نقد و بررسی
نقد آتش سوزان (Wildfire) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانه، بازگشت به زخم «وایلدفایر» ساختهٔ کیتی بردی، در ظاهر داستان بازگشت کلی به شهر زادگاهش و دیدار دوباره با خواهرش لورن است؛ اما فیلم خیلی زود روشن میکند که بازگشت، صرفاً جابهجایی از مکانی به مکان دیگر نیست. کلی پس از ناپدیدشدنی طولانی به خانه میآید و حضورش زندگی خواهرش را از نظمی که با زحمت ساخته، بیرون میکشد.
در پی این مواجهه، گذشتهای که هر دو کوشیدهاند از آن فاصله بگیرند، دوباره به اکنون راه پیدا میکند. فیلم رازهای خانوادگی را نه به شکل معمایی پرشتاب، بلکه همچون لایههایی از اندوه و سکوت پیش میبرد؛ لایههایی که با هر برخورد، ترک تازهای بر سطح زندگی روزمره میاندازند. «وایلدفایر» اثری دربارهٔ خواهران، سوگ و حافظه است که کشش اصلی خود را از تنش میان دلبستگی و رنج میگیرد.
پیوندی که هم پناه است و هم آتش قلب فیلم رابطهٔ کلی و لورن است: دو خواهری که نزدیکیشان به معنای هماهنگی یا آرامش نیست. آنها همدیگر را عمیقاً میشناسند، اما همین شناخت، امکان رنجاندن یکدیگر را نیز بیشتر میکند. بازگشت کلی برای لورن هم مایهٔ آسودگی است و هم یادآور فقدان، خشم و بلاتکلیفیِ سالهایی که خواهرش در دسترس نبوده است.
این دوگانگی به رابطهشان جان میدهد؛ هیچکدام به شخصیتی یکسره محق یا مقصر تبدیل نمیشوند و فیلم نیز نمیکوشد اختلافشان را با چند گفتوگوی آشتیجویانه بهسادگی حل کند. اهمیت این رابطه در رفتارهای کوچک آشکار میشود: مکثی پیش از پاسخ، نگاهی که از سرزنش به نگرانی میلغزد، یا لحظهای که نزدیکیِ قدیمی دوباره مجال بروز مییابد.
« کلی پس از ناپدیدشدنی طولانی به خانه میآید و حضورش زندگی خواهرش را از نظمی که با زحمت ساخته، بیرون میکشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
صمیمیتِ این دو خواهر گاهی گرم و رهاییبخش است و گاهی به نیرویی بیمهار بدل میشود؛ درست همانطور که عنوان فیلم، با تصویر آتشی که گسترش مییابد، میتواند تداعی کند. فیلم در بهترین لحظاتش، این پیوند را نه توضیح میدهد و نه داوری میکند؛ اجازه میدهد تناقضهای آن در رفتار و حضور دو بازیگر شکل بگیرند.
بازیگری و بیانِ بیواسطهٔ احساس بازیهای نیکا مکگیگان در نقش کلی و نورا جین نون در نقش لورن، ستون اصلی فیلماند. اجرای مکگیگان برای شخصیت کلی، بیقراری و脆ندگی را در کنار سرزندگی و نیرویی مقاوم نگه میدارد؛ او شخصیتی را میسازد که حضورش میتواند دیگران را به تلاطم بیندازد، اما در همان حال از آسیبپذیریاش نمیتوان چشم پوشید.
نون نیز لورن را از قالب «خواهری که置 مانده» بیرون میآورد: خشم او با دلبستگی درهمتنیده است و تلاشش برای حفظ ثبات، نشانهٔ آن نیست که گذشته را پشت سر گذاشته باشد. هماهنگی میان این دو بازیگر در صحنههای مشترک بهویژه چشمگیر است. رابطهٔ خواهرانه از راه واکنشهای جسمانی، تغییر فاصلهٔ میان دو نفر و ریتم گفتوگوها منتقل میشود؛ ازاینرو احساسات فیلم همیشه به بیان مستقیم و شرح کلامی نیاز ندارند.
حضور کیت دیکی و مارتین مککن در نقشهای مکمل نیز بافتی از زندگی خانوادگی و اجتماعی پیرامون این دو خواهر فراهم میکند، هرچند کانون عاطفی اثر همچنان بر دو شخصیت اصلی متمرکز میماند. فضاسازی: سایه، رنگ و جغرافیای مرزی کیتی بردی و مدیر فیلمبرداری، کریستِل فورنیه، فضایی میآفرینند که در آن چشمانداز ایرلند شمالی تنها پسزمینهٔ رخدادها نیست.
« هماهنگی میان این دو بازیگر در صحنههای مشترک بهویژه چشمگیر است. »
شخصیتها و اجرا
خانهها، خیابانها و پیرامون شهر، کیفیتی از خاطره و محصوربودن دارند؛ گویی شخصیتها در مکانی زندگی میکنند که گذشتهاش از سطح روزمرگی پاک نشده است. رنگهای خاموش و سایههای سنگین، این حس را تقویت میکنند و در برابرشان، رنگهای برجستهتر گاه چون نشانهای از زندگیِ هنوز خاموشنشده به چشم میآیند.
این انتخاب بصری با حال روانی فیلم هماهنگ است، اما صرفاً بازتاب اندوه نیست. چشماندازهای طبیعی و فضاهای باز، امکان تنفس و رهایی را هم پیش میکشند؛ بااینحال، آزادیِ ظاهری آنها الزاماً به معنای گسستن از گذشته نیست. جغرافیای مرزیِ محل وقوع داستان، از یک سو به مرزهای سیاسی ایرلند اشاره دارد و از سوی دیگر، صورت بصری مناسبی برای وضعیت خواهران میسازد: آنها میان نزدیکی و جدایی، بازگشت و گریز، و گذشته و اکنون معلقاند.
این همنشینی در لحظاتی از فیلم به تصویرهایی نزدیک به واقعگرایی جادویی میرسد. از سوگ خانوادگی تا حافظهٔ سیاسی فیلم زمینهٔ تاریخی و سیاسی ایرلند را به زندگی خصوصی شخصیتها پیوند میدهد، بیآنکه آن دو را کاملاً بر یکدیگر منطبق کند. اشاره به تنشهای مرزی و میراث خشونت سیاسی، یادآور آن است که سوگ شخصی در خلأ رخ نمیدهد: مکانها و حافظهٔ جمعی نیز بر تجربهٔ خانوادهها اثر میگذارند.
بااینحال، «وایلدفایر» بیش از آنکه روایتی سیاسی به معنای متعارف باشد، در پی نشاندادن پژواک تاریخ در زندگی روزانه است. این رویکرد گاه ثمربخش است. مضمون مرز، برای فهم فاصله و نزدیکی دو خواهر استعارهای نیرومند فراهم میآورد و نشان میدهد که گذشته را نمیتوان بهآسانی پشت خطی قراردادی置 گذاشت.
« این انتخاب بصری با حال روانی فیلم هماهنگ است، اما صرفاً بازتاب اندوه نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما پیوند میان زخم خانوادگی و زمینهٔ سیاسی همیشه به یک اندازه روشن و پرورده نیست. گاهی فیلم نشانهها را عرضه میکند، ولی فرصت کافی برای گشودن رابطهٔ میان آنها نمیدهد؛ در نتیجه، زمینهٔ تاریخی ممکن است بیش از آنکه جزئی از درام باشد، همچون لایهای تفسیری در حاشیه بماند. این نابرابری، یکی از محدودیتهای مهم اثر است.
نمادها و لغزش از ابهام به سردرگمی ابهام در «وایلدفایر» بخشی از شیوهٔ روایت است. شخصیتها نیز بهسادگی نمیتوانند دربارهٔ گذشته به توافق برسند و فیلم با پرهیز از توضیح کامل، مخاطب را در موقعیتی نزدیک به تجربهٔ آنان قرار میدهد. چنین انتخابی میتواند مؤثر باشد: سکوتها و خاطرات ناقص، حس زیستن در کنار زخمی حلنشده را تقویت میکنند.
بااینحال، ابهام همیشه به عمق نمیانجامد و گاهی مرز میان رازآلودگیِ هدفمند و نشانهگذاریِ ناروشن را باریک میکند. حضور گرگ از جمله عناصری است که ممکن است برای بخشی از مخاطبان بیش از آنکه دریچهای به وضعیت روانی کلی بگشاید، پرسشی بیپاسخ باقی بگذارد. میتوان آن را تصویری از ترس، غریزه یا نیرویی فراواقعی دانست، اما فیلم معنای واحد و صریحی برایش تثبیت نمیکند.
این پرهیز از رمزگشایی کامل با فضای اثر سازگار است، ولی اگر مخاطب در پی پیوندهای روایی روشنتر باشد، ممکن است احساس کند برخی نمادها به اندازهٔ کافی در بافت داستان تنیده نشدهاند. ریتم و فرجام روایت بخشهای آغازین با ورود کلی و آشکارشدن تدریجی تنش میان دو خواهر، نیروی دراماتیک خوبی پدید میآورند.
« اما پیوند میان زخم خانوادگی و زمینهٔ سیاسی همیشه به یک اندازه روشن و پرورده نیست. »
قوتها و کاستیها
فیلم بهجای افشای شتابزدهٔ گذشته، اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و از همین راه حس کنجکاوی را با ناآرامی عاطفی پیوند میزند. این ساختار، بهویژه زمانی کارآمد است که توجه فیلم بر کنشهای روزمره و واکنشهای کوچک میماند؛ زیرا مخاطب همزمان با شخصیتها میکوشد بفهمد چه چیزی هنوز گفته نشده است.
بااینهمه، روایت در بخش پایانی به اندازهٔ آغاز پرتنش و منسجم نمیماند. بعضی از رشتههای عاطفی و استعاری، بهجای آنکه با ضرباهنگی همسنگِ شکلگیریشان به نتیجه برسند، اندکی شتابزده یا کمپرداخت به نظر میرسند. این مسئله الزاماً از ارزش تجربهٔ کلی فیلم نمیکاهد، اما فاصلهای میان وعدهٔ پرقدرت شروع و پرداخت نهایی آن ایجاد میکند.
اثر در نهایت بیشتر بهواسطهٔ فضای حسی و اجرای بازیگران در خاطر میماند تا بهسبب ساختاری بینقص و کاملاً متوازن. جمعبندی «وایلدفایر» درامی صمیمی و ناآرام دربارهٔ دو خواهر است که بازگشت یکی، گذشتهٔ دفنشدهٔ دیگری را نیز به حرکت درمیآورد. قوت اصلی فیلم در ترسیم رابطهای پیچیده و باورپذیر، بازیهای پرظرافت مکگیگان و نون، و فضاسازی بصریِ سایهدار و مرزی آن نهفته است.
اثر با پیوندزدن سوگ خانوادگی به حافظهٔ تاریخی، چشماندازی گستردهتر برای زخمهای شخصیتها میگشاید، اما این پیوند همیشه به اندازهٔ ظرفیتش پرداخت نمیشود؛ نمادهای سوررئال نیز گاه بیش از آنکه روشنگر باشند، مبهم میمانند. با وجود نابرابریِ بخش پایانی، فیلم تجربهای تأثیرگذار از عشق و رنج خواهرانه عرضه میکند و نشان میدهد نزدیکیِ خانوادگی میتواند هم پناه باشد و هم آتشی که گذشته را دوباره شعلهور میسازد.
« بااینهمه، روایت در بخش پایانی به اندازهٔ آغاز پرتنش و منسجم نمیماند. »



ثبت دیدگاه