نقد و بررسی
نقد همهچیز سرِ وقت (All in Time) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی کوچک با طنین بلند «All in Time» از نقطهای ساده اما آشنا آغاز میشود: چارلی امنیت شغلیاش را کنار میگذارد و به زادگاهش بازمیگردد تا مدیریت گروه راکی را بر عهده بگیرد که هنوز به آیندهای بزرگ باور دارد. در نگاه نخست، این تصمیم میتواند زمینهساز داستانی درباره خطرپذیری، وفاداری به رؤیا و فاصله میان خیال و واقعیت باشد.
فیلم نیز آشکارا میخواهد همین فاصله را بسنجد؛ از یک سو اشتیاق چارلی به موسیقی و اعتمادش به گروه، و از سوی دیگر محدودیتهای زندگی روزمره و تردیدهایی که در برابر هر آرزوی بلندپروازانه سر برمیآورند. جذابیت اصلی ایده نه در شهرت و موفقیت نهایی، بلکه در خودِ انتخاب چارلی نهفته است: او میخواهد به چیزی خدمت کند که دوستش دارد، حتی اگر شواهد چندانی برای کامیابی آن در دست نباشد.
همین وجه، روایت را در لحظات بهترش انسانی و صمیمی میکند. فیلم با تأکید بر فضای محلی و پیوند شخصیتها با گروه، جهانی کوچک میسازد که در آن موسیقی فقط سرگرمی نیست؛ زبان مشترک آدمهایی است که میکوشند برای زندگیشان معنایی فراتر از روزمرگی پیدا کنند. موسیقی؛ جانِ گرمِ فیلم هرگاه گروه روی صحنه میرود، فیلم به نیرویی دست مییابد که در بخشهای روایی کمتر به آن میرسد.
« همین وجه، روایت را در لحظات بهترش انسانی و صمیمی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اجراهای پرانرژی، حالوهوای راک و موسیقی دلنشین، شور و سرزندگی لازم را به اثر میبخشند و یادآوری میکنند چرا چارلی حاضر شده مسیر مطمئن زندگی را ترک کند. در این لحظهها، علاقه او به گروه دیگر صرفاً یک باور شخصی نیست؛ تماشاگر نیز میتواند بخشی از جذابیت آن را لمس کند. موسیقی در اینجا کارکردی فراتر از همراهی صحنهها دارد.
به شخصیتها امکان میدهد احساسی را بیان کنند که در گفتوگوهای معمول گاه به زبان نمیآید: اشتیاق، ناامیدی، امید و حتی فرسودگی. بااینحال، فیلم همیشه موفق نمیشود این ظرفیت را به ساختار دراماتیک خود پیوند بزند. اجراها گاه از داستان زندهترند؛ چنانکه بخشهایی از فیلم بیش از آنکه از پیشرفت روایت نیرو بگیرند، به انرژی موسیقی متکی میشوند.
این ویژگی هم امتیاز اثر است و هم نشانهای از نابرابری میان نیروی موسیقایی و استحکام فیلمنامه. چارلی و دشواریِ انتخاب چارلی شخصیتی است که میتوان انگیزهاش را فهمید، حتی اگر در همه تصمیمهایش با او همنظر نباشیم. بازگشت او به زادگاه و پذیرش مسئولیت گروه، تصویری از کسی میسازد که حاضر است برای خواستهاش هزینه بدهد.
« موسیقی در اینجا کارکردی فراتر از همراهی صحنهها دارد. »
شخصیتها و اجرا
اما فیلم بهجای آنکه این کشمکش را همواره از درون او پرورش دهد، گاهی به موقعیتهای آشنا و قابل پیشبینی تکیه میکند: امیدی که با مشکل روبهرو میشود، رابطهای که تحت فشار قرار میگیرد و گروهی که اختلافهای درونیاش تهدیدی برای آینده میشود. پیامد این انتخاب روایی آن است که چارلی بیش از آنکه در مسیری پرپیچوخم دگرگون شود، میان مجموعهای از دشواریهای داستانی حرکت میکند.
فیلم ایده خوبی در اختیار دارد: دنبالکردن رؤیایی که ممکن است دیگران جدی نگیرند. اما برای آنکه این ایده به تجربهای عمیقتر بدل شود، لازم بود تردیدهای شخصیت و بهای تصمیمش با جزئیات بیشتری کاویده شوند. در شکل فعلی، همدلی با چارلی بیشتر از صداقت و اشتیاق او سرچشمه میگیرد تا از پیچیدگی شخصیتپردازیاش.
رابطه عاطفی و آزمون وفاداری رابطه چارلی و دوستدخترش، راشل، یکی از راههای اصلی فیلم برای سنجیدن رؤیای اوست. حمایت راشل در آغاز به تصمیم چارلی گرما میبخشد: او تنها کسی نیست که عشق به موسیقی را میفهمد، بلکه همراهی دارد که میتواند این شور را با او شریک شود. اما حمایت عاطفی، بهتنهایی پاسخ همه پرسشها نیست.
« فیلم ایده خوبی در اختیار دارد: دنبالکردن رؤیایی که ممکن است دیگران جدی نگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وقتی فشارها و اختلافها بیشتر میشوند، رابطه نیز ناگزیر با مسئله آینده، مسئولیت و معنای تعهد روبهرو میشود. این خط داستانی ظرفیت آن را دارد که از دوگانه ساده «عشق یا رؤیا» فراتر رود و نشان دهد چگونه آدمها میکوشند خواستههای فردی خود را با زندگی مشترک سازگار کنند. فیلم گاه به این تنش نزدیک میشود، اما روایت کلیشهای مانع از آن است که همه لحظات رابطه به اندازه کافی تازه یا غافلگیرکننده باشند.
ازاینرو، تصمیمهای پیش روی این دو اهمیت احساسی دارند، ولی مسیر رسیدن به آنها همیشه کشش لازم را ایجاد نمیکند. خیالپردازی و مسئله سفر در زمان عنصر خیالپردازانه فیلم، بهویژه ایده سفر در زمان، وعدهای متفاوت در دل داستانی درباره موسیقی و رؤیای حرفهای میدهد. تصور بازگشت به گذشته برای دیدن گروهی پیش از رسیدن به شهرت، میتوانست به پرسشهایی جذاب درباره حافظه، فرصتهای ازدسترفته و میل انسان به اصلاح مسیر زندگی منتهی شود.
همچنین میتوانست پیوندی معنایی میان عنوان فیلم و دغدغه اصلی شخصیتها بسازد: آیا زمان به ما امکان انتخاب دوباره میدهد، یا باید با پیامد انتخابهای کنونی زندگی کنیم؟ بااینهمه، این ایده دیر وارد روایت میشود و فرصت چندانی برای شکلدادن به جهان فیلم پیدا نمیکند. ورود آن بیشتر به تغییری ناگهانی در لحن میماند تا عنصری که از ابتدا در تار و پود داستان تنیده شده باشد.
« وقتی فشارها و اختلافها بیشتر میشوند، رابطه نیز ناگزیر با مسئله آینده، مسئولیت و معنای تعهد روبهرو میشود. »
قوتها و کاستیها
از آن مهمتر، قواعد و معنای این بخش به اندازه کافی روشن نیست؛ در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای درگیرشدن با پرسشهای آن، درباره نسبتش با روایت اصلی سردرگم بماند. خیالپردازی فیلم میتوانست به داستان عمق ببخشد، اما پرداخت کمرمقش باعث میشود بیشتر شبیه امکانی ناتمام جلوه کند. روایت و لحن «All in Time» میان چند قلمرو رفتوآمد میکند: درامی درباره انتخاب مسیر زندگی، داستانی عاشقانه، فیلمی موسیقایی و روایتی با رگههایی از خیالپردازی.
این ترکیب، در صورت هماهنگی، میتوانست به اثر شخصیتی ویژه بدهد؛ اما پیوند میان این لحنها همیشه روان نیست. روایت در بخش عمدهای از زمان خود با الگوهایی آشنا پیش میرود و گرههای داستانی کمتر از آنچه باید، حس تعلیق یا کنجکاوی ایجاد میکنند. هنگامی که عنصر سفر در زمان نیز از راه میرسد، بهجای آنکه این روند را از نو سامان دهد، بر ناهمواری موجود میافزاید.
بااینحال، فیلم را نباید صرفاً بر پایه ضعفهای ساختاریاش سنجید. صمیمیت فضا، علاقه آشکار سازندگان به موسیقی و گرمای نهفته در قصه، به آن هویتی قابل تشخیص میدهد. اثر در پی آن نیست که با پیچیدگی فرمی یا روایت پرشتاب تماشاگر را شگفتزده کند؛ قوتش بیشتر در لحظاتی است که اجازه میدهد شور اجرای زنده و احساس جمعی پیرامون آن، جای توضیحهای بیش از اندازه را بگیرد.
« این ترکیب، در صورت هماهنگی، میتوانست به اثر شخصیتی ویژه بدهد؛ اما پیوند میان این لحنها همیشه روان نیست. »
جمعبندی
مشکل زمانی پدیدار میشود که داستان میخواهد همین شور را با ایدهای خیالانگیز و بلندپروازانهتر پیوند دهد، بیآنکه برای این پیوند زمینهچینی کافی کرده باشد. جمعبندی «All in Time» فیلمی است درباره ایمان به چیزی که هنوز موفق نشده است؛ درباره بازگشت به خانه، پذیرفتن خطر و تلاش برای ساختن آیندهای که دیگران شاید ناممکن بدانند.
اجراهای راک، موسیقی دلنشین و حالوهوای گرم داستان، بهترین دستاویزهای فیلم برای جذب تماشاگرند. چارلی نیز بهواسطه شور و صداقتش شخصیتی همدلبرانگیز باقی میماند، و رابطهاش با راشل به داستان بُعدی عاطفی میدهد. در مقابل، روایت بیش از اندازه به مسیرهای آشنا وابسته است و عنصر سفر در زمان، با ورود دیرهنگام و توضیح ناکافی، بهجای غنیکردن داستان آن را نامتوازن میکند.
حاصل، اثری دوستداشتنی اما نابرابر است: فیلمی که در موسیقی و احساس صمیمانهاش جان میگیرد، ولی در سازماندهی روایت و پرداخت ایدههای خیالپردازانه به اندازه ظرفیت خود پیش نمیرود.
« اجراهای راک، موسیقی دلنشین و حالوهوای گرم داستان، بهترین دستاویزهای فیلم برای جذب تماشاگرند. »
ثبت دیدگاه