت هرکدام برای ادامهدادن زندگی حضور دارد. مادر الکس هنوز از فقدان پسرش آسیب دیده است؛ پدرش با عملگرایی و کار میکوشد خانواده و مزرعهٔ گل را سرپا نگه دارد؛ و خواهرش، لیز، با ظاهری سخت و بیاعتنا، شکل دیگری از همان آشفتگی را پنهان میکند.
این تفاوتها به خانه وزن عاطفی میدهند و اجازه نمیدهند قصهٔ الکس به تنهایی از خانواده جدا شود. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد که سوگواری راهی یگانه ندارد. اعضای خانواده همدیگر را دوست دارند، اما لزوماً زبان مشترکی برای بیان دردشان ندارند. همین فاصله، گاه از هر گفتوگوی مستقیم معنادارتر است.
با این همه، فیلم میتوانست بیش از این در تجربهٔ روانی الکس مکث کند. اندوه او نیروی محرک مهمی است، اما گاهی بهجای آنکه با پیچیدگی و تناقضهایش کاویده شود، به پشتوانهای برای حرکت داستان بدل میشود. از همین رو، حسرتِ فیلمی عمیقتر دربارهٔ سوگ در کنار شیرینیِ اثر باقی میماند. عاشقانهای کوچک در برابر تصمیمی بزرگ آشنایی الکس با دیزی مسیر روایت را از خیال دوردست مریخ به تجربهای روزمره و زمینی میکشاند.
دیزی نیز با گذشته و دشواریهای خودش روبهروست، و رابطهٔ آن دو نه بر پایهٔ گفتوگوهای پیچیده، بلکه از لحظههای ساده، شوخیها و نزدیکی تدریجی جان میگیرد. شیمی میان Alexandra Shipp و Kyle Allen به بخشهایی از فیلم گرما میبخشد؛ این رابطه در بهترین حالتش نه یک افسانهٔ عاشقانه، بلکه یادآوری آرامی است از اینکه پیوند با دیگری میتواند آدم را دوباره متوجه زندگیِ اکنون کند.
« سوگ در رفتار اعضای خانواده، در سکوتها و در شیوهٔ متفاوت هرکدام برای ادامهدادن زندگی حضور دارد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، رابطه زود در مسیر آشنای کمدی رمانتیک قرار میگیرد. بسیاری از گرههای عاطفی و انتخابهای پیشرو از همان ابتدا قابلپیشبینیاند و فیلم کمتر میکوشد قالب ژانر را به شکلی غافلگیرکننده دگرگون کند. این پیشبینیپذیری الزاماً لطافت اثر را از میان نمیبرد؛ گاهی تماشاگر دقیقاً برای همین روایت آرام و آشنا همراه میشود.
اما وقتی قصه تصمیم میگیرد میان عشق، خانواده و رؤیای مریخ تعادل برقرار کند، بعضی گذارها بیش از حد آسان به نظر میرسند و پیام عاطفی، پیش از آنکه کاملاً دراماتیزه شود، آشکار میگردد. خانواده و مزرعه؛ زیباییِ ملموسِ زمین مزرعهٔ گل در برابر مریخِ دور و خشک، تصویری ساده اما مؤثر میسازد: یکسو امکانِ شروعی نامعلوم در جهانی بیگانه، سوی دیگر زمینی آشنا که آسیب دیده، اما هنوز میتوان در آن چیزی کاشت و پرورش داد.
قابهای مربوط به مزرعه و طبیعت از دلپذیرترین لحظههای فیلماند. زیباییشان صرفاً تزئینی نیست؛ آنها به مضمونِ بازسازی و مراقبت شکل دیداری میدهند. در همین فضا، رابطهٔ پدر و لیز نیز به یکی از خطوط فرعیِ غنیتر فیلم تبدیل میشود. کشمکش میان آن دو، بهویژه در نسبتشان با مزرعه و گلها، امکانِ پرداختی پرمایهتر را فراهم میکند.
Kevin Bacon و Madeline Brewer به این رابطه حسِ پنهانِ محبت و رنجش میدهند، و شخصیت پدر در حضور Bacon لحظههایی از خشکیِ بامزه و عاطفهٔ فروخورده پیدا میکند. بااینحال، فیلم همیشه برای این خط فرعی بهاندازهٔ کافی جا باز نمیکند؛ گاهی آنچه میتواند داستانی مستقل و تأثیرگذار باشد، به حاشیهٔ سفر احساسی الکس رانده میشود.
« بااینحال، رابطه زود در مسیر آشنای کمدی رمانتیک قرار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها و لحن؛ میان شوخی و اندوه ترکیب کمدی، عاشقانه و درام خانوادگی به فیلم امکان میدهد از سنگینیِ موضوعش فاصله بگیرد، بیآنکه آن را یکسره نادیده بگیرد. شوخیها، شخصیتهای فرعی و لحظههای روزمره، از تلخیِ روایت میکاهند و فضایی صمیمی میسازند. Simon Helberg نیز با حضورش رنگی کمیک به جهان فیلم اضافه میکند.
در سوی دیگر، بازی Shipp از سرزندگی و گرمایی برخوردار است که رابطهٔ عاشقانه را باورپذیرتر میکند. نقطهٔ ضعیفتر، اجرای Kyle Allen در نقش الکس است. شخصیت او باید همزمان با اندوه، بیگانگی و شورِ یک رؤیای نامتعارف زندگی کند، اما بازی Allen همیشه این لایهها را بهاندازهٔ کافی از هم متمایز نمیسازد.
در نتیجه، گاه دشوار است میان انزوای درونیِ الکس و بیحالیِ اجرایی فاصله بگذاریم. بازیگران پیرامونی در چند صحنه بار عاطفی بیشتری به دوش میکشند و به فیلم عمقی میدهند که محور اصلیاش بهتنهایی کمتر فراهم میکند. همین نابرابری، انسجام احساسی اثر را اندکی کاهش میدهد. ریتم و ساختار؛ جاذبهٔ یک مسیر آشنا «Space Oddity» روایتی جمعوجور و سرراست دارد، اما همین سادگی گاهی به شتابزدگی میانجامد.
فیلم از طرح مرکزیِ جذابی برخوردار است: آیا الکس باید به رؤیای خروج از زمین وفادار بماند یا در برابر گذشته و روابطی که از آنها دور شده بایستد؟ مسئله این است که حرکت داستان بهندرت مسیرهای غیرمنتظرهای میگشاید. نشانهها زود کنار هم قرار میگیرند و تماشاگر معمولاً پیش از شخصیتها میتواند حدس بزند تضاد اصلی به کدام سو خواهد رفت.
« شوخیها، شخصیتهای فرعی و لحظههای روزمره، از تلخیِ روایت میکاهند و فضایی صمیمی میسازند. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب با لحن آرام و دلنشین فیلم همخوان است، اما از شدت تأثیر دراماتیک میکاهد. بعضی ایدهها، از جمله پرسش دربارهٔ اعتبار برنامهٔ مریخ و معنای ترک زمینی آسیبدیده، میتوانستند به کشمکشی پیچیدهتر بدل شوند. فیلم آنها را مطرح میکند، اما پیگیریشان همیشه به همان اندازه جدی نیست.
از این رو، پایانبندی بیشتر بهواسطهٔ بار عاطفیِ مسیر معنا مییابد تا غافلگیریِ روایی؛ فیلم ترجیح میدهد تماشاگر را با حسِ امید و امکانِ بازگشت بدرقه کند، نه با پیچشی ساختاری. جمعبندی «Space Oddity» فیلمی دربارهٔ سفر به مریخ نیست، یا دستکم نه به معنایی که عنوان و طرح آغازینش وعده میدهند.
فضا در آن استعارهای برای فاصلهگرفتن از سوگ است؛ عاشقانهاش راهی برای بازگشت به اکنون، و مزرعهاش تصویری از کاری که هنوز میتوان روی زمین انجام داد. اثر در پرداخت اندوه، گرمای رابطهٔ مرکزی و لحظههای خانوادگیِ صمیمی موفق است، اما قصهٔ قابلحدس، کمرنگبودن جنبهٔ فضایی و اجرای نهچندان نافذِ بازیگر اصلی مانع از آن میشوند که به درامی ماندگارتر تبدیل شود.
بااینهمه، فیلم لطافتی دارد که بهسادگی نادیدهگرفتنی نیست. تماشاگرانی که در پی علمیتخیلیِ پرحادثه یا کاوشی ژرف در روان شخصیتاند، احتمالاً با کمبودهایی روبهرو خواهند شد؛ اما برای کسانی که از کمدی رمانتیکِ آرامی با رگههای سوگ و امید استقبال میکنند، «Space Oddity» میتواند تجربهای شیرین و انسانی باشد.
« این انتخاب با لحن آرام و دلنشین فیلم همخوان است، اما از شدت تأثیر دراماتیک میکاهد. »
جمعبندی
پیام نهاییاش بیپیرایه است: گاهی راهِ تازه از رفتن به دورترین نقطه نمیگذرد، بلکه از روبهروشدن با کسانی آغاز میشود که هنوز کنارمان هستند.



ثبت دیدگاه