نقد و بررسی
نقد زیر بامهای پاریس (Under the Roofs of Paris) | 1930
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که با آواز آغاز میشود «زیر بامهای پاریس» ساختهٔ رنه کلر، بیش از آنکه بر یک پیرنگ پیچیده تکیه کند، از همان آغاز تماشاگر را به درون یک محله میبرد: از فراز بامها فرود میآییم، به خیابان میرسیم و جمعیتی را میبینیم که گرد آوازخوانی دورهگرد حلقه زدهاند. این حرکت دوربین فقط معرفی مکان نیست؛ بیانیهای دربارهٔ جهان فیلم است.
پاریس در اینجا مجموعهای از بناهای باشکوه و کارتپستالی نیست، بلکه شبکهای از کوچهها، اتاقهای کوچک، کافهها و آدمهایی است که زندگیشان در فاصلهای اندک از یکدیگر جریان دارد. آواز آلبر، پیش از آنکه داستان را پیش ببرد، محله را به صحنهای مشترک بدل میکند؛ جایی که شادی و اندوه، معاشرت و رقابت، و محبت و حسادت به هم گره میخورند.
داستان ساده، روابط پرتنش خط اصلی روایت روشن و کمپیچوخم است: آلبر، آوازخوانی فقیر، به پولای مهاجر دل میبندد؛ فرد، مردی بزهکار و حسود، برای او دردسر میسازد؛ و لویی، دوست وفادار آلبر، در میانهٔ این رابطهها قرار میگیرد. این سادگی گاه به سود فیلم است، زیرا توجه را از معماهای داستانی به رفتار آدمها و فضای محله منتقل میکند.
اما محدودیتهایی هم دارد: برخی رخدادها بیشتر بهانهای برای جابهجایی شخصیتها هستند تا حلقههایی در زنجیرهای محکم از علت و معلول. به همین دلیل، فیلم در بخشهایی پراکنده به نظر میرسد و ممکن است تماشاگرانی را که انتظار کشمکشی فشرده دارند، کمتر درگیر کند. با این همه، روایت ساده به معنای بیتنشی نیست.
« این حرکت دوربین فقط معرفی مکان نیست؛ بیانیهای دربارهٔ جهان فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سوءظن، رقابت و بیپناهی اجتماعی، پیوسته بر فضای داستان سایه میاندازند. آلبر نه قهرمانی باشکوه است و نه شخصیتی که همواره رفتاری ستودنی داشته باشد؛ شور عاشقانهاش گاهی با خودمحوری و اصرار آمیخته میشود. همین نکته نگاه به او را دشوارتر و جالبتر میکند: میتوان هم آسیبپذیریاش را دید و هم از رفتارش با پولای آزرده شد.
پولای و مسئلهٔ نگاه مردانه پولای از جذابترین و در عین حال مسئلهسازترین جنبههای فیلم است. او زنی مهاجر است که حضورش در محله، میل و حسادت مردان را برمیانگیزد؛ اما همین امر گاه شخصیت او را به موضوع رقابت آنان تقلیل میدهد. مردان اطرافش، هر یک به شکلی، چنان رفتار میکنند که گویی حق تصمیمگیری دربارهٔ او دارند.
فیلم این مناسبات را بیتردید بخشی از فضای داستان میسازد، اما همیشه فاصلهٔ انتقادی روشنی با آنها نمیگیرد. از این رو، تماشاگر امروز ممکن است در کنار سرگرمشدن از شور و جنبوجوش روایت، از برخورد آلبر و دیگر مردان با پولای نیز دلخور شود. با این حال، پولای صرفاً نشانهای برای برانگیختن حسادت نیست.
جایگاه او بهعنوان مهاجری که در محیطی ناآشنا زندگی میکند، لایهای از بیثباتی و آسیبپذیری به داستان میافزاید. فیلم این لایه را بهتفصیل نمیکاود، اما حضورش یادآور میشود که عاشقانهٔ محله تنها بازی دلپذیر چند همسایه نیست؛ در پس آن، تفاوت قدرت و امنیت نیز وجود دارد. صدا؛ بازی خلاقانه با سکوت اهمیت تاریخی و هنری فیلم بیش از هر چیز در شیوهٔ استفادهاش از صداست.
« سوءظن، رقابت و بیپناهی اجتماعی، پیوسته بر فضای داستان سایه میاندازند. »
شخصیتها و اجرا
«زیر بامهای پاریس» در سالهای آغازین سینمای ناطق ساخته شد؛ اما کلر صدا را به گفتوگوی پیوسته یا نمایش پرزرقوبرق آواز محدود نمیکند. گاهی صدا از اتاقی به گوش میرسد و با بستهشدن دری قطع میشود؛ گاهی عبور قطار، صدای درگیری را میپوشاند؛ و در لحظههایی، تصویر و صدا جداگانه اطلاعات میدهند.
این تمهیدها نشان میدهند که سکوت و نشنیدن نیز میتوانند بخشی از روایت باشند، نه نقصی که باید هرچه زودتر با دیالوگ پر شود. این انتخاب به فیلم کیفیتی دوگانه میدهد: هم به میراث سینمای صامت وفادار میماند و هم امکانات تازهٔ سینمای ناطق را میآزماید. نتیجه همیشه یکدست نیست و ممکن است برای برخی بینندگان حالتی ناآشنا یا حتی ناموزون داشته باشد؛ همانطور که در بخشی از تماشای فیلم گویی با سکوت روبهرو هستیم و در بخشی دیگر صدا ناگهان برجسته میشود.
اما این نوسان، بخشی از تجربهٔ اثر است: کلر از تماشاگر میخواهد فقط به آنچه شخصیتها میگویند گوش ندهد، بلکه به فاصلهٔ میان شنیده و دیدهشده نیز توجه کند. موسیقی و ریتم زندگی روزمره آواز محوری فیلم، فقط وسیلهای برای نمایش توانایی آلبر نیست؛ در محله گردش میکند و از خانهای به خانهٔ دیگر راه مییابد.
موسیقی به این ترتیب به نوعی حافظهٔ جمعی بدل میشود: مردم آن را میشنوند، به آن واکنش نشان میدهند و در فضای مشترکشان بازتابش میدهند. این پیوند میان موسیقی و زندگی روزمره از دلنشینترین جنبههای فیلم است. آهنگها به آن گرما و سرزندگی میبخشند و در کنار شوخیها، نیرویی سبکبال به روایت میدهند.
« این پیوند میان موسیقی و زندگی روزمره از دلنشینترین جنبههای فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما شور موسیقایی همیشه ریتم داستان را نجات نمیدهد. بعضی صحنهها بیش از آنکه مسیر روایت را روشنتر کنند، در حالوهوای خود مکث میکنند؛ مکثی که میتواند برای علاقهمندان به فضای فیلم خوشایند و برای دیگران کشدار باشد. بنابراین فیلم در ریتم خود نامتوازن است: آغازش پرتحرک و گیراست، اما در ادامه گاه انرژی پراکنده میشود و ضرباهنگ از حرکت بازمیماند.
تصویر پاریس و زندگی فرودست پاریس فیلم، واقعگرایی مستندگونه ندارد؛ خیابانها و ساختمانهای محله در استودیو ساخته شدهاند، اما طراحی آنها چنان است که فضایی ملموس و در عین حال اندکی افسانهای پدید میآورند. این تناقض مهم است: فیلم زندگی فقیرانه را به تصویری شاعرانه و تماشایی بدل میکند، بیآنکه آن را کاملاً از سختیهایش جدا سازد.
ساکنان این جهان میان کار کمدرآمد و بزهکاری خُرد در رفتوآمدند؛ بااینحال، محله فقط صحنهٔ محرومیت نیست. صمیمیت، شوخی و موسیقی نیز به آن جان میدهند. به همین سبب، پاریس در فیلم صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست، بلکه یکی از نیروهای شکلدهندهٔ آن است. دوربین و طراحی صحنه، آدمها را در فضاهای مشترک کنار هم میگذارند؛ آنها ناگزیر از دیدن و شنیدن یکدیگرند، و همین نزدیکی، هم امکان رفاقت را فراهم میآورد و هم زمینهٔ شایعه، مزاحمت و برخورد را.
نگاه کلر به زندگی فرودستان، آمیزهای از مهر و خیالپردازی است؛ تصویری که هرگز کاملاً تلخ نمیشود، اما فقر را نیز بهسادگی از قاب بیرون نمیبرد. طنز، تلخی و محدودیتها طنز فیلم از مشاهدهٔ جزئیات زندگی جمعی میآید: از عادتها، سوءتفاهمها و واکنشهای کوچک آدمهایی که در یک محله به هم نزدیکاند.
« اما شور موسیقایی همیشه ریتم داستان را نجات نمیدهد. »
قوتها و کاستیها
این شوخیها غالباً با موسیقی و حرکت تصویر هماهنگاند و مانع میشوند داستان عاشقانهاش بیش از اندازه ملودراماتیک شود. در مقابل، ماجراهای مربوط به اتهام، زندان و رقابت عاطفی، لحنی دلگیرتر به فیلم میدهند. این رفتوآمد میان خنده و اندوه، با وجود نوسانهایش، به اثر طراوت میبخشد. ضعف اصلی، افزون بر پراکندگی و کندی مقطعی، در پرداخت ناکافی بعضی شخصیتهاست.
تصمیمها گاهی چنان سریع یا ساده گرفته میشوند که باورپذیری روانشناختی صحنه آسیب میبیند. همچنین فیلم برای همهٔ تماشاگران آساندست نیست: ارزش آن بیشتر در شیوهٔ روایت، فضای محله و آزمونهای صوتیاش قرار دارد تا در داستانی پیچیده یا تحولهای عمیق شخصیتی. تماشاگرِ جویای طرحی محکم ممکن است از سادگی آن فاصله بگیرد؛ اما کسی که به تاریخ زبان سینما و رابطهٔ تصویر و صدا علاقه دارد، در همان سادگی فرصت تماشا و تأمل خواهد یافت.
جمعبندی «زیر بامهای پاریس» فیلمی است سرزنده، نامتوازن و از نظر شیوهٔ بیان کنجکاویبرانگیز. آوازها، شوخیها و فضای محله به آن جذابیتی فوری میبخشند؛ بازی خلاقانه با صدا نیز نشان میدهد که سینمای ناطق میتوانست بهجای کنارگذاشتن زبان تصویری سینمای صامت، آن را گسترش دهد. در سوی دیگر، روایت ساده و گاه کشدار است و رفتار مردان با پولای ممکن است برای بینندهٔ امروز آزارنده باشد.
بااینحال، اثر در بازآفرینی شهری کوچک و پرجنبوجوش، و در تبدیل صدای روزمره به بخشی از معماری روایت، هویتی ماندگار پیدا میکند. تماشای آن بیش از آنکه برای پیگیری یک قصهٔ پیچیده باشد، فرصتی است برای دیدن سینمایی که در آستانهٔ دگرگونی، با شهامت سرگرم میشود و تجربه میآزماید.
« در مقابل، ماجراهای مربوط به اتهام، زندان و رقابت عاطفی، لحنی دلگیرتر به فیلم میدهند. »



ثبت دیدگاه