نقد و بررسی
نقد سرگذشت ندیمه (The Handmaid's Tale) | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در اقتباس از رمان «The Handmaid’s Tale» ساختهٔ Volker Schlöndorff، اقتباسی سینمایی از رمان Margaret Atwood است که در سال ۱۹۹۰ اکران شد. فیلم در جهانی نزدیک به آینده میگذرد؛ جامعهای که بحران باروری را دستاویز حکومت دینی و اقتدارگرا کرده و زنان بارور را به خدمت زایش برای طبقهٔ حاکم واداشته است.
قهرمان داستان، کیت، در چنین نظمی از زندگی پیشین خود جدا میشود و به خانهٔ فرماندهای بانفوذ میرود؛ جایی که بدن و آیندهاش به موضوع کنترل دیگران بدل شدهاند. این چارچوب، از همان ابتدا ظرفیت سیاسی و اخلاقی چشمگیری دارد: ترس فیلم تنها از خشونت آشکار نمیآید، بلکه از عادیشدنِ سلب اختیار و تبدیل انسان به کارکردی اجتماعی سرچشمه میگیرد.
فیلم البته نسخهای تصویری از رمان نیست که بتوان آن را صرفاً با میزان وفاداریاش سنجید. اقتباس ناگزیر به انتخاب، حذف و جابهجایی متکی است و اثر سال ۱۹۹۰ نیز مسیر مستقلی میسازد؛ بااینحال، همین فاصله گاه پرسشبرانگیز میشود. جهان و مضمون اصلی همچنان قابل تشخیصاند، اما برخی از لایههای پیچیدهتر داستان در انتقال به پرده فشرده یا کمرنگ شدهاند.
ازاینرو، فیلم را میتوان هم تلاشی جدی برای تصویرکردن یک کابوس سیاسی دانست و هم نمونهای از اقتباسهایی که ایدهٔ مرکزی را حفظ میکنند، اما تمام نیروی ادبی و عاطفی سرچشمهٔ خود را به سینما منتقل نمیسازند. اقتدارگرایی در خانه و در خیابان یکی از ایدههای نیرومند فیلم، نشاندادن پیوند میان سیاست کلان و زندگی روزمره است.
« فیلم البته نسخهای تصویری از رمان نیست که بتوان آن را صرفاً با میزان وفاداریاش سنجید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حکومت فقط با قانون و نیروهای مسلح حضور ندارد؛ در مناسک، لباسها، نامها و مناسبات خانوادگی نیز امتداد یافته است. تقسیم زنان به نقشهایی ازپیشتعیینشده، آنان را از هویت فردیشان جدا میکند و به نشانههایی خوانا در دستگاه قدرت بدل میسازد. در چنین جامعهای، حتی فضای خانه نیز پناهگاهی خصوصی نیست: خانوادهٔ صاحبقدرت همانقدر در سازوکار حکومت دخیل است که نهادهای رسمی.
این نگاه، مضمون فیلم را از داستانی صرفاً هشداردهنده دربارهٔ آینده فراتر میبرد. ترس اصلی در این نیست که نظامی بیرحم ناگهان پدیدار شود، بلکه در آن است که خشونت بتواند با زبان وظیفه، ایمان و نظم توجیه شود. فیلم هرگاه این منطق را در رفتار و مناسبات شخصیتها مجسم میکند، به اثرگذاری واقعی نزدیک میشود.
اما توضیح و پرداخت جهان گاه آنقدر محدود است که سازوکارهای اجتماعی و سیاسیِ این نظم بیشتر اعلام میشوند تا آنکه بهتدریج در برابر تماشاگر شکل بگیرند. در نتیجه، مفهوم جهان داستانی از خود جهان گاهی کاملتر و قانعکنندهتر به نظر میرسد. فضاسازی سرد و ناآرام حس دلهرهآور فیلم بیش از آنکه بر صحنههای پرتحرک تکیه کند، از سردی فضا و محدودیت انتخابهای شخصیتها نیرو میگیرد.
محیطها میکوشند نظمی ظاهراً آراسته و کنترلشده را نشان دهند؛ نظمی که زیر سطح آرامش آن، تهدیدی دائمی جریان دارد. همین تضاد میان ظاهر متمدن و باطن خشن، برای داستان مناسب است: سرکوب در اینجا همیشه چهرهای آشکار و هیولایی ندارد، بلکه گاه در قالب قواعدی خشک و رفتاری مؤدبانه پدیدار میشود.
« این نگاه، مضمون فیلم را از داستانی صرفاً هشداردهنده دربارهٔ آینده فراتر میبرد. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، فضاسازی به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی غنی و چندلایه نمیشود. گاهی نشانهها بهجای آنکه به شکل یک جهان کامل در هم تنیده شوند، همچون اجزایی جداگانه از یک طرح آخرالزمانی دیده میشوند. تماشاگر میفهمد که جامعه خطرناک است، اما کمتر فرصت مییابد آن را در جزئیات زندگی روزمره لمس کند.
این کمپرداختی از وزن اضطراب میکاهد: محیط قرار است حس خفقان ایجاد کند، اما همیشه بهاندازهٔ کافی زنده و ملموس نیست تا محدودیتهای کیت را با تمام نیروی خود منتقل سازد. بازیها و مرکز عاطفی داستان Natasha Richardson در نقش کیت محور عاطفی فیلم است. نقش او به بازیگری نیاز دارد که هم فشار بیرونی را تحمل کند و هم کشمکش درونی زنی را بازتاب دهد که باید میان تسلیم ظاهری و حفظ بخشی از اختیار خویش راهی بیابد.
بازی Richardson در لحظاتی که سکوت و خویشتنداری جای کلام را میگیرند، با فضای سرد اثر تناسب دارد؛ بااینحال، همین مهارشدگی گاهی فاصلهای میان شخصیت و تماشاگر ایجاد میکند. کیت در بعضی صحنهها بیش از آنکه حضوری فعال و پیچیده داشته باشد، به ناظری درون کابوس خود شباهت مییابد. در نتیجه، فشار رخدادها همیشه به دگرگونی عمیق و آشکار شخصیت تبدیل نمیشود.
Robert Duvall و Faye Dunaway به فیلم حضوری مقتدر میبخشند. فرمانده با بازی Duvall واجد نوعی خشونت آرام و خودبسنده است؛ چهرهای که اقتدارش را نه فقط از جایگاه سیاسی، بلکه از اطمینان به حقانیت خود میگیرد. Dunaway نیز در نقش Serena Joy میان جایگاه ممتاز و محدودیتهای زنانهای که همان نظام تحمیل کرده، تنشی قابل توجه میسازد.
« بااینهمه، فضاسازی به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی غنی و چندلایه نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او به شخصیتی یکبعدی فروکاسته نمیشود، هرچند فیلم فرصت کافی برای گشودن تناقضهایش ندارد. این دو بازیگر، همراه با گروه بازیگران، به بخشهایی از فیلم عمق میدهند که فیلمنامه در پرداخت کاملشان ناتوان میماند. ریتم، روایت و دیالوگ ریتم فیلم کند است، اما کندی بهخودیخود ایراد نیست؛ چنین داستانی میتواند از مکث، سکوت و تکرار برای بازنمایی فرسایش روانی بهره ببرد.
مسئله آنجاست که مکثها همیشه بار معنایی تازهای نمیسازند. برخی بخشها در سکون میمانند بیآنکه اضطراب یا شناخت بیشتری به تماشاگر اضافه کنند، و از همین رو فیلم در مقاطعی خستهکننده میشود. گویی روایت میان دو گرایش مردد است: از یکسو میخواهد زندگی روزمره در رژیمی خفقانآور را با تأمل نشان دهد و از سوی دیگر، به پیشبردن خطوط داستانی و روابطی نیاز دارد که زمان کافی برای شکلگیری نمییابند.
دیالوگها نیز گاه نشانی از فاصلهٔ تاریخی اثر با مخاطب امروز دارند. بعضی جملهها بهجای آنکه از موقعیت و شخصیت بجوشند، مضمون را بهصورت مستقیم بیان میکنند؛ در مواردی نیز لحنشان کهنه یا تصنعی به گوش میرسد. این مسئله بهویژه در داستانی آسیبپذیر است که قدرتش باید از تضاد میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه واقعاً تجربه میکنند حاصل شود.
هرگاه گفتوگوها بیش از حد توضیحی میشوند، ابهام اخلاقی و تلخی موقعیت جای خود را به تأکیدی سادهتر میدهد. نسبت با رمان و اقتباس تلویزیونی تفاوتهای فیلم با رمان Atwood برای تماشاگر آشنا با کتاب پررنگ است، اما مهمتر از فهرست تغییرات، پیامد آنها بر تجربهٔ فیلم است. رمان از دروننگری، حافظه و صدای راوی برای ساختن جهانی پیچیده بهره میبرد؛ فیلم ناچار است بسیاری از این لایهها را به تصویر، بازی و گفتوگو منتقل کند.
« او به شخصیتی یکبعدی فروکاسته نمیشود، هرچند فیلم فرصت کافی برای گشودن تناقضهایش ندارد. »
قوتها و کاستیها
در این انتقال، بخشی از ابهام و تلخیِ تجربهٔ ذهنی کیت کاهش مییابد و برخی رخدادها چنان سریع یا گذرا از برابر تماشاگر میگذرند که اثر عاطفیشان کامل نمیشود. بنابراین، ایراد اصلی صرفاً تفاوت با متن نیست، بلکه این است که بعضی تغییرها به جای یافتن معادل سینمایی نیرومند، به کمشدن عمق یا شتابگرفتن روایت میانجامند.
مقایسه با مجموعهٔ تلویزیونیِ متأخر نیز ناگزیر است، زیرا آن اقتباس فرصت بیشتری برای بسط شخصیتها و جامعهٔ داستانی دارد. فیلم، بهسبب محدودیت زمانی، نمیتواند همان گستره را دنبال کند؛ اما فشردگی زمانی تنها زمانی به امتیاز تبدیل میشود که انتخابهای روایی دقیق باشند. در اینجا، برخی روابط و مسیرهای داستانی بهاندازهٔ لازم پرورده نمیشوند و جهان فیلم نیز از فرصت تکرار و گسترشی که قالب سریالی فراهم میکند محروم است.
با وجود این، نسخهٔ سینمایی ارزش مستقل خود را دارد: تلاشی زودهنگام برای رویارویی با رمانی دشوار و ایدهای که همچنان قدرت برانگیختن بحث دارد. جمعبندی «The Handmaid’s Tale» فیلمی است با هستهای تکاندهنده و لحظاتی که سرمای یک نظام سرکوبگر را بهخوبی منتقل میکنند، اما میان اهمیت مضمون و توان اجراییاش فاصلهای محسوس باقی میماند.
فضاسازی ناآرام، بازیهای Robert Duvall و Faye Dunaway و ایدهٔ مرکزیِ تبدیل بدن زنان به ابزار قدرت، آن را به اثری دیدنی و تأملبرانگیز بدل میکنند. در سوی دیگر، جهانسازی کمرمق، ریتم نامتوازن، دیالوگهای گاه کهنه و پرداخت ناکافی برخی شخصیتها مانع از آن میشوند که تلخی و پیچیدگی داستان پیوسته در ذهن بنشیند.
جمعبندی
نتیجه نه اقتباسی کاملاً کامیاب است و نه اثری بیارزش؛ بیشتر فیلمی است که اهمیت پرسشهایش از انسجام پاسخهای سینماییاش فراتر میرود. برای تماشاگر ناآشنا با منبع ادبی، ممکن است اثری سرد و گاه خستهکننده باشد؛ برای آشنایان با رمان نیز تفاوتها و کاستیهای انتقال بهچشم میآیند. بااینحال، فیلم در لحظههایی که نشان میدهد چگونه قدرت میتواند در لباس نظم و وظیفه پنهان شود، نیروی هشداردهندهٔ خود را حفظ میکند.
ثبت دیدگاه