نقد و بررسی
نقد آینهٔ سهوجهی (The Three-Sided Mirror) | 1927
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آینهای که یک چهره را سهبار میشکند «آینه سهوجهی» ساختهٔ ژان اپستین، فیلمی صامت از سینمای فرانسه در سال ۱۹۲۷ است؛ اثری کوتاه اما از نظر فرم و نگاه روانشناختی بلندپروازانه. نقطهٔ عزیمت آن ساده به نظر میرسد: مردی جوان و ثروتمند، در پیوندهایی عاشقانه با سه زن قرار میگیرد؛ پرل، بانویی انگلیسی و باوقار؛ آتالیا، پیکرتراشی روس؛ و لوسی، دختری از طبقهٔ کارگر.
اما فیلم خیلی زود از روایت متعارف یک ماجرای عشقی فاصله میگیرد. مسئله فقط این نیست که مرد با چه کسی بوده یا چه کرده؛ مهمتر آن است که هر زن او را چگونه به یاد میآورد و از خلال این یادآوری، چه تصویری از خودش آشکار میکند. عنوان فیلم کلید مناسبی برای ورود به جهان آن است. آینهای سهوجهی، تصویری واحد و بیاختلاف نمیسازد؛ هر سطح، بازتابی متفاوت پدید میآورد.
مردِ مرکزی نیز در نگاه سه زن، یک شخصیت ثابت و کامل نیست، بلکه مجموعهای از برداشتها، خاطرهها و عواطف متناقض است. اپستین با همین ایده، داستان عاشقانه را به کاوشی دربارهٔ حافظه، میل و ناپایداری شناخت بدل میکند. روایت از مسیر خاطره ساختار فیلم خطی و سرراست نیست. بخشهای مربوط به سه زن، روایت را به قطعاتی جداگانه تقسیم میکنند و زمان نیز با رفتوآمد میان اکنون و گذشته بهسادگی قابل ترسیم نیست.
این گسست، در نگاه نخست ممکن است تماشاگر را از پیگیری دقیق ترتیب رویدادها بازدارد؛ بااینحال، آشفتگی صرفاً مانعی برای داستانگویی نیست، بلکه با موضوع فیلم تناسب دارد. خاطره، پروندهای منظم نیست که بتوان وقایعش را بیکموکاست کنار هم چید. هر کس گذشته را از زاویهٔ نیاز، رنج یا اشتیاق خود مرتب میکند.
« اما فیلم خیلی زود از روایت متعارف یک ماجرای عشقی فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بهجای آنکه همهچیز را از منظر دانای کلی توضیح دهد، به تفاوت نگاهها وفادار میماند. همین انتخاب، پرسشی را بیپاسخِ قطعی باقی میگذارد: آیا آنچه میبینیم واقعیتی واحد است، یا سه روایت شخصی از مردی که هیچکس کاملاً نمیشناسد؟ این تعلیق، نیروی اصلی اثر است. تماشاگر ناچار میشود از میان قطعهها رابطه بسازد، اما هر بار که گمان میکند تصویر کامل شده، زاویهای دیگر آن را برهم میزند.
سه زن، سه جهان عاطفی پرل، آتالیا و لوسی صرفاً سه ایستگاه در زندگی مرد نیستند؛ هر یک نمایندهٔ محیط و حساسیتی متفاوتاند. تفاوت طبقاتی و فرهنگی آنها به فیلم امکان میدهد که تجربهٔ عشق را یکسان و جهانشمول جلوه ندهد. رابطهٔ هر زن با مرد، رنگی جداگانه دارد و همین جدایی، ساختار سهگانهٔ فیلم را از یک تقسیمبندی صوری فراتر میبرد.
بااینحال، این سه شخصیت بیش از آنکه به شرححالهای روانشناختی مفصل بدل شوند، در چارچوبهای نمادین و اجتماعی خود باقی میمانند. پرلِ اشرافی، آتالیای هنرمند و لوسیِ سادهدل، گاه به تیپهایی خوانا نزدیک میشوند و فیلم کمتر به تناقضهای درونی هرکدام فرصت بسط میدهد. این محدودیت، بهویژه در فیلمی که بر تفاوت دیدگاهها تکیه دارد، محسوس است: سه چشمانداز داریم، اما همهٔ آنها به یک اندازه عمق نمییابند.
مرد محوری نیز معمایی باقی میماند، ولی نه همیشه به معنای شخصیتی پیچیده و پرورده. گاه او بیش از آنکه فردی با انگیزههای روشن باشد، سطحی برای بازتاب خواستهها و رنجهای دیگران به نظر میرسد. این انتخاب میتواند عامدانه باشد؛ مرد در مرکز عنوان و روایت است، اما کنترل کامل تصویرش در دست خودش نیست.
« فیلم بهجای آنکه همهچیز را از منظر دانای کلی توضیح دهد، به تفاوت نگاهها وفادار میماند. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، فاصلهٔ میان رازآلودبودن و کمپرداختگی در بعضی لحظات باریک میشود. تدوین و دستور زبان تصویر دستاورد برجستهٔ فیلم را باید در شیوهای جستوجو کرد که روایت را به زبان سینما ترجمه میکند. اپستین تنها به میاننویسها یا اطلاعات داستانی متکی نیست؛ قاببندی، برش، حرکت و کیفیت تصویر نیز حامل معنا هستند.
تغییر در سبک بصری میان بخشها، به تماشاگر کمک میکند تفاوت تجربههای عاطفی را حس کند، حتی اگر تمام پیوندهای روایی روشن نباشد. در اینجا فرم، تزیینی بر داستان نیست؛ خودِ فرم بخشی از داستان است. تدوین، گاه با شتاب و گسست، ذهنیتی ناآرام میسازد. تصویرها بهجای آنکه فقط واقعهای را گزارش کنند، حالتی روانی را القا میکنند: تردید، دلمشغولی، کشش یا گریز.
در لحظاتی، برشها و پیوندهای تصویری چنان عمل میکنند که گویی جهان بیرونی از صافی ذهن شخصیتها عبور کرده است. این رویکرد، فیلم را از ملودرامی ساده دربارهٔ یک مرد و سه زن دور میکند و به تجربهای مدرنتر از روایت نزدیک میسازد. البته همین جسارت فرمی ممکن است به قیمت شفافیت تمام شود.
اگر تماشاگر در پی نقشهای دقیق از زمان و علتومعلول باشد، فیلم همیشه دست او را نمیگیرد. اما اگر آن را همچون رشتهای از خاطرهها و برداشتها بپذیرد، ناپیوستگیاش معنایی تازه پیدا میکند: آشفتگی نه اختلال در بیان، که بازتاب آشفتگی ادراک است. فضا، سکوت و کیفیت وهمآلود «آینه سهوجهی» با آنکه به دورهٔ سینمای صامت تعلق دارد، از سکوت برای خلأ استفاده نمیکند.
« بااینهمه، فاصلهٔ میان رازآلودبودن و کمپرداختگی در بعضی لحظات باریک میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چهرهها، اشیا و فضاها بخش مهمی از بار عاطفی را به دوش میکشند. تصویر، گاه بیش از کنش آشکار شخصیتها حرف میزند؛ جزئیات بصری میتوانند حس بیگانگی یا ناآرامی بسازند، بیآنکه فیلم لازم بداند معنای آنها را توضیح دهد. حاصل، فضایی شاعرانه و در عین حال اندکی وهمآلود است. جهان فیلم کاملاً واقعگرا و قابلاعتماد باقی نمیماند؛ گویی هر خاطره، محیط پیرامون خود را نیز تغییر میدهد.
از همینرو، برخی صحنهها پس از پایان تماشا در ذهن ادامه مییابند: نه لزوماً بهسبب آنکه پاسخی روشن در خود دارند، بلکه چون تصویرشان به تعبیرهای گوناگون مجال میدهد. فیلم در این لحظات بهجای ارائهٔ معنا، آن را معلق میگذارد. ابهام؛ امتیاز و مانع ابهام در این اثر هم سرچشمهٔ جذابیت است و هم محدودیت آن.
از یکسو، امتناع فیلم از توضیح کامل، تماشاگر را به مشارکت فعال فرامیخواند. باید نشانهها را کنار هم گذاشت و پذیرفت که هیچ روایت واحدی لزوماً بر دو روایت دیگر برتری ندارد. این ابهام با مضمون آینه و بازتاب سازگار است: حقیقت عاطفی شاید چیزی نباشد که بتوان آن را از بیرون و با قطعیت داوری کرد.
از سوی دیگر، برخی انگیزهها و پیوندهای روایی چنان مبهم میمانند که تماشاگر ممکن است نتواند تفاوت میان پیچیدگی سنجیده و کمبود اطلاعات را بهآسانی تشخیص دهد. نمادها نیز همیشه به اندازهای روشن نیستند که لایههایشان در کنار هم بنشینند. اگر فیلم در پرداخت شخصیتها اندکی بیشتر مکث میکرد، شاید ابهامش بهجای آنکه گاهی خلأ بسازد، پیوستهتر به تأمل میانجامید.
« چهرهها، اشیا و فضاها بخش مهمی از بار عاطفی را به دوش میکشند. »
قوتها و کاستیها
جایگاه اثر و تجربهٔ تماشا این فیلم بیش از آنکه بر کشش یک پیرنگ پرحادثه تکیه کند، با شکل روایت و نیروی تصویر پیش میرود. بنابراین، تماشاگرانی که انتظار دارند هر بخش اطلاعاتی روشن و مستقیم دربارهٔ شخصیتها بدهد، ممکن است با فاصلهای عاطفی روبهرو شوند. در مقابل، کسانی که از سینمایی استقبال میکنند که معنا را در تدوین و نگاه تصویری میجوید، احتمالاً از ساختار نامتعارف آن بهره خواهند برد.
اهمیت «آینه سهوجهی» در این نیست که همهٔ امکانات خود را بینقص به نتیجه میرساند. ارزش آن بیشتر در جسارتش برای شکستن روایت یکدست و تبدیل چند رابطهٔ عاشقانه به مسئلهای دربارهٔ بازنمایی انسان است. فیلم نشان میدهد که یک فرد، بسته به آنکه چه کسی به او مینگرد، میتواند چهرههای متفاوتی پیدا کند؛ و شاید هیچیک از این چهرهها بهتنهایی برای تعریف او کافی نباشد.
جمعبندی «آینه سهوجهی» اثری شاعرانه، نامتعارف و از نظر بصری پُرکشش است که داستان عشق را به آزمایشی دربارهٔ خاطره و ادراک تبدیل میکند. تدوین خلاقانه، تفاوت میان سه چشمانداز و فضای وهمآلود آن، فیلم را از یک روایت عاشقانهٔ معمولی متمایز میسازد. در برابر، گسست زمانی، شخصیتپردازی نسبتاً محدود و ابهام برخی لحظهها میتوانند فاصلهای میان اثر و تماشاگر ایجاد کنند.
بااینهمه، همین ناتمامیها بخشی از تجربهٔ فیلماند: تصویری چندپاره که بهجای تحویلدادن حقیقتی قطعی، ما را وامیدارد دربارهٔ آنچه دیدهایم تردید کنیم. «آینه سهوجهی» در نهایت کمتر دربارهٔ شناخت کامل یک مرد است و بیشتر دربارهٔ این پرسش که عشق، خاطره و نگاه دیگران چگونه چهرهٔ او را میسازند؛ پرسشی که فیلم آن را با سکوتی ماندگار در ذهن باقی میگذارد.
« اهمیت «آینه سهوجهی» در این نیست که همهٔ امکانات خود را بینقص به نتیجه میرساند. »
ثبت دیدگاه