نقد و بررسی
نقد تیغ جاویدان (Blade of the Immortal) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تیغی که مرگ را نمیآورد «تیغ جاودانگی» در اقتباس پویانمایی سال ۲۰۱۹، داستان ساموراییای را روایت میکند که ظاهراً از بزرگترین هراس آدمی، یعنی مرگ، رها شده است؛ اما جاودانگی برای مانجی نه موهبت، بلکه مجازاتی فرساینده است. او پس از گذشتهای آکنده از خشونت، با نفرینی زندگی میکند که زخمهایش را میبندد و مرگ را از او دور نگه میدارد.
اکنون برای رهایی، باید هزار مرد شرور را بکشد؛ هدفی که در ظاهر ساده و روشن است، اما در عمل پرسشی دشوار پیش میکشد: آیا خشونت میتواند راهی برای جبران خشونت باشد؟ سریال از همین تناقض نیروی اصلی خود را میگیرد. مانجی نه قهرمانی پاکنهاد است و نه شمشیرزنی که مهارتش را با آرمانی والا توجیه کند.
خشونت در وجود او سابقه دارد و رهاییاش نیز، دستکم در آغاز، از مسیر خون میگذرد. همراهی او با رین، دختری که در پی انتقام خانوادهاش است، این مسیر را از هدفی فردی به رابطهای پیچیدهتر بدل میکند؛ رابطهای که بهتدریج میان محافظت، خشم، فقدان و اعتماد شکل میگیرد. این اثر اقتباسی ۲۴ قسمتی از مانگای هیروآکی سامورا است و خود را در قالبی بلندتر از یک داستان انتقامجویانهٔ فشرده عرضه میکند.
مانجی؛ قهرمانی گرفتار خویشتن جذابیت مانجی بیش از آنکه از قدرت جسمانیاش بیاید، از خستگی و ناسازگاری درونی او سرچشمه میگیرد. او جاودانه است، اما این توانایی او را از رنج مصون نمیکند؛ برعکس، تحمل مکرر زخم و تماشای مرگ دیگران، بار زیستن را برایش سنگینتر میسازد. جاودانگی در اینجا نه امتیازی برای پیروزیهای بیدردسر، بلکه وضعیتی است که شخصیت را در برابر پیامدهای کردار گذشتهاش محبوس میکند.
« سریال از همین تناقض نیروی اصلی خود را میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تصویر، مانجی را از قهرمانان بینقص و خودبسنده جدا میسازد. تندخویی و بدبینیاش گاه او را از دیگران دور میکند و تصمیمهایش همیشه حاصل تأملی اخلاقی نیست. بااینحال، همین کاستیها به شخصیت کیفیتی انسانی میدهند. او نه یک قدیسِ شمشیرزن، بلکه مردی است که میکوشد معنایی برای ادامهٔ زندگی بیابد؛ حتی وقتی انگیزهٔ اعلامشدهاش پایان دادن به آن است.
اجرای صوتی کِنجیرو تسودا نیز بر خشونت خویشتندار و فرسودگی این شخصیت تأکید میکند و به او حضوری زمخت اما زنده میبخشد. رین و مسئلهٔ انتقام رین فقط بهانهای برای آغاز ماجراجویی مانجی نیست؛ حضور او امکان میدهد اثر، انتقام را از زاویهای دیگر بررسی کند. اگر مانجی با گذشتهٔ خونین خود دستوپنجه نرم میکند، رین در ابتدای راه با فقدانی تازه و خواستی صریح روبهرو است.
همراهی این دو، تقابل میان تجربه و جوانی را پیش میکشد، اما رابطهشان به دوگانهای ساده از مرد خشن و دختر آسیبپذیر فروکاسته نمیشود. رین اراده و هدف خود را دارد و مانجی نیز، با وجود ظاهر بیاعتنا، ناچار است نسبت به تصمیمها و آسیبپذیری او واکنش نشان دهد. بخش مهمی از بار عاطفی داستان در همین فاصلهٔ میان آن دو شکل میگیرد: نزدیکیشان نه با گفتوگوهای طولانی، بلکه با رفتارهای کوچک، مکثها و موقعیتهایی که مجبورشان میکند به یکدیگر اعتماد کنند.
بااینهمه، این پیوند همیشه به یک اندازه پرورده نمیشود. گاه سرعت رویدادها فرصت کافی برای نشستن احساسات در ذهن تماشاگر باقی نمیگذارد و رابطهای که ظرفیت عاطفی قابلتوجهی دارد، در میان تعقیبها و درگیریها شتابزده به نظر میرسد. خشونت و زبان پیکرها خشونت در «تیغ جاودانگی» تزئینی یا گذرا نیست؛ جزئی از زبان جهان اثر است.
« این تصویر، مانجی را از قهرمانان بینقص و خودبسنده جدا میسازد. »
شخصیتها و اجرا
زخم، خون و فرسودگی بدن بهطور مداوم یادآور میشوند که شمشیرزنی، برخلاف زیبایی حرکتهایش، پیامد جسمانی و اخلاقی دارد. طراحی نبردها بر نزدیکی و آشفتگی تکیه میکند: برخورد سلاحها، تغییر ناگهانی برتری و تداوم حملهها، حس خطر را در صحنهها زنده نگه میدارد. نبردها فقط نمایش مهارت نیستند؛ در بهترین لحظهها از وضعیت روانی و رابطهٔ قدرت میان شخصیتها نیز خبر میدهند.
بااینحال، وفور درگیریها دو لبه دارد. از یک سو، انرژی و بیرحمی سریال را تثبیت میکند و جهانی میسازد که در آن امنیت تقریباً دستنیافتنی است. از سوی دیگر، تکرار الگوی رویارویی میتواند اثر را به زنجیرهای از مبارزههای مشابه نزدیک کند. وقتی هر برخورد تازه با دشمنی دیگر جای مکث درونی را میگیرد، پرسش اصلی ــ رهایی مانجی از چه چیزی و به چه بهایی؟
ــ موقتاً به حاشیه میرود. خشونت زمانی بیشترین تأثیر را دارد که از شخصیت و انتخابهایش برآید؛ هرجا به جاذبهٔ مستقل بدل شود، بار دراماتیکش کاهش مییابد. جهان تیره و فضای روایی فضای سریال با رنگهای خاموش، چهرههای زمخت و جزئیات محیطی، ژاپنی ناامن و بیرحم میسازد. این جهان نه پسزمینهای خنثی، بلکه ادامهٔ وضعیت درونی شخصیتهاست: جایی که انتقام در آن بهسادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و خشونت به عادتی اجتماعی بدل شده است.
موسیقی ائیکو ایشیباشی نیز در ساختن این کیفیت سهم دارد؛ فضای صوتی اثر بیش از آنکه پیوسته بر هیجان تأکید کند، به تیرگی و تعلیق موقعیتها مجال میدهد. اقتباس ۲۰۱۹ را هیروشی هاماساکی کارگردانی کرده و استودیوی لیدن فیلمز آن را ساخته است. سریال در گسترش جهانش جاهطلب است و فقط بر مانجی و رین تمرکز نمیکند.
« نبردها فقط نمایش مهارت نیستند؛ در بهترین لحظهها از وضعیت روانی و رابطهٔ قدرت میان شخصیتها نیز خبر میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دشمنان و شخصیتهای فرعی با انگیزهها و شیوههای گوناگون وارد روایت میشوند و همین تنوع، دامنهٔ اخلاقی داستان را وسیعتر میکند. اما این گسترش گاه بهای خود را دارد: انبوه چهرهها و نامهای تازه، بهخصوص وقتی فرصت محدودی برای معرفی و تثبیت مییابند، میتوانند تمرکز را پراکنده کنند.
در نتیجه، برخی شخصیتها بیش از آنکه به حضوری ماندگار بدل شوند، کارکردی روایی پیدا میکنند؛ مانعی برای قهرمان یا محرکی برای نبرد بعدی. ریتم و مسئلهٔ اقتباس یکی از دشواریهای اصلی سریال، جمع کردن دامنهٔ گستردهٔ منبع اقتباس در روایتی تصویری با زمان محدود است. نسخهٔ ۲۰۱۹ خود را اقتباسی کامل از مانگا معرفی میکند و قالب ۲۴ قسمتی فرصت میدهد مسیر طولانیتری از کشمکشها را دنبال کند.
بااینحال، گستردگی روایت همیشه به معنای انسجام بیشتر نیست. جابهجایی میان شخصیتها و خطوط داستانی، گاه به اثر غنا میبخشد و گاه حس پراکندگی ایجاد میکند؛ بهویژه هنگامی که تنش بیرونی با شتاب افزایش مییابد، اما واکنش درونی شخصیتها مجال کافی برای شکلگیری پیدا نمیکند. ریتم نیز یکدست نیست.
بعضی بخشها با مکث و توجه به پیامدهای روانی خشونت پیش میروند، اما در بخشهایی دیگر رویاروییها پشت سر هم میآیند و تماشاگر ممکن است بهجای کنجکاوی دربارهٔ تحول مانجی، منتظر مبارزهٔ بعدی بماند. تکرارِ آسیبدیدن، برخاستن و ادامه دادن، از نظر مضمونی با جاودانگی او تناسب دارد؛ ولی اگر هر بار معنای تازهای به شخصیت یا رابطهها نیفزاید، به فرسودگیِ خود روایت میانجامد.
« بااینحال، گستردگی روایت همیشه به معنای انسجام بیشتر نیست. »
قوتها و کاستیها
بنابراین، طولانی بودن سریال هم امکان پرورش جهان را فراهم میکند و هم خطر کشآمدن آن را در پی دارد. مضمونها و محدودیتها در ژرفای اثر، مسئلهٔ اصلی تنها انتقام نیست، بلکه نسبت میان مجازات و رستگاری است. کشتن هزار مرد شرور، ظاهراً راهی برای پایان دادن به نفرین است؛ اما شمارش قربانیان بهتنهایی پاسخ نمیدهد که چه کسی حق تعیین شرارت را دارد یا خونریزی تا کجا میتواند جبران تلقی شود.
این تناقض به داستان بُعدی اخلاقی میدهد، هرچند سریال همیشه آن را با عمق یکسان دنبال نمیکند. ایدهٔ راهبهٔ جاودانگیبخش و پیوند او با مجازات مانجی نیز ظرفیت طرح پرسشهایی دربارهٔ عدالت، کیفر و بخشایش دارد؛ بااینحال، گاه بیشتر نقش آغازگر مسیر را ایفا میکند تا کانونی برای کاوشی کاملتر.
از سوی دیگر، مضمون فرسودگی زیر سایهٔ جلوههای پرتحرک نبردها قرار میگیرد. اثر میداند که جاودانگی باید سنگین و تلخ باشد، اما در برخی لحظات بیش از آنکه مکث کند و هزینهٔ روانی آن را بنمایاند، به نمایش توانایی بدنِ شکستناپذیر بازمیگردد. همین نوسان میان تأمل و نمایش، هم نقطهٔ قوت و هم محدودیت سریال است: «تیغ جاودانگی» جهانی جذاب و شخصیتی پیچیده دارد، اما همیشه نمیتواند میان هیجان و دروننگری تعادل برقرار کند.
جمعبندی «تیغ جاودانگی» اثری تیره و خونآلود است که نیروی اصلیاش را از تصویر مانجی بهعنوان مردی خسته، خطاکار و گرفتار گذشته میگیرد. رابطهٔ او با رین به داستان امکان میدهد انتقام را از سطح یک هدف شخصی فراتر ببرد و به مسئلهٔ اعتماد و مسئولیت نزدیک شود. طراحی نبردها، فضای سنگین و ایدهٔ جاودانگی بهمثابه مجازات، سریال را در ذهن نگه میدارند؛ در مقابل، تکرار درگیریها، تعدد شخصیتها و نوسان ریتم گاهی از عمق شخصیتپردازی میکاهد.
« بنابراین، طولانی بودن سریال هم امکان پرورش جهان را فراهم میکند و هم خطر کشآمدن آن را در پی دارد. »
جمعبندی
حاصل، اقتباسی بلندپروازانه است که لحظات مؤثر و تصویرهای ماندگار کم ندارد، اما در تمام مسیر به ظرفیت تأملی خود وفادار نمیماند. برای مخاطبی که خشونت عریان، جهان تاریخی تیره و قهرمانان اخلاقاً پیچیده را میپسندد، تجربهای درگیرکننده فراهم میکند؛ تجربهای که بهترین لحظههایش نه در ضربهٔ شمشیر، بلکه در سکوت کوتاه پس از آن شکل میگیرند.



ثبت دیدگاه