نقد و بررسی
نقد عشق عجیب مارتا ایورس (The Strange Love of Martha Ivers) | 1946
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میراثی از کودکی «The Strange Love of Martha Ivers» که لوئیس مایلستون ساخت، در ظاهر داستان بازگشت یک مرد به شهری است که سالها پیش از آن گریخته بود؛ اما زیر این طرح آشنا، فیلمی درباره گذشتهای است که نه میگذرد و نه اجازه میدهد آدمها آزادانه زندگی کنند. مارتا، والتر و سم در کودکی به رازی هولناک گره خوردهاند.
سالها بعد، بازگشت سم به ایورزتاون، تعادل شکننده زندگی مارتا و والتر را برهم میزند و مناسباتی را به سطح میآورد که مدتها زیر انضباط اجتماعی و قدرت پنهان ماندهاند. فیلم از همان ابتدا بر این پرسش تکیه میکند که آیا میتوان از گذشته گریخت، یا تنها میتوان آن را به شکلی تازه در اکنون تکرار کرد.
جذابیت اثر در این است که راز مرکزی صرفاً وسیلهای برای ساختن تعلیق نیست؛ به ریشه روابط شخصیتها بدل میشود. سکوت، تردید و میل به کنترل، هر یک واکنشی متفاوت به گذشتهاند. بنابراین بازگشت سم فقط ورود یک شخصیت تازه به زندگی زوج اصلی نیست؛ بازگشت شاهدی است که حضورش میتواند روایتهایی را که آن دو برای خود ساختهاند، بیثبات کند.
این چارچوب، بدون آنکه نیاز به افشای پیچشهای قصه داشته باشد، موتور دراماتیک فیلم را توضیح میدهد. شهری زیر سایه قدرت ایورزتاون بیش از آنکه پسزمینهای خنثی باشد، بخشی از سازوکار تهدید است. شهری که در آن ثروت و نفوذ میتوانند به قدرت سیاسی و اجتماعی بدل شوند، محیطی مناسب برای داستانی درباره فساد و پنهانکاری میسازد.
« مارتا، والتر و سم در کودکی به رازی هولناک گره خوردهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مارتا و والتر هر یک از جایگاهی متفاوت بر شهر اثر میگذارند: یکی بازرگانی مقتدر است و دیگری در دستگاه قضایی نفوذ دارد. همین پیوند میان قدرت اقتصادی و اقتدار قانونی، فضای فیلم را تیرهتر میکند؛ زیرا مسئله فقط یک راز خصوصی نیست، بلکه این است که چه کسی توانایی تعریف حقیقت و تحمیل نسخه خود از آن را دارد.
در این جهان، قانون الزاماً نقطه مقابل فساد نیست و منزلت اجتماعی نیز ضامن شرافت به شمار نمیرود. ظاهر آراسته و نفوذ عمومی شخصیتها با اضطرابهای خصوصیشان در تضاد است. فیلم از همین شکاف بهره میگیرد: هرچه زندگی بیرونی منظمتر به نظر میرسد، امکان دارد بیثباتی درونی بیشتری پشت آن پنهان باشد.
ایورزتاون شهری است که گذشته را در معماری و حافظه خود نگه میدارد و بازگشت سم، این حافظه را از سکون درمیآورد. مارتا؛ اقتدار در برابر آسیبپذیری باربارا استنویک در نقش مارتا مرکز ثقل فیلم است. او شخصیتی نیست که بتوان بهسادگی در قالب قربانی یا شرور جا داد. جاهطلبی و سلطهجوییاش آشکار است، اما زیر آنها نیازی عمیق به امنیت و اطمینان دیده میشود.
استنویک این دو وجه را با ظرافت کنار هم مینشاند: مارتا میتواند در برابر دیگران سرد و قاطع باشد، اما حضور سم او را با بخشی از گذشته روبهرو میکند که مهارش دشوارتر است. بازی او از توضیح مستقیم احساسات پرهیز میکند و بهجای آن، در نگاهها و مکثها نشان میدهد چه اندازه انرژی صرف پنهانکردن هراس میشود.
« در این جهان، قانون الزاماً نقطه مقابل فساد نیست و منزلت اجتماعی نیز ضامن شرافت به شمار نمیرود. »
شخصیتها و اجرا
مارتا به همین دلیل شخصیتی جذاب و گاه فرساینده است. او میخواهد جهان را مطابق اراده خود شکل دهد، اما هرچه بیشتر کنترل میکند، آشکارتر میشود که کنترل کامل ممکن نیست. تناقض میان جاهطلبی و شکنندگی، وجه تراژیک شخصیت را میسازد. فیلم در عین حال، حضور او را گاه محدودتر از ظرفیتش نگه میدارد؛ مارتا چنان نیروی دراماتیکی دارد که میتوان انتظار داشت سهم بیشتری از روایت را به خود اختصاص دهد.
این کمبود، برای برخی تماشاگران ممکن است حس محرومشدن از حضوری پرقدرت را ایجاد کند. والتر و سم؛ دو واکنش به گذشته والترِ کرک داگلاس با تصویر متأخری که بسیاری از تماشاگران از این بازیگر به یاد دارند تفاوت چشمگیری دارد. او در اینجا مردی ترسو، محتاط و بهشدت وابسته به تأیید دیگران است؛ کسی که قدرت رسمیاش با ضعف شخصیاش همخوانی ندارد.
این تضاد بازی را دیدنی میکند: والتر میتواند در جایگاه عمومی صاحب اقتدار باشد، اما در روابط نزدیک، گرفتار حسادت، ناامنی و ناتوانی در تصمیمگیری است. داگلاس این ضعف را به کاریکاتور بدل نمیکند و در پس رفتارهای آزاردهنده او، ترسی قابلفهم از ازدستدادن جایگاه و محبت نشان میدهد. در برابر والتر، سمِ ون هفلین نیرویی متحرک و کمتر مقید به قواعد شهر است.
او با بازگشتش روابط را به هم میزند، اما فیلم او را صرفاً قهرمان پاکدست و بیرونی نمیسازد. سم نیز با گذشتهای مشترک وارد صحنه میشود و حضورش پرسشهایی درباره میل، وفاداری و مسئولیت پیش میکشد. لیزبث اسکات در نقش تونی، لایهای دیگر به این شبکه میافزاید؛ شخصیتی که پیوندش با سم و موقعیت دشوارش از او بیش از یک عنصر فرعی میسازد، هرچند نحوه توزیع توجه میان شخصیتها همیشه متوازن نیست.
« مارتا به همین دلیل شخصیتی جذاب و گاه فرساینده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه، مجموعهای از آدمهاست که بهندرت آرامشبخش یا دوستداشتنیاند، اما درگیری میانشان تماشاگر را به دنبالکردن انگیزههایشان وامیدارد. نوآر، تصویر و صدا فضای نوآر فیلم در تقابل میان ظاهر و حقیقت شکل میگیرد. سایهها و تیرگی تصویر تنها برای زیباترکردن قابها نیستند؛ با جهانی سازگارند که در آن گذشته در هر گفتوگو و هر رابطه حضوری پنهان دارد.
فیلم بهجای آنکه اضطراب را صرفاً با حادثههای پرشمار ایجاد کند، آن را در انتظار، سکوت و تردید میپروراند. از این منظر، صحنههای آرام نیز کارکردی دارند: مکثها اجازه میدهند وزن چیزی که گفته نمیشود، بر رابطهها سنگینی کند. موسیقی میکلوش روژا نیز به فضای پرتنش و ملودراماتیک اثر یاری میرساند.
فیلم میان نوآر جنایی و درام عاطفی حرکت میکند و همین آمیختگی، هم نقطه قوت آن است و هم منشأ ناهمواریهایش. گاه شدت احساسات از منطق سرد و بدبینانه نوآر فاصله میگیرد؛ گاه نیز همان اغراق عاطفی، تناقضهای شخصیتها را برجستهتر میکند. فیلم بهجای انتخاب کامل یکی از این دو لحن، میانشان نوسان دارد و تماشاگر باید این نوسان را بخشی از تجربه اثر بپذیرد.
ریتم و تراکم روایت یکی از دشواریهای فیلم، ریتم نامتوازن آن است. بازگشت سم و تغییر موازنه میان شخصیتها به داستان انرژی میدهد، اما بخشهایی از روایت طولانیتر از نیاز خود به نظر میرسند. فیلم گاهی برای تثبیت فضای تیره و شرح روابط، مکثهایی میکند که به تعلیق کمک میکنند؛ بااینحال، همین مکثها در بعضی لحظهها کشدار میشوند و شدت درام را کاهش میدهند.
« نوآر، تصویر و صدا فضای نوآر فیلم در تقابل میان ظاهر و حقیقت شکل میگیرد. »
قوتها و کاستیها
این مسئله بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی سریع در داستانی رازآلود دارند، محسوس خواهد بود. تراکم رازها و خطوط داستانی همواره به سود فیلم عمل نمیکند. پیوندهای عاطفی و حسابوکتابهای قدرت در چند جهت حرکت میکنند و گاه تشخیص اینکه کدام تنش در مرکز روایت قرار دارد، دشوار میشود.
با این همه، پیچیدگی به معنای بیهدفبودن نیست: فیلم عمداً جهانی میسازد که در آن هیچ رابطهای پاک و بیواسطه باقی نمیماند. مشکل وقتی پدیدار میشود که انباشت ملودرام از عمق روانشناختی پیشی میگیرد. در چنین لحظههایی، شخصیتها ممکن است بیش از آنکه آدمهایی زنده باشند، مهرههایی در زنجیرهای از بحرانها به نظر برسند.
جمعبندی «The Strange Love of Martha Ivers» اثری تیره و پرکشمکش است که نیروی اصلی خود را از بازی باربارا استنویک، تضادهای والتر و بازگشت برهمزننده سم میگیرد. نگاه فیلم به گناه و قدرت، ایورزتاون را به محیطی بدل میکند که در آن گذشته نه خاطرهای دور، بلکه نیرویی فعال و مزاحم است.
فضای نوآر و بازیهای سنجیده، تنش را بهخوبی حفظ میکنند؛ در مقابل، کندی بخشهایی از روایت، تراکم خطهای داستانی و غلبه گاهبهگاه ملودرام میتوانند از تمرکز اثر بکاهند. با وجود این کاستیها، فیلم همچنان تجربهای گیراست، بهخصوص برای تماشاگرانی که از شخصیتهای دشوار، رابطههای ناسالم و داستانهایی درباره پنهانکاری لذت میبرند.
« این مسئله بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی سریع در داستانی رازآلود دارند، محسوس خواهد بود. »
جمعبندی
این اثر بیش از آنکه بر معمایی صرف تکیه کند، تصویری از آدمهایی میسازد که میخواهند گذشته را مهار کنند، اما هرچه بیشتر به آن چنگ میزنند، وابستگیشان به آن آشکارتر میشود.
ثبت دیدگاه